به گزارش گروه بینالملل خبرگزاری تسنیم، پس از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 ایالات متحده آمریکا به عنوان یک ابرقدرت جهانی ظهور کرد و سیاست خارجی خود را بر مبنای گسترش نفوذ و مهار آنچه «تهدید کمونیسم» مینامید، شکل داد.
خبرگزاری تسنیم قصد دارد بهطور جامع به بررسی مداخلات نظامی و مخفی آمریکا در کشورهای مختلف جهان بعد از جنگ جهانی دوم بپردازد. این مداخلات که شامل کودتاها، عملیاتهای مخفی سازمان جاسوسی سیا، حمایت از رژیمهای دیکتاتوری، و جنگهای نیابتی بود، پیامدهای عمیقی بر سیاست، اقتصاد و حقوق بشر در کشورهای هدف داشته است.
این اقدامات معمولاً تحت پوشش مبارزه با کمونیسم انجام میشدند، اما در واقع، هدف اصلی آنها جلوگیری از شکلگیری دولتهایی بود که مسیر توسعهای مستقل از سیاستهای خارجی آمریکا را دنبال میکردند.
در قسمت بیست و هفتم این مجموعه به بررسی دخالتهای آمریکا در شیلی بین سالهای 1964 تا 1973 پرداختهایم؛ مداخلهای که در آن آمریکا بیش از 8 میلیون دلار معادل صدها میلیون دلار امروز صرف کرد تا یک دولت منتخب را سرنگون کند تا منافع اقتصادی ایالات متحده حفظ شود.
مقدمه: زمینه تاریخی و اهمیت موضوع

پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده آمریکا در چارچوب جنگ سرد که رقابت ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک بین بلوک غرب به رهبری آمریکا و بلوک شرق به رهبری اتحاد جماهیر شوروی بود تلاش کرد تا نفوذ خود را در جهان سوم حفظ کند.
این سیاست نه صرفاً علیه ایدئولوژیهای خاص، بلکه علیه هرگونه تلاش برای استقلال اقتصادی و سیاسی از منافع آمریکا بود. در این دوران، آمریکا بارها در کشورهای آمریکای لاتین مداخله کرد تا دولتهایی را که مسیر مستقلی را انتخاب میکردند، سرنگون کند یا مانع قدرتگیری آنها شود.
شیلی، کشوری در آمریکای جنوبی با اقتصاد وابسته به صادرات مس و کشاورزی، نمونه بارزی از این سیاست بود. در دهههای 1950 و 1960، شیلی با نابرابریهای شدید اقتصادی روبرو بود: حدود دو درصد از جمعیت 46 درصد درآمد کشور را در اختیار داشتند و بیش از نیمی از مردم از سوءتغذیه رنج میبردند. معادن مس، که بیش از 80 درصد صادرات شیلی را تشکیل میداد، عمدتاً در کنترل شرکتهای آمریکایی مانند آناکوندا و کنکات بود. این شرکتها سودهای هنگفتی میبردند بدون اینکه سهم عادلانهای به مردم شیلی برسد.
در این شرایط، سالوادور آلنده، پزشک و رهبر حزب سوسیالیست شیلی، به عنوان نماد تغییر ظاهر شد. او خواستار توزیع عادلانه ثروت، ملیکردن صنایع کلیدی مانند معادن مس، اصلاحات ارضی برای توزیع زمین میان کشاورزان فقیر و برقراری روابط مستقل با کشورهای دیگر بدون وابستگی بیش از حد به آمریکا یا هر قدرت دیگری بود.
آمریکا این برنامه را تهدیدی مستقیم برای منافع اقتصادی خود میدید، زیرا ملیکردن معادن مس میتوانست سود شرکتهای آمریکایی را قطع کند و شیلی را به الگویی برای استقلال دیگر کشورهای آمریکای لاتین تبدیل کند.
آمریکا به این بهانه که آلنده از ایدئولوژیهای چپگرا حمایت میکند در کشور شیلی مداخله کرد در حالی که هدف واقعی واشنگتن حفظ کنترل بر اقتصاد شیلی و جلوگیری از هرگونه مسیر مستقل بود.
این مداخله از سال 1964 آغاز شد و تا کودتای 1973 ادامه یافت و منجر به سقوط آلنده و روی کار آمدن دیکتاتوری نظامی به رهبری آگوستو پینوشه شد.
