طرفداری | در جولای 1930 کاپیتان فرانسه در نخستین دیدار آنها در تاریخ جام جهانی بود. دیداری که با پیروزی 4-1 مقابل مکزیک به اتمام رسید. در دسامبر 1944 به عنوان یکی از خائنین منفور کشورش مقابل جوخه آتش قرار گرفت.
فوتبال
مربی-بازیکن اسکاتلندی باشگاه ویکتور گیبسون استعداد او را دید و به سرعت او را به تیم اصلی منتقل کرد. هنوز فوتبال در فرانسه حرفهای نشده بود با این وجود باشگاهها راههایی برای پرداخت پول به بازیکنان پیدا میکردند. در سال 1927 باشگاه نیم (Nîmes) با وعده یک شغل کاذب و یک دستمزد سخاوتمندانه، او را جذب کرد.
در باشگاه نیم بود که او اولین بار معروف شد و تحسین همگان را برانگیخت. این موضوع تنها به خاطر قدرت بدنی بالای او نبود. تکلهای خوبی میزد، در زمینه ضربه سر بازیکنی متبهر بود و به ندرت پاس اشتباهی ارسال میکرد. این موضوعات دست به دست هم میداد تا از او به عنوان یکی از بازیکنان آیندهدار یاد شود. در سال 26 و در دیدار با بلژیک به بیست و پنجمین بازی ملی در بیست و یک سالگی رسید و پیش از افتتاح جام جهانی به عنوان کاپیتان منصوب شد. بازی مقابل مکزیک در جام جهانی به عنوان کاپیتان را بعدها اینطور توصیف کرد: آن روز بهترین روز زندگی من بود.
جوان بود اما رک بود و راه خود را پیدا کرده بود. در سال 29 باشگاه راسینگ کلاب پاریس او را جذب کرد و تحت ریاست مدیر عامل جدید، اینطور هدفگذاری کرد که میخواهد به بزرگترین باشگاه کشور تبدیل شود. ویلاپلین را خریدند. سه سال تا حرفهای شدن فوتبال در فرانسه مانده بود اما او این موضوع که دستمزد خوبی میگیرد را رد نمیکرد و در پی پنهان کردن آن نبود. مرتباً در بارها، کابارهها و به خصوص مسابقات اسبدوانی دیده میشد و رابطه خوبی را برگزار کنندههای مسابقات غیرقانونی داشت.
وقتی سرانجام آنها در سال 32 حرفهای شدند باشگاه کوچک آنتیب تصمیم گرفته بود که راهی را در پیش بگیرد که راسینگ پیش تر در پیش گرفته بود. آنها ویلاپلین را به خدمت گرفتند. در آن زمان مسابقات به در دو کنفرانس شمال و جنوب برگزار میشد و صدرنشینان هر کنفرانس، دیدار فینال را انجام میدادند. آنتیب در جنوب قهرمان شد و در دیدار فینال توانست اس سی فایوز لیل را شکست دهد اما بعد مشخص شد تبانی در کار بوده است.
جام از آنها گرفته و مربی محروم شد. با این حال گمان میشد که او بیدلیل قربانی شده است. این باور وجود داشت که ویلاپلین و دو هم تیمیاش که پیشتر در ست بازی میکردند، مقصران اصلیاند. اما هر سه بازیکن آزاد شدند.
نیس او را خرید اما خیلی زود پشیمان شد. بارها به دلیل از دست دادن جلسات تمرینی جریمه شد و وقتی بازی میکرد خسته بود و ناآماده به نظر میرسید. نیس قرارداد او را فسخ کرد. تنها باشگاهی که او را میخواست باستیدین در دسته دوم بود. مربی آن تیم، مربی سابق او گیبسون بود. پس از سه ماه در شرایطی که به ندرت از او که از دوران اوج دور شده بود استفاده شد، مربی اسکاتلندی اخراجش کرد. دیگر فراموش شده بود. اما در سال 35 بار دیگر نامش به تیتر روزنامهها تبدیل شد. دلیل؟ به جرم تبانی در مسابقات اسبدوانی در منطقه ساحل آزور مجرم شناخته و زندانی شد.
