شناسهٔ خبر: 76890947 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: طرفداری | لینک خبر

جان ادوارد جونز در غار ناتی پاتی _ ترسناک‌ترین مرگ

صاحب‌خبر -

.

جان ادوارد جونز در غار ناتی پاتی

 

ساعت بیست و هفتم که فرارسید، در واقع مدتی بود که داشت زندگی روی لبه را تجربه می‌کرد. طعم عجیبش را. یک‌جایی مثل نقطه صفر مرزی. جایی که تعلقات این دنیا
آرام آرام کم‌رنگ‌تر می‌شه و یک چیز دیگه جاش رو می‌گیره:

" میل به رفتن..."

 

واقعیتش خیلی‌ها متعجب بودند که چطور تا اون موقع دوام آورده.

۲۴ نوامبر سال ۲۰۰۹، ایالت یوتا، آمریکا

حالا چند روز مانده به عید شکرگزاری سال ۲۰۰۹. نه....چندین سال گذشته. حالا ما در سال ۱۴۰۳ شمسی یا سال ۲۰۲۴ میلادی هستیم و در حال مرور داستان‌های متفاوت از این دنیای رها شده. اما چیزی در گذشته جا مانده. مثل یک داغ. مانند یک زخم باز. همان اسمی که براندون کوالیس چند سال پس از آن شب خفه، روی آن رخداد گذاشت.

زخم باز.....چیزی که در گذشته مانده و در عین حال تا امروز امتداد پیدا کرده.

 

جان ادوارد جونز هنوز هم در اعماق است.

 

جان را قبل از آن شب به عنوان یک مرد جوان، یک پدر ۲۶ ساله برای همسر و دخترش می‌شد به جا آورد. یک مرد جوان ماجراجو و عاشق هیجان. پسر یک خانواده پر جمعیت از اهالی یوتا. اما پس از آن اتفاق، او ناخواسته شکل عوض کرد. حالا دیگر جان ادوارد جونز به نوعی همان جراحت عمیق و قدیمی را دلالت می‌کند. همان کسی که هم‌چنان در اعماق است.
در ویرجینیا زندگی می‌کرد. با همسر و دخترش. دانشجوی رشته پزشکی. در کودکی همراه پدر و برادر کوچکش جاش، بارها برای غارنوردی در تونل‌های طبیعی زیرزمینی خزیده بود. کاری که عاشقش بود. اما چندین سال بود که به‌خاطر تحصیل و داشتن همسر و فرزند، نتوانسته بود این سرگرمی را دنبال کند.

بیست و سوم نوامبر سال ۲۰۰۹، برادر کوچکش جاش با او تماس گرفت و با دلخوری همین را به او یادآور شد. که چرا دیگر غارنوردی را فراموش کرده. دو برادر جوان تصمیم گرفته بودند که چند روز قبل از عید شکرگزاری با دوستانشان برای غارنوردی از خانه بیرون بزنند. به دل بیابان‌ها و صحراهای خشک یوتا. آن‌ها قصد داشتند برای این سرگرمی عجیب و خطرناک، وارد یک غار معروف به نام ناتی پاتی شوند. غاری بدنام با تونل‌های فوق‌العاده تنگ و نمور که در قربانی گرفتن شهرت زیادی داشت و در طول فقط ۵ سال، ۶ نفر در آن گیر افتاده بودند که البته با خوش اقبالی نجات پیدا کردند. یک پسر ۱۶ ساله در حال گذر از یکی از تونل‌هایش، با یک تخته سنگ بزرگ غافل‌گیر شده بود. آن پسر چندین ساعت در آن‌جا گیر کرده و فقط بخت و اقبال بلندش باعث شده بود که نجات پیدا کند.
دو برادر به اتفاق ۹ نفر از دوستانشان وارد غار می‌شوند. این دو برادر البته غارنوردان حرفه‌ای نبودند. اما در کودکی و نوجوانی همراه پدر که عاشق این‌کار بود، غارهای زیادی را تجربه کرده بودند. فقط مسأله این بود که جان چندین سال از این کار دور بود و حالا او از نظر فیزیکی نسبت به دوران نوجوانی خیلی تغییر کرده بود. جان حالا با ۱۸۳ سانتی‌متر قد و بیش‌تر از ۹۰ کیلو وزن، کمی از برادر کوچکش جاش درشت‌تر بود.