مرحله اول: جلوگیری از پیروزی آلنده در انتخابات 1964
مداخله آمریکا در شیلی با نگرانی از نزدیک شدن آلنده به قدرت در انتخابات پیشین آغاز شد. در سال 1958، آلنده در انتخابات ریاستجمهوری شیلی تنها سه درصد کمتر از پیروزی کسب کرد و این نتیجه زنگ خطری برای واشنگتن بود.
آمریکا نمیخواست کشوری مانند شیلی که اقتصادش به شدت به سرمایهگذاریهای آمریکایی وابسته بود، مسیر اقتصادی مستقلی را در پیش گیرد که منافع شرکتهای بزرگ را تهدید کند. بنابراین، از سال 1961 در زمان ریاستجمهوری جان اف. کندی، کمیتهای ویژه متشکل از مقامات وزارت خارجه، سیا و کاخ سفید تشکیل شد تا انتخابات 1964 را تحت کنترل درآورند.
این کمیته در سانتیاگو، پایتخت شیلی، با همکاری نزدیک سفارت آمریکا و مأموران سیا فعالیت میکرد. بیش از 100 مأمور آمریکایی که بیشترشان از وزارت امور خارجه و سازمان سیا بودند تحت پوششهای مختلف مانند دیپلمات، تاجر یا کارشناس به شیلی فرستاده شدند تا عملیات انتخاباتی را هدایت و نظارت کنند.
یکی از مأموران ارشد سیا که در آن زمان در قلب عملیات حضور داشت، بعدها در توصیف این دخالت گفت: «مداخله دولت آمریکا در انتخابات شیلی در سال 1964 آشکار و تقریباً شرمآور بود؛ اعترافی که نشان میدهد گستردگی و علنی بودن این عملیات تا چه حد غیرعادی و چشمگیر بوده است.
سیا بودجهای هنگفت، حدود 20 میلیون دلار برای دخالت در آن انتخابات هزینه کرد. این رقم حتی از هزینه کمپینهای انتخاباتی ریاستجمهوری آمریکا در همان سال بود هم بیشتر بود.
سیا ابتدا بخشی از بودجه را میان چند حزب رقیب آلنده و غیرمستقل تقسیم کرد، اما خیلی زود تصمیم گرفت تمام تمرکز خود را روی یک نامزد خاص بگذارند: ادواردو فری، نامزد حزب مسیحی دموکرات.

ادواردو فری، سیاستمدار مورد حمایت آمریکا
ادواردو فری سیاستمدار غربگرایی بود که از حمایت گسترده کلیسای کاتولیک برخوردار بود و حزب او یعنی حزب مسیحی دموکرات به عنوان حزبی با گرایش قوی مسیحی شناخته میشد که مخالف تغییرات رادیکال و انقلابی بود و بیشتر به اصلاحات تدریجی و وابسته به غرب تمایل داشت.
آمریکا فری را گزینهای امن و مناسب برای جلوگیری از پیروزی آلنده میدید، زیرا او وعده اصلاحات محدود میداد بدون اینکه به ملیکردن صنایع کلیدی یا قطع وابستگی اقتصادی به ایالات متحده نزدیک شود.
سیا بیش از نیمی از کل هزینههای کمپین انتخاباتی ادواردو فری را تأمین مالی کرد. این حمایت مالی تنها به تبلیغات محدود نبود؛ بلکه شامل برنامههای گسترده آموزشی و سازماندهی هم میشد: آموزش و بسیج مخالفان استقلال اقتصادی در میان کشاورزان، ساکنان محلههای فقیرنشین، دانشجویان، اتحادیههای کارگری و رسانههای مختلف.
در قلب این عملیات، یک «کمپین ترس» بسیار سیستماتیک و حرفهای طراحی شد که ایدئولوژی آلنده را بهانهای قرار داد تا مردم را از عواقب احتمالی استقلال اقتصادی شیلی بترساند.
رسانهها از رادیو و روزنامه گرفته تا پوستر و فیلم پر شد از تصاویر ترسناک: تصاویری که تانکهای شوروی را در حال پیشروی یا جوخههای اعدام ادعایی در کوبا و صحنههای خشونتآمیز که قرار بود نشاندهنده آینده شیلی تحت حکومت آلنده باشد را نشان میداد. هزاران پوستر، بروشور، فیلم کوتاه و آگهی رادیویی تولید و پخش شد.
