به گزارش ایرنا، در تقویم جمهوری اسلامی ایران، چهارم شعبان مصادف با ولادت حضرت ابوالفضل العباس به عنوان نماد ایثار، فداکاری و عشق است را روز جانباز نامگذاری شدهاست، کسانی که غیرتشان نگذاشت اقتدار، استقلال و سربلندی میهنشان مورد تعرض دشمن قرار گیرد، آنها که به شعار "از تن که عزیزتر نداریم، آن نیز فدای میهن ما" جامه عمل پوشاندند و امروز تیر و ترکشهای باقیمانده، نقص عضو، نبودن چشم و گوش و دست و پا نیست که بر خواب شبانه آنها چنگ میاندازد، بلکه خنجری تیز و آلوده به خاطرات دیروز و حسرت یاران سفر کرده مدام روح زخمی آنها را تیغ میکشد.
هشت سال دفاع مقدس در تاریخ ایران، نماد مقابله در برابر ظلم و استکبار ستیزی، استقلال طلبی، دفاع از ناموس و میهن در کتابخانه جهان میدرخشد، اثری که نویسنده، حروف چین و راوی آن کسی نیست بجز "جانبازان"، آنها که روح و تن خود را تنها با عشق به وطن معامله کردند و خنجر دشمن بر روح مسیحایی آنها اثر نکرد و تا نفس میکشد، رزمنده بودن را ادامه میدهد.
جنگ تحمیلی رژیم بعث صدام علیه جمهوری اسلامی ایران مردادماه سال ۱۳۶۷ پایان یافت، اما ۷ هزار و ۴۲۳ زخمی را در ایستگاه بوشهر بر زمین گذاشت که حال ۷۹ نفر از همه وخیم تر و صدمات وارده بر پیکر آنها از مرز ۷۰ درصد عبور کرده بود، در تمام این سالها یکهزار و ۱۲۶ نفر از این جانبازان بر اثر آلام جسمی و روحی، یکی یکی دعوت حق را لبیک گفتند و به یاران شهیدشان پیوستند و آنان که ماندند حس و حال و حسرت شهادت را از شب به صبح کشاندند.
سخن از روزهای دفاع شد، ناگهان گرد خاکریز بر صورتش مینشیند و رو به خبرنگار ایرنا با جزئیات تمام روایت میکند، ۱۴ ساله و طلبه حوزه علمیه بود، ناقوس جنگ در همه جای این کشور به صدا در آمده و رگ غیرتش از تجاوز بعثیها به مرزهای وطن بالا زده، پس عزم جبهه میکند آموزشهای نظامی را در مراحل ابتدایی میگذارند و سوار بر اسب عشق به میدان نبرد میتازد، خاکریزهای پوشیده شده از خون و گلوله، انفجارهای پی در پی هیچ کدام توان ایستادن در برابر شجاعت و شهامت او را ندارد، فرمانده تیپ الغدیر یزد که جوانی ۲۷ ساله است، او را به عنوان کمک آرپی جی زن انتخاب میکند.

سید محمدعلی بصری، در خاک بوشهر متولد و در میدان آزادگی و ظلم ستیزی پروانه میشود و گرد وطن میگردد، وی در سال ۱۳۶۱ به مرز ایران و عراق در خرمشهر سفر میکند و در شهریور ماه ۱۳۶۹ پس از سالها اسارت و شکنجه در زندانهای رژیم بعث صدام حسین به میهن باز میگردد.
زمستان میرود و رو سیاهیاش به زغال میماند
برغم اینکه از عملیات بدر به عنوان عملیاتهای موفقیتآمیز یاد نمیشود، اما پیروزی واقعی در بطن معنایی آن بود، آنجا که تعداد کل اسرای ایرانی در این نبرد ۲۹۰ نفر بود اما اسرای عراقی یکهزار و ۲۰۰ نفر بودند، بیشتر آنها افراد آموزش دیدهای بودند که چون به زور وعده و وعیدهای پوچ به جبهه رفته بودند میلی به جنگ نداشتند اما سربازان ایرانی اغلب نوجوانان و جوانان کم یا بی تجربه بودند و این تمایزات کفه ترازو را به نفع شهامت ایرانیها پایین میبرد.
خورشید روز ۲۳ اسفندماه ۱۳۶۳ از مشرق امید و شجاعت بر یخبندان دلهره میتابد، بدر شب گذشته سه تن از همرزمانش را با خود برده و صبح زمستانی هورالهویزه در محاصره بعثیها میسوزد، مهماتشان تمام شده و دشمن به فاصله ۱۰۰ متری آنها رسیده، بی باکی وخاکریزهایی که ارتفاع آنها به کمتر از یک متر میرسد تمام دارایی باقی مانده آنها است.