آن‌ها حدودا ساعت ۳۰ : ۸ شب، با طناب از ورودی غار پایین رفتند. ابتدای مسیر فضای کافی برای راه رفتن وجود داشت. اما جلوتر مسیر تنگ‌تر و دشوارتر می‌شد. از جایی که مسیر غار فقط اجازه خزیدن به غارنوردان می‌داد، باقی دوستان منصرف شدند و فقط آن دو برادر راه را ادامه دادند. جان و جاش نقشه غار را در اختیار داشتند و تصمیم گرفته بودند از مسیری به نام کانال تولد عبور کنند. مسیری فوق‌العاده تنگ‌ و باریک، با هوایی خفه، مرطوب و گرم و بدون اکسیژن کافی. با تمام این‌ها اگر این دونفر طبق نقشه پیش می‌رفتند، احتمال غافل‌گیر شدن یا هرگونه اتفاق ناگوار خیلی خیلی کم بود. چون کانال تولد با وجود دشواری، مسیری بود که بارها توسط غارنوردان حرفه‌ای طی شده بود و امکان گذشتن از آن وجود داشت. هرچند به سختی و به شکل سینه خیز.

 

نقشه کامل غار ناتی پاتی

 

این مسیر پاساژها و طاقچه های ناشناس نداشت. همه‌شان پیش از این بارها امتحان شده بودند. اما مسأله این بود که جان و جاش نقشه را اشتباه خوانده بودند.
جان و جاش به شکل سینه خیز از یک معبر شیب‌دار به نام سرسره بزرگ گذشتند و به یک دوراهی رسیدند. اشتباه بزرگ را همين‌جا مرتکب شدند و اشتباها وارد کانالی شدند که فکر می‌کردند کانال تولد است. اما در واقع این کانال هیچ اسمی نداشت.‌

 

 

پیچ اشتباه

ابتدای مسیر به حدی تنگ بود که نمی‌شد به شکل کامل نفس کشید. کامل نفس کشیدن مساوی بود با انبساط قفسه سینه و گیر کردن در کانال. جان با سر وارد کانال شده بود و جاش ابتدا پایش را وارد کانال کرده بود. بین این دونفر، برادر کوچک‌تر دوراندیشی بيش‌تری از خود نشان داده بود و با تجربه‌تر عمل کرده بود. چون اگر قرار بود جایی از غار گیر بیفتند و نتوانند جلوتر بروند، برای نجات پیدا کردن و طی کردن مسیر برگشت، وضعیت مسلط تری نسبت به جان داشت. و البته جثه کوچک‌تر جاش هم آزادی عمل بيش‌تری نسبت به برادرش به او می‌داد.

بعد از طی کردن مقداری از آن مسیر به یک دوراهی دیگر رسیدند. یکی از این تونل‌ها همان مسیری بود که چندی قبل آن پسر ۱۶ ساله در آن گیر افتاده بود. به‌خاطر همین آن مسیر را که حتی تنگ‌تر از قسمت‌های قبلی بود را کلا مسدود کرده بودند. جان تصمیم گرفت وارد آن‌ کانالی شود که باز بود. جاش کمی عقب افتاده بود. جان به تنهایی وارد آن کانال شد و چند دقیقه بعد جاش هم ناچارا به دنبالش رفت. کمی از مسیر را رد کردند. در حالی که نفس کشیدن و جلو خزیدن داشت سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد. بعد از چند متر جلو رفتن، مسیر آن‌قدر تنگ شد که به سختی و فشار خیلی زیاد و فقط با تکنیک‌های خاص غارنوردی امکان پیش‌روی وجود داشت. نمی‌شد درست نفس کشید‌. هوا انگار آن‌ پایین جور دیگری گرم‌ و خفه بود. با همه این‌ها جان خونسردی خودش را حفظ کرد و جلو رفت. جلوتر یک فضای باز وجود داشت. در حدی که فردی با ۱۷۰ سانت قد، اگر قصد برگشتن داشت، می‌توانست به حالت چمباتمه بچرخد تا بتواند مسیر را برگردد. اما جان کمی برای این فضا درشت بود و نمی‌توانست در آن‌جا بچرخد. در حالی که جاش می‌توانست و قصد داشت همین کار را هم بکند. چون کم‌کم ترس برش داشته بود. اما مساله این بود که نمی‌دانست برادرش را چه‌کار کند. این موضوع فکرش را درگیر کرده بود و آرام آرام داشت شهامتش را از دست می‌داد. این جاش بود که به جان اصرار کرده بود برای غارنوردی به این‌جا بیایند. جاش مجرد بود اما جان زن و یک بچه داشت و همسرش بچه دومشان‌ را باردار بود. اگر اتفاقی برای جان می‌افتاد.....