زنان شیلیایی هدف اصلی این کمپین بودند، زیرا در جامعه سنتی شیلی زنان معمولاً مذهبیتر و حساستر به مسائل دینی بودند و کمتر به تغییرات رادیکال تمایل نشان میدادند. برای مثال، یکی از آگهیهای رادیویی بسیار تأثیرگذار صدای تیراندازی ماشینگان را پخش میکرد، سپس صدای گریه و فریاد زنی شنیده میشد که میگفت: «کمونیستها فرزندم را کشتند!» و بلافاصله گوینده با لحنی پراحساس اضافه میکرد: «برای اینکه چنین فاجعهای در شیلی رخ ندهد، باید ادواردو فری را رئیسجمهور کنیم.»
یکی دیگر از پوسترهای معروف و پرتعداد، تصویری از کودکان شیلیایی را نشان میداد که روی پیشانیشان علامت داس و چکش (نماد کمونیسم) حک شده بود؛ این پوسترها به طور عمدی استقلال اقتصادی و ملیکردن صنایع را با هرجومرج، سرکوب و از دست رفتن خانواده و دین مرتبط میکردند.
سیا همچنین تکنیک «پروپاگاندای سیاه» را به کار گرفت: مطالبی جعلی تولید میکرد که به نظر میرسید از سوی حزب کمونیست شیلی منتشر شده، اما در واقع توسط خود سیا ساخته شده بود تا ترس و بیاعتمادی را در میان مردم بیشتر کند.
سیا رسانهها را به طور کامل کنترل کرد: یارانههای مالی به روزنامهها و مجلات راستگرا مانند ال مرکوریو داد، مقالات جعلی از دیگر کشورهای آمریکای لاتین جمعآوری و بازنشر کرد و حتی از خواهر فیدل کاسترو برای سخنرانیهای ضداستقلال استفاده کرد تا شیلی را تهدیدی خارجی جلوه دهد.

سیا برای نفوذ در اتحادیههای کارگری شیلی از یک سازمان ظاهراً غیردولتی به نام مؤسسه آمریکایی برای توسعه کارگری آزاد (معروف به AIFLD) استفاده کرد. این مؤسسه در ظاهر برای آموزش و حمایت از کارگران در کشورهای در حال توسعه ایجاد شده بود، اما در واقع یکی از جبهههای پنهان سیا به شمار میرفت و هدف اصلیاش مقابله با نفوذ اتحادیههای مستقل و غربستیز بود. سیا از طریق این مؤسسه در شیلی کارگران را آموزش میداد، رهبران غربگرا را تقویت میکرد و آنها را علیه برنامههای تغییرات اقتصادی رادیکال – مانند ملیکردن صنایع – بسیج مینمود.
در کنار این، سیا با یک کشیش بلژیکی به نام روژه وکمانس همکاری نزدیکی برقرار کرد. وکمانس که در سال 1957 به شیلی آمده بود، یک شبکه گسترده از سازمانهای اجتماعی و توسعهای (مانند مراکز آموزشی، تعاونیها و گروههای محلی) ایجاد کرده بود. او به عنوان یک چهره مذهبی و اجتماعی، پوشش مناسبی برای فعالیتها داشت.
سیا حدود 5 میلیون دلار مستقیم به وکمانس پرداخت کرد (و مبلغ مشابهی هم از طریق کمکهای رسمی آمریکا مانند AID تأمین شد) تا این شبکه را گسترش دهد. سازمانهای وکمانس با بودجه سالانه حدود 30 میلیون دلار، کشاورزان، کارگران و ساکنان مناطق فقیرنشین را آموزش میدادند، برنامههای اصلاحات محدود و وابسته به غرب را تبلیغ میکردند و آنها را متقاعد میکردند که ملیکردن صنایع بزرگ (مانند معادن مس) به ضررشان تمام میشود و میتواند منجر به هرجومرج و فقر بیشتر شود.
هدف اصلی این برنامهها هدایت انرژی اجتماعی و تمایلات تغییرخواهانه مردم به سمت مسیرهای کنترلشده و غیررادیکال بود – یعنی اصلاحاتی که وابستگی اقتصادی شیلی به آمریکا را حفظ کند.
این تلاشهای چندجانبه همراه با کمپین تبلیغاتی گسترده، در نهایت به پیروزی ادواردو فری در انتخابات 1964 منجر شد. فری 56 درصد آرا را به دست آورد در حالی که آلنده تنها 39 درصد کسب کرد. نکته جالب این بود که بخش عمده این پیروزی از رأی زنان شیلیایی ناشی شد؛ زنان که سنتیتر و مذهبیتر بودند و بیشتر تحت تأثیر تبلیغات ترسآمیز قرار گرفته بودند.
