زهرا زنگنه| شهرآرانیوز، خانهای باصفا با باغچههای بزرگ در روستای شاهینقلعه، حوالی بولوار شاهنامه و توس قدیم. سرِ کوچه با عکس پسر شهیدش مزین شده است. بهانه دیدار ما فقط دیدار یک مادر شهید نیست؛ مادری که سبک زندگیاش زبانزد اهالی است و همه او را بهعنوان ریشسفید محل میشناسند. دلیل اصلی، مدالهایی است که تازه از مسابقات ورزشی آورده و حالا منظم روی میز پذیرایی چیده است.
میهمانسرایی در شاهینقلعه
عزتخانم، که فامیلش روضهخوان است، مادری است که میتواند الگوی زندگی هرکدام از ما باشد؛ صبور، پرتلاش، سالمزیست و مدیر. بهتازگی با یک مدال طلا در مسابقات پیادهروی و یک مدال برنز در رشته بولس از رقابتها برگشته است. در این سن، با وجود تمام سختیهایی که پشت سر گذاشته، هنوز امیدوار و پرانرژی است.
پشت پنجره خانهاش شیشههایی ردیف شده که از گوجه و بادمجان گرفته تا بامیه را در خود جا دادهاند. خانهاش همیشه آماده میزبانی است؛ چه مهمان از مشهد بیاید، چه از یزد که اصالت خانواده مادریاش به آنجا برمیگردد.
هم مادر شهید و هم فرزند شهید
وقتی عزتخانم «مادر شهید» شد، فقط ۳۱ سال داشت. کمتر کسی باور میکرد زنی به این جوانی مادر شهید باشد. حمید، پسر شانزدهسالهاش، برای رفتن به جبهه زیر پای مادر نشست، گریه کرد و گفت: «دارند مردم را میکشند، شما به فکر زنده نگه داشتن من هستید؟»
چشمانش خیس میشود و بغض گلویش را میگیرد:«پشت موتور نشستم و خودم با او رفتم پایگاه بسیج مشهدقلی. رضایت دادم برود. همیشه میگفت میروم جبهه و با جعبه برمیگردم؛ منظورش تابوت بود.»
۱۴ دی ۱۳۶۳ حمید شهید شد و ده روز بعد پیکرش به روستای امینیه رسید. دو سال بعد، پدر عزت خانم، رمضانعلی روضهخوان نیز به شهادت رسید. سالهای اخیر هم برای عزتخانم آسان نگذشت؛ پسر دیگرش را در تصادف از دست داد و همسرش را بر اثر بیماری.
زندگی پر از آزمون
دنیا امتحانهای سختی از او گرفته است؛ به اندازه چینوچروکهای دست و صورتش و موهای سپیدی که یادگار سالها رنجاند. با این حال، زانوهایش زیر بار مشکلات خم نشدهاند. هنوز میخندد، زندگی را مدیریت میکند و نگذاشته فرمان خانه و خانواده از دستش خارج شود.
خودش میگوید:«گریه کردهام، زمین خوردهام، اما دوباره بلند شدهام. قرآن و توسل به ائمه (ع) همیشه کنارم بودهاند.»
دختر کاربلد خانه پدر، مدیر خانه شوهر
عزتخانم ورزشکار حرفهای نبوده، اما تحرک و کار در تمام سالهای زندگیاش جریان داشته است. از نوجوانی، سحرخیز بوده؛ نان میپخته، شیر میدوشیده و پا به پای مردان در زمینهای کشاورزی کار میکرده است.
میگوید:«هم در خانه پدر و هم در خانه شوهر، بار زندگی روی دوش من بود.»
حیاط وسیع خانهاش پر از سبزی، گوجه و بادمجان ارگانیک است. سبد غذاییاش را بیشتر از باغچه و زمینهای خودش تأمین میکند و کمتر پایش به بازار شهر باز میشود.
اجری شبیه شهادت
عزتخانم قاری قرآن، مداح و فعال مسجد است. میگوید همینها روحیهاش را حفظ کردهاند. از اینکه خودش شهید نشده، با لبخندی آمیخته به حسرت میگوید:«دوست داشتم شهید شوم؛ کنار پسرم و پدرم.».
اما زندگی او کم از شهادت ندارد. سالهاست بیمنت برای اهالی روستا قدم برمیدارد؛ از اردو بردن بانوان گرفته تا کمک به جهیزیه دختران دمبخت و خانوادههای نیازمند. مردم حرفش را میخرند و احترامش را نگه میدارند.
نگذاشتم میت روی زمین بماند
روزی که همسایه سالخوردهای فوت کرد و کسی برای غسلش پیشقدم نشد، عزتخانم دست به کار شد. کتابی خواند، آستین بالا زد و غسلش داد. از آن روز تاکنون، غسل و کفن اموات بانوان روستا را انجام میدهد و حالا این کار را به جوانترها هم یاد میدهد.
میگوید:«میت ترس ندارد؛ ثواب دارد. دوست ندارم جنازهای روی زمین بماند.»
عزتی که خدا به عزتخانم داده
در شاهینقلعه اگر کاری گره بخورد، آدرس یکی است: «برو پیش حاجخانم». از اختلافهای خانوادگی تا دعواهای زمین و آب، همه به داوری او ختم میشود.
با تواضع میگوید:«آخرش میگویند هرچه حاجخانم بگوید.»
یک شاهینقلعه هست و یک عزتخانم روضهخوان؛ مادری که قهرمانیاش نه فقط در مسابقه، که در تمام سالهای زندگی معنا پیدا کرده است.