جان به جایی از غار رسیده بود که دیگر راه برگشتی نداشت. فضای کافی برای چرخیدن و دور زدن نداشت و به نظرش در آن لحظات، تنها راه باقی مانده این بود که به هر شکل ممکن فقط به جلو بخزد، شاید کمی جلوتر فضای بزرگتری باشد تا بتواند در آن‌جا بچرخد و مسیر را برگردد. پس سعی کرد همین کار را بکند. هنوز هم خودش را نباخته بود. جاش بعدها درباره این لحظات گفته بود که چه‌طور جان داشته به جلو می‌خزیده. و این‌که ناگهان از دیدش خارج شده و سروصدایی را شنیده.

جان انگار به یک قسمت شدیدا شیب‌دار رسیده و به سمت پایین سرخورده بود. جاش صدایش کرد و پرسید چه اتفاقی افتاده. جان با صدای بلند فریاد زد :

" این‌طرف نیا جاش. این‌جا خیلی شیب‌دار و خطرناکه. من نمی‌دونم کجام."

 

جان یک حفره را کمی جلوتر دید و آن را تنها راه نجاتش فرض کرد. شاید در انتهای این حفره مسیر جادارتر می‌شد و امکان دور زدن برایش به وجود می‌آمد. خودش را رها کرد تا سر بخورد و به آن راه نجات برسد. اما وقتی که رسید و خوب به روبه‌رویش نگاه کرد، یک حفره سیاه و بسیار تنگ زیر دستانش بود. یک حفره عمودی بن بست. جان در آن لحظات و با دیدن آن حفره عمودی و تنگ، به معنای واقعی کلمه مرگ را جلوی چشمانش دید. شیب آن قسمت طوری بود که پاهای جان با یک زاویه تند بالا قرار گرفته و سرش پایین بود. و داشت سعی می‌کرد که با دستانش، از سقوط در آن حفره عمودی و مرگبار جلوگیری کند. اما مقاومت در مقابل نیروی جاذبه اصلا راحت نبود. وزن زیاد جان داشت روی دستانش فشار می‌آورد. جاش دوباره با نگرانی جان را صدا زد و جان جواب داد :

 

" دیگه نمی‌تونم خودم رو نگه دارم. "

 

و چند لحظه بعد جان با سر به درون آن حفره عمودی سقوط کرد. طوری که فقط کفش‌هایش از حفره بیرون مانده بود. جاش هنوز هم دقیقا نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده.

 

" چی شده جان؟ چه اتفاقی افتاده؟ "

 

" من این‌جا گیر افتادم جاش. "

 

جاش با نگرانی خودش را جلو کشاند و از شیب پایین رفت، و همان چیزی که از آن می‌ترسید جلوی چشمانش ظاهر شد. از جان فقط یک جفت کفش می‌دید. انگار سنگ او را بلعیده بود. یک حفره عمودی که فقط ۴۵ سانت عرض و تقریبا به همین اندازه ارتفاع داشت. چیزی مثل دریچه ماشین لباسشویی. عمق حفره کمی بیش‌تر از قد جان بود. فضا آن‌قدر تنگ بود که جان حتی نمی‌توانست دستانش را تکان دهد. دست‌های او زیر سینه‌اش گیر کرده بود. او طوری در آن‌جا گیر افتاده بود که انگار روی سرش ایستاده و پاهایش در بالا قرار گرفته. در حفره‌ای که به سختی می‌شد در آن نفس کشید.