مرحله دوم: ادامه دخالت تا انتخابات 1970
پس از پیروزی فری در 1964 آمریکا استراتژی خود را برای جلوگیری از هرگونه تلاش استقلالطلبانه ادامه داد. بین سالهای 1964 و 1970 سیا برنامههای خود را گسترش داد: کنترل سازمانهای دانشجویی دانشگاهی برای جلوگیری از نفوذ ایدههای مستقل، حمایت مالی از گروههای زنان که مخالف تغییرات اقتصادی بودند، مبارزه با اتحادیه مرکزی کارگران شیلی و نفوذ در محافل فرهنگی و روشنفکری برای ترویج وابستگی به آمریکا.
در انتخابات کنگره 1969 سیا به یک حزب سوسیالیست شکافخورده کمک مالی کرد تا رأیهای آلنده را بدزدد و حداقل هفت کرسی را از حزب او بگیرد. با این حال در سپتامبر 1970 آلنده با ائتلاف وحدت مردمی که شامل سوسیالیستها و برخی از گروههای میانهرو بود بیشترین آرا را کسب کرد اما نه اکثریت مطلق یعنی حدود 36 درصد.
طبق قانون اساسی شیلی کنگره باید در 24 اکتبر بین او و خورخه آلساندری از حزب ملی محافظهکار انتخاب میکرد. آمریکا هفت هفته فرصت داشت تا این فرآیند را متوقف کند.

ریچارد نیکسون و هنری کیسینجر دستور نابودی اقتصاد شیلی را دادند
ریچارد نیکسون رئیسجمهور آمریکا و هنری کیسینجر مشاور امنیت ملی مستقیماً پای کار آمدند. در جلسهای در 15 سپتامبر 1970 نیکسون به ریچارد هلمز رئیس سیا دستور داد تا اقتصاد شیلی را نابود کند و 10 میلیون دلار بودجه برای عملیات اختصاص داد.
کیسینجر گفت: «نمیفهمم چرا باید بنشینیم و ببینیم یک کشور به دلیل بیمسئولیتی مردمش کمونیست شود». این عبارتی بود که چپگرایی را بهانهای برای مخالفت با استقلال قرار میداد.
در این مرحله، سیا 300 هزار دلار بودجه اضافی برای عملیات خرابکاری علیه آلنده دریافت کرد. این عملیات شامل چند محور اصلی بود:
- راهاندازی پروپاگاندای گسترده ترسآمیز با تولید و انتشار بیش از 700 مقاله، گزارش خبری، سرمقاله و برنامه رادیویی در رسانههای کشورهای آمریکای لاتین و اروپا،
- ایجاد شکاف و اختلاف عمدی میان سوسیالیستها و کمونیستها داخل ائتلاف وحدت مردمی،
- و اعمال فشار مستقیم بر افسران ارتش شیلی برای ترغیب آنها به کودتا علیه آلنده.
همزمان، ریچارد نیکسون دستور داد اقتصاد شیلی را «فریاد بکشد»؛ یعنی با تحریمهای شدید اقتصادی آن را فلج کنند تا هرگونه استقلال اقتصادی برای شیلی ناممکن شود. در عمل، کمکهای اقتصادی آمریکا – از جمله وامها و یارانهها – تقریباً کاملاً قطع شد، در حالی که کمکهای نظامی به ارتش شیلی ادامه یافت و حتی افزایش پیدا کرد. هدف واضح بود: ارتش را راضی و وابسته نگه دارند تا در زمان مناسب علیه دولت آلنده وارد عمل شود.
ابتدا سیا تلاش کرد با پرداخت رشوه به برخی نمایندگان کنگره شیلی (با همان بودجه 300 هزار دلاری) آنها را متقاعد کند که به جای آلنده، به خورخه آلساندری رأی دهند. اما این طرح شکست خورد و غیرممکن از آب درآمد. بنابراین تمرکز کامل به سمت کودتا رفت.

ژنرال رنه اشنایدر؛ ترور او هدف مد نظر آمریکا را تولید نکرد
سیا مستقیماً با تعدادی از افسران ارتش شیلی که تمایل به کودتا داشتند تماس برقرار کرد، اطلاعات جعلی و اسناد ساختگی به آنها داد و حتی گزینه ترور سالوادور آلنده را بررسی و تأیید کرد. اما بزرگترین مانع، ژنرال رنه اشنایدر، فرمانده کل ارتش شیلی بود.