بصری گفت: شب قبل "قاسم زارع " و "نادر اروند" را جلوی چشمانم از دست دادم، هنوز هم گاهی جزئیات شهادت آنها و بقیه همرزمانم با گذشت ۴۰ سال خواب را از چشمانم میدزدد و چشم در چشم ماه آن خاطرات را تداعی میکنیم.
آن روز در منطقهای به شکل نعل اسبی توسط دشمن محاصره شدیم، من و جمشید انصاری سینه خیز، به دنبال موشک آرپی جی از این سنگر به آن سنگر میرفتیم، جمشید یکی را پیدا کرد و من به دنبال او در پی تعداد بیشتری رفتم، خاکریزی که پشت آن کمین کرده بودیم نزدیک شط بود و توسط گلوله تانک، شکاف هفتی شکلی در آن ایجاد شده بود و کمترین امنیت را برای ما در خود داشت.

چندبار پشت هم و با صدایی از سر مهربانی و رفاقت، تکرار میکند: دست جمشید، مچ دستش! تیر خورد، درد بسیار زیادی دارد، او هم مانند من سن و سالی نداشت و بهمین خاطر نتوانست موشک آرپیجی را در دستش نگه دارد و از دستانش رها شد و چیزی نمانده بود که به شط بیفتد، من خودم را رساندم که مهماتمان را نجات بدهم اما تیر به بازوی من خورد و توان ادامه دادن نداشتم و افتادم.
پس از جراحت ساعتها در حال خونریزی به امید رسیدن کمک گذشت و در نهایت به وقت ۳.۵ بعد از ظهر همان روز به همراه همرزمانش و ۲۰۰ رزمنده دیگر به دست نیروهای بعثی اسیر شدند و کاروان آنها دست و پا بسته به منزل اسارت کوچ میکنند.
بعثیها پای بر زمین میکوبیدند و میخواندند: جانم، روحم و خونم فدای صدام و من زیر لب میگفتم: زمستان میرود و رو سیاهیاش به ذغال میماند.

ایثار در صف اول
بصری ادامه داد: به جرات میگویم تمام کسانی که به اسارت رفتند جانباز هستند، شما تصور کن ۶ سال تمام زمستانها را با آب سرد حمام کنی، تابستانها آب گرم بنوشی، غذاهای بی کیفیت و کم که هنوز معده ما به دلیل خوردن آنها آسیب دیده، به دلایل واهی و بیهوده بیشتر روزهای هفته ما را جمع میکردند و درب آسایشگاه را میبستند و با کابل و باتوم و لوله زیر باد کتک میگرفتند، از صبح که بیدار میشدیم از بلندگوهای اردوگاه، صدای آهنگ و موسیقیهای مستهجن، تحقیر، تهدید و تمسخر تا شب ادامه داشت حتی یک دقیقه هم اردوگاه در سکوت نبود، اینها و بسیاری از آسیبهای روحی و روانی دیگر را متحمل میشدیم مگر انسان چیست و چقدر میتواند تاب بیاورد و این است کهبیشتر آزادگان ما از ناحیه سر دچار مشکل هستند.
محمدعلی که در تمام خاطراتش امید و بایستگی مقاومت موج میزند، دفاع مقدس را حماسه صبر میداند و از لبخند در نهایت درد به عنوان شاه کلید تمام مشکلات و مسائل سخن میگوید: درست است دردی که الان میگویم درکش برای نسل جوان دشوار است اما ما در سنین نوجوانی و جوانی در اردوگاه عراقیها بودیم، بارها برای دفاع از کوچکترها در صف جلو میایستادیم تا سپر بلای آنها شویم زیرا که آنها توان تحمل درد باتوم و کابل و آن ضربههای محکم و سخت عراقیها را نداشتند و از جان میشدند.
وی غذای بی کیفیت و کم اردوگاه را یادآور شد و گفت: برای همین غذای کم گاهی روزه میگرفتیم تا غذای بیشتری به بیماران و کم سن و سالها برسد، هرجا که سخن از ایثار بود، همه میخواستند در صف اول باشند.
آزادگی در دل اسارت
در آن سالها سربازان میهن بارها بدلیل دشمنی با آمریکا مورد شکنجه و شماتت واقع شدند تا اینکه صدام به سرش میزند و به کویت حمله میکند و آنجا یکی از فرماندهان عراقی اسرا را به صف میکند و از آنها میخواهد طی طوماری انزجار خود را از آمریکا اعلام کنند، محمد علی در این باره میگوید: برای دادن پاسخ یک روز مهلت خواستیم و پس از آن اعلام کردیم ما از آمریکا متنفریم چون با شما متحد شد و بر سر مردم ما که از نظر سلاح و مهمات در تنگنا بودند آتش انداخت آن هم در دفاع از میهن و خاکمان در برابر عراق، ما او و متحدانش را دشمن خود میدانیم چرا که نیروهای صلیب سرخ که به اینجا میآیند برغم مشاهده نقض حقوق بشر از سوی شما سکوت میکند و ویترینش در آن سر دنیا همیشه بر این امر پافشاری میکند، ما بخاطر مردم، شهدا و رزمندگان و ایثارگران کشور خودمان از او متنفریم نه بخاطر منافع شما و در بازی شما شرکت نمیکنیم.