شکل گیر افتادن جان جونز در آن حفره

 

جاش پاهایش را جلو داد و سعی کرد آن‌ها را در پاهای برادرش قفل کند و به این شکل او را بالا بکشاند. اما طبیعی بود که این‌کار امکان‌پذیر نبود. جان با صدای بلند گفت :

 

" کاری از دست تو برنمیاد جاش‌. برو کمک بیار."

 

جاش با نگرانی از غار بیرون خزید تا کمک بیاورد. در حالی که جان در آن سوراخ ترسناک و تنگ و تاریک گیر افتاده بود. اولین کسی که برای کمک وارد غار شد، یک زن غارنورد و با تجربه به نام سوزان موتولا بود که ساعت

۳۰ : ۱۲ شب خودش را به جان رساند و سعی کرد با او صحبت کند. تا آن زمان جان ۳ ساعت و نیم در آن حفره گیر کرده بود. جان انگار در آن حالت سر و ته و به‌خاطر خونی که به سرش وارد شده بود، از حال رفته یا خوابیده بود. با تکان‌های زن امدادگر، جان به خودش آمد. سوزان خودش را معرفی کرد و اولین جمله‌ای که جان گفت این بود :

 

" ممنون که واسه کمک اومدی سوزان. من خوبم اما واقعا می‌خوام‌ از این‌جا بیام بیرون."

 

سوزان با کمک یک لوله پلاستیکی کمی آب آشامیدنی به پایین فرستاد تا جان تشنگی اش را برطرف کند. و سعی کرد با بستن یک طناب به پاهای جان و کشیدنش او را بیرون بکشد. اما فضا خیلی تنگ بود و آزادی عمل برای حرکت دادن دست وجود نداشت. از این گذشته زن امدادگر به هیچ عنوان نمی‌توانست جان را با آن جثه درشت به تنهایی بیرون بکشد. جان هنوز هم توانسته بود خونسردی اش را حفظ کند. وقتی تلاش‌های ناموفق امدادگر را دید، عذرخواهی کرد که او را به دردسر انداخته و بابت زحماتش از او تشکر کرد. زن امدادگر به او اطمینان داد که او در محوطه بیرون غار است و کم‌کم یک تیم مجهز آن‌جا جمع می‌شوند تا عملیات نجات را شروع کنند. و این‌که به زودی یک نفر دیگر جایش را می‌گیرد. جان با حرفهای زن امیدوار شد.

ساعتی بعد مرد امدادگر جوانی به نام رایان شورتز خودش را به جان رساند و صدایش کرد. او قبل از وارد شدن به غار، به باقی اعضای گروه امداد گفته بود :

 

" من بدون جان از این‌جا بیرون نمیام. "

 

مرد خودش را به جان معرفی کرد و سعی کرد با او ارتباط بگیرد.‌ جان گفت که باورش نمی‌شود در این حالت سر و ته گیر افتاده. رایان سعی کرد فضا را عوض کند :

 

" برای چی روی سرت ایستادی مرد؟ "

 

جان باز هم جوابی داد که مشخص شد ارتباطش با واقعیت را تا حدی از دست داده :

 

" نمی‌دونم. چرا شماها من رو این‌جا سر و ته توی این حفره انداختین؟ "

 

در واقع جان قبل از این هم در جواب به سوال سوزان موتولا گفته بود که اصلا یادش نمی‌آید چطور در این‌جا گیر افتاده.

رایان افکار جان را به سمت دیگری برد. جان از خانواده‌اش گفت و بچه‌اش که قرار است به زودی به دنیا بیاید. و از جاش حرف زد. این‌که احتمالا جایی بیرون غار دارد خودش را با احساس گناه درباره برادر بزرگش عذاب می‌دهد.