اشنایدر به شدت به قانون اساسی وفادار بود و هرگونه دخالت نظامی در روند دموکراتیک را رد میکرد؛ او صریحاً اعلام کرده بود که ارتش نباید در انتخاب رئیسجمهور دخالت کند.
برای حذف این مانع، سیا اسلحههای بدون ردیابی (اسلحههای «استرلیزه») و مهمات را به گروهی از توطئهگران مخالف اشنایدر تحویل داد. در 22 اکتبر 1970، در جریان یک عملیات ربودن برنامهریزیشده، ژنرال اشنایدر مورد حمله قرار گرفت و به شدت زخمی شد؛ او چند روز بعد در بیمارستان درگذشت.
سیا بعدها ادعا کرد که مستقیماً در ترور دخیل نبوده و اسلحهها به گروه دیگری رسیده بود، اما اسناد بعدی نشان میدهد که این اقدام بخشی از «گزینه افراطی» نیکسون برای جلوگیری از ریاستجمهوری آلنده بود.
با این حال، ترور اشنایدر نتیجه معکوس داد: به جای تضعیف قانون اساسی، ارتش شیلی را حول اصل وفاداری به قانون اساسی متحد کرد. بسیاری از افسران که پیشتر مردد بودند، اکنون موضع محکمتری در حمایت از روند قانونی گرفتند. در نتیجه، کنگره شیلی در 24 اکتبر سالوادور آلنده را به عنوان رئیسجمهور تأیید کرد و او در 3 نوامبر 1970 رسماً قدرت را در دست گرفت.
مرحله سوم: بیثباتسازی دولت آلنده (1973-1970)

سالوادور آلنده 1972
پس از روی کار آمدن سالوادور آلنده در نوامبر 1970، او بلافاصله برنامههای انتخاباتی خود را به مرحله اجرا گذاشت. مهمترین اقدامات او شامل موارد زیر بود:
ملیکردن معادن مس: معادن مس – که بیش از 80 درصد صادرات شیلی را تشکیل میدادند و عمدتاً در اختیار شرکتهای آمریکایی مانند آناکوندا و کنکات بودند – بدون پرداخت غرامت ملی شدند. دولت آلنده استدلال میکرد که شرکتهای آمریکایی طی دههها سودهای اضافی و غیرعادلانهای بردهاند و بنابراین نه تنها غرامتی لازم نیست، بلکه خود شرکتها بدهکار شیلی هستند. این اقدام مستقیماً منافع اقتصادی آمریکا را هدف قرار داد.
اصلاحات ارضی گسترده: زمینهای بزرگ و لاتیفوندیاها (مزارع وسیع متعلق به مالکان بزرگ) مصادره و میان کشاورزان فقیر و بدون زمین تقسیم شد تا نابرابری روستایی کاهش یابد و تولید کشاورزی افزایش پیدا کند.
توزیع درآمد و برنامههای اجتماعی: سیاستهایی برای کاهش نابرابری شدید درآمد اجرا شد؛ مثلاً برنامه توزیع شیر رایگان برای کودکان، افزایش حقوق کارگران، و گسترش خدمات عمومی مانند آموزش و بهداشت. این اقدامات برای استقلال اقتصادی شیلی ضروری بودند، زیرا هدفشان کاهش وابستگی به سرمایه خارجی و تقویت اقتصاد داخلی بود.
اما ایالات متحده بلافاصله سیاست «بیثباتسازی» را در پیش گرفت – اصطلاحی که دقیقاً از همین دوره وارد زبان سیاسی شد و به معنای ایجاد اختلال سیستماتیک در اقتصاد و جامعه یک کشور برای سرنگونی دولت آن است. هدف آمریکا نابود کردن هرگونه تلاش شیلی برای رهایی از وابستگی اقتصادی به غرب بود.
ادوارد کوری، سفیر آمریکا در شیلی، در یکی از تلگرافهای معروف خود هشدار داد که «هیچ پیچ یا مهرهای» (not one nut or bolt) نباید به شیلی برسد. این جمله نماد سیاست تحریم کامل شد. در نتیجه:
- کمکهای اقتصادی مستقیم آمریکا، وامها از بانک صادرات-واردات (Exim Bank)، بانک توسعه بینآمریکایی (IDB) و بانک جهانی که آمریکا در آنها نفوذ و حق وتو داشت تقریباً به صفر رسید.