جنگ جهانی دوم
جنگ آغاز شد. در سال 40، پاریس به تصرف نازیها در آمد. فقر و ناامیدی همگانی روز به روز بیشتر میشد اما در این بین برای برخی فرصتهای جدیدی به وجود آمده بود.
متحدین برای استقرار در کشورها، بازارهای سیاهی به وجود میآوردند تا آنچه که شخصاً نمیتوانند غارت کنند را توسط افراد دیگری به یغما ببرند. این میتوانست شامل هرچیزی، از غذا و لباس تا آثار هنری شود. یک جنایتکار محلی بیسواد به نام هنری لافونت در این بین به کار نازیها آمد. او که سینیور فِراری در فیلم کازابلانکا را به ذهن میآورد، از یک فرد بیکار به جایی رسید که بگوید به عنوان رهبر هر کار غیرقانونی در پاریس، من آدمی مهم و قابل احترام هستم!
به دلایلی اعضای سرشناس نازی به دنبال حذف لافونت افتادند. پروسیهای تندمزاج باور داشتند که اعتبار رایش با حضور کلاهبرداران سطح پایین لکهدار میشود. لافونت باید خود را ثابت میکرد و کرد. او با دستگیری و شکنجه رهبر مقاوت بلژیک در نزد نازیها به اعتبار دوبارهای رسید.
قدرت او بیشتر میشد و افراد بیشتری را استخدام میکرد. در زندانهای پاریس گشت میزد، دوستان قدیمی و هرکسی که میتوانست به او کمک کند را آزاد میکرد. پیره بونی که زمانی یک پلیس معروف در فرانسه بود و بعدها به خاطر فساد زندانی شد، به سرعت به دست راست او تبدیل شد. او پیشتر ویلاپلین را از زمانی که در زمینه قاچاق طلا دست داشت میشناخت. پس او را هم از زندان آزاد کرد.
گنگ آنها در خیابان نود و سوم لاریستن گرد هم میآمدند. خیابانی که به ننگینترین آدرس تاریخ پاریس تبدیل شد. آنجا خانه گروهی بود که به فرنچ گشتاپو (یک واژه آلمانی که بعدها همه گیر شد، به معنی پلیس مخفی) معروف شد.
هدف نخست مشخص بود. ثروت. به سرعت به آن رسیدند. هرچه نازیها میخواستند فراهم میشد و در این بین برخی چیزها برای خودشان نگاه داشته میشد. ایدئولوژی خاصی نداشتند اما به هر ترتیب سعی میکردند رضایت اربابان را فراهم کنند. یونیفرم SS میپوشیدند، یهودیها، اعضای مقاومت و هرکسی که با رایش مخالف بود را شکار میکردند. افراد زیادی در آن خیابان شکنجه شدند.
در سال 1943، مقاومت فرانسویها افزایش یافت. از گشتاپو محلی خواسته شد که در زمینه سرکوب شورشیان کمک کند. از سمتی هیتلر روزنامهای عربیزبان را در پاریس با منابع سرشار مالی راهاندازی کرد تا از آزادمردی پیشوا بگوید و از مردم بخواهد که در کنار وی مقابل دو هیولای دنیا: استعمارگرایی و کمونیزم بایستند. این موضوع ایده لافونت بود تا به این طریق بتواند از کمک مهاجرین آسیایی و آفریقایی در اسکادران خود استفاده کند.
اجازه در فوریه 44 صادر شد. به تیپ شمال آفریقا دستور داده شد که منطقه پریگورد در شمال فرانسه را پاکسازی کند. فرمانده نبرد ویلاپلین بود. او حالا به عنوان یک ستوان SS درجه داشت. بدنام شده بود. برای مثال در ژوئن 44 یازده عضو مقاومت ماسیدان در جنوب غرب فرانسه را دستگیر کرد و برای ماکی هایی (Maquis، گروههای چریکی روستایی از مبارزان مقاومت فرانسه) بین 17 تا 27 ساله دستور آتش داد.