 

" اون فکر می‌کنه تقصیر اونه که این اتفاق برای من افتاده. "

 

جان از مرد پرسید که برنامه تیم نجات چیست. و مرد درباره نصب گیره‌های کوهنوردی به دیواره غار حرف زد.

 

" طناب رو از این گیره‌ها‌ رد می‌کنیم و به پاهای تو می‌بندیم. بعد همه طناب رو می‌کشن تا از این حفره لعنتی بیاریمت بیرون. "

 

نقشه خوبی بود و می‌شد به آن امیدوار بود. فقط یک مشکلی وجود داشت و آن هم سقف کوتاه غار بود. اگر جان را بالا می‌کشیدند، پاهایش به سقف غار گیر می‌کرد و روند بالا کشیدنش متوقف می‌شد. از شانس بد جان طوری در آن‌جا گیر کرده بود که قسمت مفصل زانوهایش به سمت دلخواه خم نمی‌شد و فقط می‌شد آن‌ها را به طرف مخالف خم کرد. همه در اين‌باره مردد بودند. حتی یکی از امدادگران پیشنهاد کرد که پاهای جان را از زانوها بشکنند تا بیرون کشیدن جان امکان‌پذیر شود. این تصمیم را با دکتر تیم در میان گذاشتند که دکتر شدیدا مخالفت کرد. بدن جان پس از چند ساعت سر و ته بودن، در یک وضعیت خیلی ناجور قرار داشت و با کوچک‌ترین آسیب وارده به او، قطعا بدنش خیلی شدید واکنش نشان می‌داد و احتمال شوک خیلی شدید و مرگ آنی وجود داشت. پس این راه عملی نبود. تصمیم گرفتند جان را با فشار بالا بکشند. و اصلا مشخص نبود که چه نقشه‌ای برای لحظاتی که پای جان به سقف گیر کند داشتند. یکی دیگر از امدادگران درباره این مشکل گفته بود :

 

" بعد از بالا کشیدن بدن جان و رسیدن پاهاش به سقف,,، سخت‌ترین قسمت کار شروع می‌شد. از اون‌جا به بعد خودش حتما باید کمک می‌کرد و بدنش رو طوری تکان می‌داد تا بتونیم از اون تنگنای وحشتناک بیرونش بیاریم. اون‌جا فقط یک دقیقه فرصت وجود داشت تا جان بتونه با یک مانور مشکل به ما کمک کنه تا مانع سقف رو رد کنه و از حفره بیرون بیاد. اما واقعیت این بود که این‌کار حتی برای من هم خیلی خیلی مشکل بود. منی که ۱۲۵ پوند (حدودا ۶۰ کیلو) وزن داشتم. از این گذشته جان خسته و بی‌رمق بود و نمی‌تونست با تمام قدرتش حرکت کنه. "

 

رایان شورتز هنوز کنار جان بود که ناگهان تکان شدیدی در پاهايش حس کرد. چیزی شبیه تشنج. جان دچار حمله پانیک (وحشت) شده بود. رایان سریعا پاهايش را گرفت و سعی کرد آرامش کند.

 

" آروم باش جان. آروم باش. من این‌جام. من پیشتم جان. "

 

جان فریاد زد :

 

" می‌خوام از این‌جا بیام بیرووون...."

 

بعد از کمی تقلا و تکان‌های عصبی، جان سرانجام با حرفهای رایان آرام شد. رایان فهمیده بود که جان فقط وقتی از خانواده‌اش حرف می‌زند حالش بهتر می‌شود. سعی کرد باز هم درباره همین چیزها با او حرف بزند. در همان زمان باقی امدادگران داشتند مسیر را با دریل و گیره‌های مخصوص کوهنوردی آماده می‌کردند تا بیرون کشیدن جان را شروع کنند. او از رایان یک قول گرفت :

 

" رایان....یک قولی بهم‌ بده. هر اتفاقی که این‌جا افتاد، هرچی، مهم نیست چی، بهم قول بده که به زنم بگی من برای تولد بچه کنارشم. حتی اگه مرده باشم. "

 

رایان با ناراحتی گفت :

 

" از این حرفها نزن رفیق. ما از این‌جا میاریمت بیرون. "

 

" فقط بهم قول بده رایان...."