- برای مقایسه، شیلی در سال 1969 بیش از 200 میلیون دلار کمک و وام دریافت کرده بود، اما در سالهای 1971 تا 1973 این رقم به کمتر از 10 میلیون دلار (و در برخی سالها نزدیک به صفر) کاهش یافت.
در مقابل این فشار اقتصادی، آمریکا کمکهای نظامی به ارتش شیلی را نه تنها قطع نکرد، بلکه افزایش داد: از حدود 5 میلیون دلار در سالهای پیش از آلنده به بیش از 12 میلیون دلار در 1972-1973 رسید. این افزایش عمدی بود؛ هدف آمریکا ارتش را راضی، مجهز و نزدیک به خود نگه دارد تا در زمان مناسب برای کودتا آماده باشد.
این ترکیب تحریم اقتصادی شدید و افزایش کمک نظامی، بخشی کلیدی از استراتژی بیثباتسازی بود: اقتصاد را فلج کنند تا نارضایتی عمومی ایجاد شود، اما ارتش را تقویت کنند تا بتواند علیه دولت آلنده اقدام کند.
نتیجه این سیاستها کمبودهای گسترده (از غذا و سوخت تا قطعات صنعتی) و تورم بالا بود که مخالفان آلنده از آن برای بسیج اعتراضات و اعتصابات استفاده کردند.
در واقع آمریکا با قطع منابع مالی بینالمللی و فشار بر شرکتهای خصوصی، اقتصاد شیلی را تحت فشار قرار داد تا نشان دهد استقلال اقتصادی بدون حمایت غرب ممکن نیست. در عین حال، با حفظ و تقویت ارتباط با ارتش، زمینه را برای کودتای آینده فراهم کرد.
این رویکرد دو وجهی شامل فشار اقتصادی بر دولت و همچنین حمایت نظامی از مخالفان یکی از الگوهای کلاسیک مداخله آمریکا در کشورهای جهان سوم بود.
شرکتهای آمریکایی، به ویژه شرکت تلفن بینالمللی (ITT) که بیش از 70 درصد صنعت تلفن شیلی را کنترل میکرد، از فروش قطعات یدکی و تجهیزات به شیلی خودداری کردند. این تحریم خصوصی باعث شد اتوبوسها، تاکسیها، کامیونها، ماشینآلات معدنی، کارخانههای فولاد، نیروگاههای برق و بسیاری از کالاهای اساسی از کار بیفتند یا تعمیر نشوند. کمبود شدید قطعات یدکی یکی از عوامل اصلی اختلال در حملونقل، تولید و زندگی روزمره مردم شد.
سیا برای تشدید فشار بر دولت آلنده، نقش فعالی در تأمین مالی و سازماندهی اعتصابات گسترده داشت. یکی از مهمترین نمونهها، اعتصاب کامیونداران در اکتبر 1972 بود. این اعتصاب که جریان حملونقل غذا، سوخت و کالاهای اساسی را در سراسر کشور متوقف کرد، با حمایت مالی مستقیم سیا و کمک شرکتهای آمریکایی مانند شرکت تلفن بینالمللی (ITT) به شدت طولانی شد و بیش از یک ماه ادامه یافت.
هدف اصلی این اعتصاب ایجاد اختلال عمدی در زندگی روزمره مردم و افزایش نارضایتی عمومی بود تا دولت آلنده ناتوان جلوه کند.کمبودهای شدید کالاهای اساسی از صابون، سیگار و روغن خوراکی گرفته تا کاغذ توالت و قطعات یدکی خودروها بخشی از این استراتژی بود.
بسیاری از این کمبودها عمدی بودند؛ شرکتهای آمریکایی فروش قطعات را متوقف کرده بودند و سیا با پروپاگاندای گسترده، مردم را به خرید وحشتزده تشویق میکرد تا کمبودها را تشدید کند و تصویر یک اقتصاد فروپاشیده را در ذهن مردم حک کند.
در کنار این اقدامات، سیا از گروه راست افراطی «پاتریا ی لیبرتاد» (Patria y Libertad) حمایت گستردهای میکرد. این گروه که سیا در تشکیل آن نقش داشت، اعضای خود را در اردوگاههای آموزشی در بولیوی و لسفرسنوس تگزاس برای جنگ چریکی، بمبگذاری و عملیات خرابکارانه آموزش میداد.