عراقیها پاسخ آزادگان ایرانی را تاب نمیآورند و آنها را به اردوگاه برده و قریب به یکساعت به باد کتک و شکنجههای سنگین میگرفتند، چند ماهی نیز به همین منوال میگذرد و عراقیها در کلاس درس اسرای ایرانی مشق عشق و شجاعت و شهامت را با گوش و چشم بسته میگذرانند و در نهایت محمدعلی در شهریور ۱۳۶۹ با جراحتهای بسیار بویژه ناحیه فک، گلو و بازو به وطن باز میگردد.
بصری خاطرات روزهای جنگ، اسارت و آنچه از آن دوران بر او و همرزمانش گذشت را در کتاب ۶۲۰ صفحهای "زمستان میگذرد" پس از گذشت ده سال از بازگشت به وطن مینویسد و عواید حاصل از آن را صرف امور خیریه میکند.
راه بی پایان مقاومت
بصری گفت: درست است که ما از مسائل بسیاری رنج میبریم و دردهای ناملموسی را تحمل میکنیم اما بر این باور که ما همیشه رزمندهایم و این ماییم که بر محیط تاثیر میگذاریم نه محیط بر ما.
وی با اشاره به ارتباطش با یاران روزهای مقاومت بیان کرد: دفاع و روزهای آتشین آن، مجال بروز و رشد و شکوفایی اجتماعی و تحصیلی را از بسیاری از شهدا گرفت، اما اکنون کمتر جانبازی وجود دارد که تحصیلات عالیه را ادامه نداده باشد، یکی از دوستان خوبم دکتر صولت پور از رفقای آن روزهای من است که الان در شهر برازجان طبابت میکند و بسیاری دیگر را نیز میشناسم که اکنون به عنوان استاد دانشگاه، نویسنده، پژوهشگر و غیره مشغول هستند.
بصری ادامه داد: خود من بعد از آزادی، لیسانس و فوق لیسانسم را در رشته علوم قرآن و حدیث گذراندم و در رشته دکترا نیز قبول شدم اما بدلیل مشکلات جسمی موفق به شرکت در کلاسهای این مقطع نشدم، تقریبا در تمام دانشگاه@های شهر بوشهر تدریس کردم و در دبیرستانهایی همچون سعادت، جابرابن حیان و نواب صفوی نیز در مقام معلم ایستادم، اکنون نیز با کمک همسرم که حافظ کل قرآن کریم است در منزل خود و یکی از نهادهای شهر برازجان به تدریس میپردازیم.
وی در شرح مشکلات و مصائب خود و دیگر جانبازان اظهار میکند: برخی گمان میکنند که ما از بنیاد شهید مبالغ هنگفت و زیادی میگیریم و برای گذران زندگی هیچ گونه مشکلی نداریم، اینطور نیست، برغم اینکه این نهاد اجرایی در هزینههای درمان و پرستار به ما یاری میرساند و ما از آنها سپاسگزاریم اما وضعیت معیشت و زندگی برای ما بدتر از دیگر اقشار جامعه نباشد، بهتر نیست.
این روزها و شرایط حاکم بر جامعه ادامه دسیسه و فتنههای آمریکا و ما حصل تحریمها و تهدیدهای جهانی است و ما مردم بسیار خوبی داریم که این را درک میکنند، تجربه شخصیام از سالهای مقاومت تاکنون این است که استقلال و خوداتکایی ما برای آمریکا نا خوشایند است و دست به هرکاری میزند که آن را از ما بگیرد، اما ما روز به روز در عرصههای ملی و بینالملل موفقتر و سربلندتر عمل میکنیم.
وی سالهای پس از جنگ را ادامه حیات مقاومت میداند و میگوید: باور شخصی من این است که خم به ابرو نیاورم و مقاوم بودن در جبهه را مقدس دانسته و بر این امر که باید مقاوم بمانم کوشش میکنم و این را به اطرافیانم نیز آموزش میدهم.

قصه دردهای تمام نشدنی
و همه چیز دوباره از نیمه شب شروع میشود، جایی که صداهای اردوگاه بعثی و خاطرات تلخ و دردآور روزهای جنگ همچون نوری آزار دهنده سیاهی چشمانش را هدف میگیرند، سرش را در دستانش میگیرد و اشک میریزد، چشمان خیسش را آرام میبندد و با خود تکرار میکند، زمستان رفت و زغال رو سیاه شد، نفس راحتی میکشد و برای ساختن فردای بهتر و زیباتر پیله وطن، در سایه شجاعت سربازان میهن که هر یک همچون بدری در آسمان میدرخشند، میخوابد.