 

" قول می‌دم جان...."

 

امدادگران توانستند یک فرستنده رادیویی را به پایین بفرستند تا جان بتواند با خانواده‌اش چند کلمه حرف بزند. همسر جان، امیلی، با گریه و صدایی لرزان با جان حرف زد و سعی کرد به او قوت قلب بدهد.

 

" باید بجنگی جان. نباید ناامید بشی. من دوستت دارم. باید از اون‌جا بیای بیرون...."

 

جان داشت گریه می‌کرد :

 

" من از این‌جا میام بیرون امیلی. دوستت دارم. دخترمون لیزی رو دوست دارم. بهش بگو که خیلی دوسش دارم. میام بیرون تا تو و لیزی رو ببینم. تا به دنیا آمدن بچه‌مون رو ببینم. "

 

جان ادوارد جونز در اعماق جان و همسرش امیلی

 

 

تمام این مکالمه دردناک را رایان داشت در سکوت می‌شنید و قلبش مچاله می‌شد.

به‌خاطر چندین ساعت سروته بودن، خون زیادی در مغز جان جمع شده بود و او کم‌کم داشت دچار اوهام می‌شد. قلبش مجبور بود فشار خیلی زیادی را تحمل کند، برای این‌که بتواند خون را با وجود نیروی جاذبه به تمام بدنش پمپاژ کند. تا شروع عملیات کشیدن طناب، حدود ۱۶ ساعت از گیر افتادن جان گذشته بود.

 

" نمی‌تونم خوب نفس بکشم.... پاهام از شدت درد داره منو می‌کشه. "

 

سرانجام تمام گیره‌ها نصب شد و طناب‌ها را آماده کردند. رایان به جان گفت :

 

" خیلی خب رفیق آماده‌ای که از این‌جا بیای بیر‌ون؟ حاضر باش. فقط باید خودت هم کمک کنی. باشه؟ باید تا می‌تونی با دست‌ها و بدنت برای بیرون آمدن به بدنه حفره فشار بیاری. "

 

" من آماده‌ام. "

 

 

رایان فریاد زد که طناب‌ را بکشند. سوزان در نیمه راه صدا را شنید و با فریاد به بقیه رساند که طناب را بکشند. کشیدن طناب شروع شد و جان به سنگینی از جایش تکان خورد‌. به سختی. طناب داشت خیلی سخت کشیده می‌شد و ناله دردآلود جان در حفره طنین انداخت. پاهايش خواب رفته بود. بدنش داشت روی بدنه حفره کشیده می‌شد و درد غیرقابل تحمل پاهايش انگار شدیدتر شده بود. رایان در همین لحظه برای اولین بار توانست صورت جان را ببیند و با او ارتباط چشمی برقرار کند :

 

" صورتش خیلی خاکی و کثیف بود. چشم‌هاش از شدت سرو ته بودن و گریه سرخ شده بود. اما برق نگاهش رو تونستم ببینم و همین نشان می‌داد که هنوز هم حالش خوبه. "

 

ناله‌های جان تبدیل به فریاد شدند، وقتی که پاهايش به سقف رسید و گیر کرد. طناب داشت هم‌چنان کشیده می‌شد و چیزی نمانده بود پاهايش بشکند. رایان فریاد زد که دست نگه دارند و کمی مهلت استراحت به جان بدهند. طناب کمی شل شد و جان چند سانتی‌متر پایین رفت. اوضاع خیلی پیچیده بود.‌ رایان نمی‌دانست چه حرفی بزند. صدای نفس‌های سخت و صدادار جان به گوش می‌رسید. انگار برای هر بار نفس کشیدن یک کار خیلی سخت و طاقت‌فرسا را انجام می‌داد. او به‌خاطر فضای تنگ، حتی نمی‌توانست یک نفس عمیق بکشد و مجبور بود خیلی کوتاه نفس بگیرد. نمی‌شد آن لحظات را حتی تصور کرد. رایان همان‌جا بود که از شدت ناراحتی و استیصال بی‌صدا گریه کرده بود. دوباره بالا کشیدن شروع شد. طناب سفت شد و بدن جان بازهم به سختی تکان خورد و کمی بالا آمد :