پاتریا ی لیبرتاد در خیابانها با لباسهای نظامیمانند رژه میرفت، اقدامات خشونتآمیز و تحریکآمیز انجام میداد و در نشریات و سخنرانیهای خود آشکارا خواستار کودتای نظامی علیه آلنده میشد.
رسانههای نزدیک به مخالفان، به ویژه روزنامه ال مرکوریو – که سالانه میلیونها دلار یارانه مستقیم از سیا دریافت میکرد – نقش کلیدی در این کمپین داشتند. این روزنامه و دیگر رسانههای یارانهدار، شایعهپراکنی گستردهای راه انداختند: از ادعای ملیشدن مغازههای کوچک و کسبوکارهای خانوادگی گرفته تا هشدار درباره فروپاشی کامل اقتصاد و حتی داستانهای جعلی مانند برنامه شوروی برای تأسیس پایگاه زیردریایی در سواحل شیلی.
همه این مطالب با هدف نشان دادن این بود که سیاستهای استقلالطلبانه آلنده به شکست و هرجومرج منجر شده است.سیا همزمان نفوذ عمیقی در ارتش شیلی ایجاد کرد. مأموران سیا با افسران کلیدی از جمله ژنرالها، افسران میانی و حتی سربازان بازنشسته – تماسهای منظم برقرار کردند و اسناد جعلی و اطلاعات نادرست به آنها میرساندند تا این باور را ایجاد کنند که آلنده قصد دارد ساختارهای نظامی وابسته به آمریکا را نابود کند یا با کمک کوبا و شوروی ارتش را تضعیف نماید.
علاوه بر این، سیا برای به دست آوردن اطلاعات داخلی ائتلاف وحدت مردمی، عملیات جاسوسی جسورانهای انجام داد: خانههای کارکنان سفارت شیلی در واشنگتن را دزدیدند، سفارت را شنود کردند و اسناد محرمانه را سرقت نمودند تا بتوانند نقاط ضعف دولت آلنده را شناسایی و به مخالفان داخلی و نظامی منتقل کنند.
این اقدامات چندجانبه شامل اعتصابات سازمانیافته، کمبودهای عمدی، خشونت گروههای راست افراطی، پروپاگاندای رسانهای و نفوذ مستقیم در ارتش بخشی از استراتژی کلی بیثباتسازی بود که هدف نهاییاش ایجاد شرایطی بود که کودتای نظامی نه تنها ممکن، بلکه به نظر ضروری و اجتنابناپذیر برسد
در مارس 1973، یعنی حدود دو سال و نیم پس از روی کار آمدن آلنده، انتخابات کنگره برگزار شد. نتایج این انتخابات برای مخالفان شوکآور بود: ائتلاف وحدت مردمی (UP) موفق شد 44 درصد آرا را به دست آورد که افزایشی چشمگیر و بیسابقه نسبت به 36 درصد سال 1970 بود.

پینوشه بعد از کودتای نظامی
این پیشرفت در حالی رخ داد که دولت آلنده درگیر شدیدترین فشارهای اقتصادی و اجتماعی بود و بسیاری انتظار داشتند محبوبیت آن کاهش یابد. این نتیجه نشان داد که علیرغم کمبودها، تورم و مشکلات روزمره، بخش قابل توجهی از مردم همچنان از برنامههای استقلالطلبانه و اصلاحات اجتماعی آلنده حمایت میکردند.
برای مخالفان که امیدوار بودند با کسب دو سوم کرسیهای کنگره بتوانند آلنده را استیضاح کنند این افزایش آرا ناامیدکننده بود و نشان میداد که سه سال دیگر باید با دولتی منتخب و محبوب سر و کله بزنند.
پس از این انتخابات، تنشها به شدت افزایش یافت. اعتصابات سازمانیافته به ویژه اعتصاب مجدد کامیونداران و بخشهای دیگر ادامه پیدا کرد و خشونتهای خیابانی توسط گروههایی مانند پاتریا ی لیبرتاد بیشتر شد.
در 29 ژوئن 1973، یک تلاش کودتای ناکام به وقوع پیوست که به «تانکسو» معروف شد: گروهی از نیروهای زرهی ارتش به سمت کاخ ریاستجمهوری حرکت کردند و برای چند ساعت درگیریهای مسلحانه رخ داد.