در کتابی که فیلیپه عزیز (ژورنالیست فرانسوی مسلمان-سکولار 1910-1995) در خصوص گنگ لاوفنت و بونی به نام شما خیانتکاران بیشرم در سال 1970 منتشر کرد، نوشت که به دنبال اخطاری که از سوی گشتاپوی پریگو (Périgueux؛ منطقه ای کوچک در مرکز فرانسه) الکس و سه نفر از مردانش خانه شخصی به اسم ژنویه لئونارد را به اتهام اینکه یک یهودی را پناه دادهاند، منفجر کردند و بعد به آن دستبرد زدند. الکس مادر 59 ساله خانه که شش فرزند داشت را با کشیدن موهای سرش روی زمین، بازداشت کرد. بر سر او فریاد میزد که پس یهودی کجاست؟ زن خانه حرف نمیزد. با خشونت او را به دنبال خود کشید و به مزرعه خانه همسایه برد. او را با قنداق اسلحه خود میزد و مجبورش میکرد این صحنه را ببیند: افراد او دو کشاورز را کتک میزدند. بعد آنها را به آتش کشیدند و از فاصله نزدیک به رگبار بستند. الکس میخندید. در این زمان، یکی از افراد تیپ شمال آفریقا مرد یهودی را در جایی دیگر پیدا کرده و به نزد او در خانه روستایی به آتش کشیده شده آورد. الکس پس از یک کتک مفصل آن فرد را بازداشت کرد و دستور داد که به کاشف فرد یهودی، دویست هزار فرانک جایزه داده شود.
و سرانجام سقوط
غارت، تجاوز، دزدی، قتل و همکاری با آلمانیها؛ همه اینها در سابقه آنها بود اما بهانههایشان از آن هم بدتر بود. دادستانی، جلسه دادگاه ویلاپلین را برای عموم آزاد گذاشته بود. شاهدی عینی میگفت که در شرایطی که افراد او جواهر از افرادی که داشتند جان میدادند، میدزدیدند؛ او، کاپیتان سابق تیم ملی فرانسه ایستاده بود. آرام بود. میخندید و لذت میبرد.
با وجود تمام خشونتها، مقاومت به طور روزافزون قدرتمندتر شد. ویلاپلین دانست که ممکن است آلمان برنده جنگ نباشد و شرایط را بررسی کرد. به طور علنی بابت کارهایش عذرخواست. به افراد زیادی کمک کرد تا فرار کنند. اینطور توضیح داد که تنها برای کمک به هموطنانش با نازیها همکاری میکرده است.
دادستان اینطور ادامه داد که طمع خود را تا مرز فروکش تضعیف کرد. جنون او متفاوت از سایر افراد گنگ بود. گفت که خیالبافی بیش نبودهام! پرونده او را خوانده و میگویم او حقهباز است. او همیشه حقهباز بوده است. برای بازی در نمایش او؛ حقهباز بودن یک لزوم است. او مرتکب بدترین باجخواهی ممکن شد. باجخواهی از امید! یکی از متهمها اینطور او را یادآور شد: سوار بر ماشینی آلمانی وارد یک روستا شد. با فردی بازداشتشده اینطور سر صحبت را باز کرد: این دیگر چه دورهای است! عجب زمانه مزخرفی است! نزدیکترین فرد به تو منم؛ یک فرانسوی که یونیفرم آلمانی بر تن دارد! دیدی که مردان شجاع من چه جنایات وحشتناکی مرتکب شدهاند؟ من مسئول آن نیستم. من رهبر آنها نیستم. میخواهند تو را بکشند اما من میخواهم زندگیام را به خطر بیندازم و نجاتت دهم. تاکنون افراد زیادی را نجات دادهام. به طور دقیق 54 نفر. تو میتوانی پنجاه و پنجمین نفر باشی. اگر 400 هزار فرانک به من بدهی!
در آگوست 1944 با حضور متفقین، پاریس روی پاهای خود ایستاد. نیروهای ارتش فرانسه در شرایطی که نیمی از آن آفریقایی بودند، گام به پاریس گذاشتند. دوباره آزادی! انتقام از خائنین؛ سریع و خونین بود. رئیس فرنچ گشتاپو بدون محاکمه اعدام شد. باقی، بازداشت و به دادگاه فرستاده شدند. تکتک آنها به مرگ محکوم شدند. یک روز پس از کریسمس 1944، الکساندر ویلاپلین و تنی چند از دوستانش در فورت مونتروژ در پاریس مقابل جوخه آتش قرار گرفته و کشته شدند.