 

" جان آماده باش. اين‌بار وقتی پاهات به سقف رسید باید خودت هم کمک کنی. "

 

دوباره پاهای جان به سقف نزدیک شد. طناب داشت تا آخرین حد ممکن کشیده می‌شد که ناگهان یکی از گیره‌های اواسط تونل از جایش کنده شد. به‌خاطر بافت نه چندان محکم بدنه غار و این‌که کمبود فضا اجازه نصب درست گیره‌ها را نمی‌داد، گیره زیر فشار وزن جان و کشیده شدن طناب، از جایش درآمد. پشت بند آن باقی گیره‌ها هم یکی یکی و با شدت زیاد از جا کنده شدند. گیره آخری درست بالای سر رایان نصب شده بود که از جایش کنده شد و خیلی ناجور به صورتش اصابت کرد. رایان از شدت ضربه از هوش رفت. خون تمام صورتش را پوشاند و کف غار را فرا گرفت. با کنده شدن گیره‌ها جان دوباره با سر به جای اولش سقوط کرد. اما او بیش‌تر نگران رایان بود.

 

" رایان چت شده. حالت خوبه؟ رایان...."

 

چند دقیقه بعد رایان به هوش آمد. در حالی که فکش شکسته و زبانش از وسط نصف شده بود. با تمام توان سعی کرد با آن زبان داغان شده حرف بزند:

 

" متاسفم جان. من باید فورا از این‌جا برم بیرون. خونریزی دارم. اما خیلی زود یک‌نفر دیگه جای من رو می‌گیره. مطمئن باش. دوباره از نو شروع می‌کنیم. باشه؟ "

 

" تو خوبی رایان؟ "

 

رایان به جان‌اطمینان داد که حالش خوب است و مسیر را برگشت. وضعیت سر و صورتش آن‌قدر ناجور بود که پدرش شدیدا نگران شده بود. او تصمیم گرفت جای پسرش را بگیرد. (پدر رایان هم جز امدادگران بود) رایان را با هلیکوپتر به بیمارستان منتقل کردند، در حالی که به‌خاطر تنها گذاشتن جان داشت شدیدا گریه می‌کرد. پدرش وارد غار شد و جان از او درباره پسرش پرسید.

 

" من مطمئنم بدجوری صدمه دیده. درسته؟ "

 

پدر رایان سعی کرد جان را آرام کند و به او گفت که دوباره عملیات نجات را از سر می‌گیرند. جان به آرامی گفت :

 

" من قرار نیست از این‌جا زنده بیرون بیام. درسته؟ "

 

" از این حرفها نزن جان. ما تو رو از این‌جا میاریم بیرون. "

 

در همین لحظات بود که جان انگار داشت کم‌کم متوجه می‌شد که نمی‌تواند این رنج را بیش‌تر از این تحمل کند. نمی‌تواند با سرنوشت بجنگد. فشار و دردی که روی او بود چنان زیاد شده بود که کم‌کم داشت وارد آن قلمروی عجیب می‌شد. قلمرویی فراتر از بی‌هوشی و اغما. آرامشی که در آن‌جا وجود داشت، وسوسه‌اش می‌کرد، برای رفتن.

 

پدر رایان سعی کرده بود دستش را از زیر بدن جان به داخل حفره بفرستد تا طنابی را به دور بالاتنه او ببندد. اما حفره آن‌قدر تنگ بود که خودش هم آن‌جا گیر افتاد و ۱۵ دقیقه طول کشید تا توانست خودش را از مخمصه بیرون بکشد. در حالی که جان دوباره از هوش رفته بود و پدر رایان به‌خاطر سن بالا دچار مشکلات تنفسی شده بود. مجبور بود سریعا از غار خارج شود.