این کودتا شکست خورد، اما نشانهای روشن بود که بخشی از ارتش در حال آمادهسازی برای اقدام جدیتر است. سیا در تمام این دوره از برنامهریزی کودتای نهایی آگاه بود. گزارشهای اطلاعاتی متعددی از ژوئیه تا سپتامبر 1973 به واشنگتن میرسید که جزئیات تماس افسران ارتش با یکدیگر، جلسات مخفی و زمانبندی احتمالی کودتا را نشان میداد. سیا این اطلاعات را جمعآوری و تحلیل میکرد، اما هیچ اقدامی برای جلوگیری از کودتا انجام نداد.

سربازان شیلی در کودتای سپتامبر 1973
سرانجام در 11 سپتامبر 1973 کودتای نهایی آغاز شد. عملیات از بندر والپارایسو شروع شد، جایی که نیروی دریایی شیلی حرکت کرد و نیروهای زمینی را به سمت سانتیاگو اعزام کرد.
در همان زمان، کشتیهای جنگی آمریکایی ظاهراً برای مانور مشترک با نیروی دریایی شیلی در نزدیکی سواحل شیلی حضور داشتند. هواپیماهای آمریکایی (از جمله هواپیمای ارتباطی WB-575 و جنگندههای شناسایی) در آسمان شیلی پرواز میکردند و آماده پشتیبانی اطلاعاتی بودند.
نیروهای کودتا به سرعت به کاخ ریاستجمهوری رسیدند. سالوادور آلنده که تصمیم گرفته بود تسلیم نشود، در داخل کاخ ریاستجمهوری ماند و در نهایت در جریان درگیری کشته شد. روایت رسمی کودتاگران این بود که او خودکشی کرد، اما بسیاری از شاهدان و تحقیقات بعدی نشان میدهند که او در نبرد کشته شده است.

ژنرال آگوستو پینوشه 1971
با سقوط کاخ، ارتش کنترل کامل کشور را به دست گرفت.حکومت نظامی به رهبری ژنرال آگوستو پینوشه بلافاصله سرکوب گستردهای را آغاز کرد. هزاران نفر از اعضای احزاب چپ، فعالان کارگری، دانشجویان، روشنفکران و حتی شهروندان عادی دستگیر، شکنجه و ناپدید شدند. بر اساس گزارشهای رسمی بعدی بیش از 3000 نفر در سالهای اولیه کشته یا ناپدید شدند و حدود 38000 نفر زندانی و شکنجه شدند.
استادیوم ملی سانتیاگو به زندان بزرگ تبدیل شد و اعدامهای دستهجمعی در بسیاری از نقاط کشور انجام گرفت. این دوره آغاز یکی از تاریکترین فصلهای تاریخ شیلی بود که تا سال 1990 ادامه یافت.

بمباران کاخ ریاستجمهوری شیلی، 1973
این کودتا نقطه اوج استراتژی بیثباتسازی آمریکا بود: پس از سالها فشار اقتصادی، پروپاگاندا، حمایت از مخالفان و نفوذ در ارتش، سرانجام دولتی منتخب سرنگون شد و جای خود را به یک دیکتاتوری نظامی داد که وابستگی اقتصادی شیلی به مدل نئولیبرال غربی را تضمین میکرد.
نتایج و تبعات
نظام ترور فاشیستی در شیلی دو دهه طول کشید. بر اساس آمارهای رسمی، هزاران مخالف سیاسی توسط رژیم پینوشه کشته یا «ناپدید» شدند و حدود 30٫000 نفر شکنجه شدند. کودتا در شیلی همچنین پیامدهای عمیقی برای کل آمریکای لاتین داشت.
به قدرت رسیدن ارتش شیلی یک سری کودتاهای تحت حمایت ایالات متحده را به دنبال داشت، از جمله در برزیل در سال 1964، بولیوی در سال 1971 و اروگوئه در اوایل سال 1973. رژیم نظامی برزیل، به رسمیت شناخته شده توسط دولت نیکسون به عنوان ابزاری برای عملیات ایالات متحده، شناخته شد به طور سیستماتیک تلاش کرد تا ارتش شیلی را برای سرنگونی آلنده آماده کند.
پس از کودتا در شیلی، این شبکه ضد انقلابی هماهنگ شده توسط سیا در آمریکای جنوبی تحت آنچه عملیات کندور نامیده شد تلفیق شد. و به طور سیستماتیک سرکوب، شکنجه و ترورهای سیاسی را در سراسر منطقه گسترش داد و کودتاهای جدید را تسهیل کرد، به ویژه ظهور رژیم نظامی فاشیستی آرژانتین در سال 1976.
انتهای پیام/