 

جان در طول این چند ساعت، چندین بار از هوش رفته و دوباره به هوش آمده بود. درواقع او بین بی‌هوشی و بی‌خبری و درد و وحشت طاقت‌فرسای هوشیاری در نوسان بود. و هربار که به هوش می‌آمد، دوباره متوجه می‌شد که در آن وضعیت هولناک است. وضعیتی که خیلی ترسناک‌تر از کابوس بود. چیزی که وضعیت او را از دید دیگران خیلی هولناک می‌کرد، این بود که جان اصلا به یاد نداشت چه‌طور در آن حفره گیر افتاده. احتمالا به‌خاطر ضربه وارده به سرش و شرایط جسمانی عجیبی که در آن گیر افتاده بود، فراموش کرده بود که چه‌طور در آن حفره گیر افتاده. تصورش خیلی ترسناک است. این‌که ناگهان به‌هوش بیایی و ببینی که در حالت سر و ته، در یک حفره تنگ‌تر ار قبر گیر افتادی. در حالی که نمی‌توانی حتی دست‌ها و بدنت را تکان بدهی یا درست نفس بکشی.

 

نمایی از آخرین تلاش‌های براندون کوالیس برای رسیدن به جان

 

 

آخرین امدادگر وارد غار شد. براندون کوالیس. وقتی به آن‌جا رسید جان را بی‌هوش دید. براندون خواسته بود که با ابزار مخصوص دور حفره را کمی بتراشد تا بیرون کشیدن جان راحت‌تر شود.‌ اما فضا آن‌قدر تنگ بود که امکان استفاده از جک همر در اندازه استانداردش در آن‌جا وجود نداشت. مجبور بود با یک وسیله کوچک‌تر این‌کار را بکند که همین پیشبرد کار را سخت‌تر و طولانی‌تر می‌کرد. در حالی که اصلا به آینده این عملیات امیدوار نبود.

 

 

چند دقیقه بعد براندون پاهای جان را لمس کرد. پاهایش بیش از حد نرمال سفت و سخت شده بودند. دستش را به داخل حفره برد تا بالاتنه‌اش را لمس کند. سینه جان بنا به گفته براندون گرم‌تر از باقی بدنش بود و خیس از عرق. اما پاهایش به سردی بدنه غار بود. براندون مردد شده بود. جان جوابی به تکان‌های او نمی‌داد. سریعا از غار خارج شد و دکتر را خبر کرد. دکتر وسایل لازم را به او داد و او دوباره وارد غار شد تا ضربان قلب او را چک کند. و همان‌جا بود که مشخص شد جان از مبارزه دست کشیده و فوت کرده. حدود ۲۷ ساعت پس از گیر افتادن جان در آن حفره، سرانجام بدنش دیگر تاب مقاومت را از دست داد. قرار گرفتن در حالت سر و ته، باعث شده بود که امعا و احشایش به ریه و قلب جان فشار بیاورند. خون جمع شده در مغز و پر شدن ریه از مایع، علت‌های اصلی مرگ بودند. دکتر عملیات گفته بود که انتظار می‌رود که جان حداکثر ۸ تا ۱۰ ساعت این وضعیت را تاب بیاورد. اما او قبل از تسلیم شدن، ۲۷ ساعت با مرگ جنگید.

 

۲۷ ساعت. ساعت بیست و هفتم که فرارسید، در واقع او مدتی بود که داشت زندگی روی لبه را تجربه می‌کرد......

 

 

 

جاوید نوروزی

 

 

 

 

 

 

پ.ن ۱ : پس از فوت جان ادوارد جونز، تیم امداد اعلام کرد که بیرون کشیدن بدن جان از آن حفره فوق‌العاده مشکل است و ممکن است به بهای جان امدادگران تمام شود. تصمیم گرفته شد که بدن جان در همان حفره باقی بماند. غار را برای همیشه مسدود کردند و سنگی به یادبود او روی ورودی مسدود شده گذاشتند. جان ادوارد جونز هم‌چنان و هنوز در اعماق است.

 

پ.ن ۲ : تمام اطلاعات مربوط به این حادثه بر اساس حرفها و نوشته‌های جاش جونز (برادر کوچک جان)، سوزان موتولا، رایان شورتز و پدرش و براندون کوالیس (امدادگرانی که برای کمک به جان داخل غار شدند) ثبت شده است.