شناسهٔ خبر: 76834612 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

محلات هزار پله تبریز؛ زندگی در شرایط سخت

تبریز-ایرنا- زندگی مردم در محلات «ماللا زینال»(ملا زینال)، «احمدآباد» و دیگر محله های آرمیده بر پای ارتفاعات شمالی عینالی(سرخاب) تبریز که دارای کوچه‌های صعب‌العبور هزاران پله ای و خیابان های پرشیب بوده و از مناطق حاشیه‌نشین به شمار می‌رود، در شرایط عادی دشوار است، چه برسد به اینکه برفی ببارد و بارانی هم بیاید تا پله ها لیز شوند و رفت و آمد در آنها مکافات.

صاحب‌خبر -

محلات هزار پله تبریز؛ زندگی در شرایط سخت

گرگ و میش هوای مایل به سرمه‌ای به تاریکی که می‌گراید، دانه‌های بلورین و سفید برف، دیگر در قاب پنجره‌های اتاق‌ زیرزمین‌مان دیده نمی‌شوند. زمستان سال گذشته برف کمتری نسبت به امسال باریده بود. جای هزاران شکر دارد، بگذار ببارد، تا می‌تواند ببارد و کوه‌ها و دشت‌ها را از برف بپوشاند؛ اصلا زمستان که می‌شود سیاهی باید به سفیدی مطلق برف رنگ ببازد. در همین فکر نور سفیدی در خطی به موازات پنجره‌های عرض خانه پخش می‌شود. انگار فلاش ۱۰ میلیون ژولی گذاشته باشند تا عکسی از شهر تبریز بگیرند. صدای غرشی از آسمان هم آمد. پنجره را باز کردم و نگاهی به آسمان انداختم. نورانیت و سفیدی عجیبی بر سطح سیاهش گسترده بود. انگار برف از میان آسمان به حالت برعکس به قعر آن باریده و آن بالا نشسته بود. عجیب بود. ابر نبود. معمولا وقتی برف می‌بارد، آسمان سرخ می‌شود. بعد مادرم تماس گرفت و با نگرانی پرسید: صدا را شنیدی؟ نور آمد و بعد آن صدا و بعد صدای هواپیما! من هم نگران بودم و گفتم انگار رعد و برق بود و همزمان احتمالا هواپیمایی در حال برخاستن از فرودگاه تبریز بود. گفتم خیر است مادر. انشالله خیر است. برف می‌بارد. دعایی کرد و خداحافظی کرد.

صبح که شد، اولین چیزی که کنترل کردم حتما در جیبم گذاشته باشم، کارت خبرنگاری‌ام بود. با خودم قرار گذاشته بودم این بار برف که آمد به محلات شمال شهر در دامنه کوه عینالی یا سرخاب بروم برای عکاسی. تا به سازمان رسیدم، شال و کلاهم را محکم‌تر کردم، اسنپ گرفتم و راهی شدم. بین راه میزان برف را می‌سنجیدم. چهار پنج سانتی باریده بود. با خودم گفتم: اگر اینجا اینقدر باریده باشد، در دامنه عینالی باید ده بیست سانتی باریده باشد.

در همین افکار غوطه ور بودم که خودرو رسید به دامنه کوه عینالی و از راننده خواستم تا همین سمت اتوبان پاسداران کنار پل عابر پیاده محله احمدآباد پیاده‌ام کند؛ از اینکه دورتر از مقصدی که در نقشه‌اش می‌دید پیاده می‌شوم، تعجب کرد و تشکر. پله‌های عابر پیاده پوشیده از برف بود. دقت می‌کردم که لیز نخورم. بالا رفتم و در وسط پل عابرپیاده که ایستادم، ابر بزرگی در بخش شمال شرقی شهر دیده می‌شد که از لابه‌لای آن زردی کم رمق آفتاب، همچو چشمی شوم، در حال تماشای شهر بود.

گزارش تصویر مرتبط با این مطلب را اینجا تماشا کنید

پایین ابر در پلان اول نگاه یک عکاس، خانه‌های محقر آخر عباسی و دورتر در پلان سوم، برج تجارت جهانی در شهرک ولیعصر دیده می‌شدند. نمایی که تقریبا اگر هر عکاسی اینجا بایستد، برای مقایسه و نشان دادن دو طبقه اجتماعی فقیر و مرفه، همین کادر را خواهد بست.

هوای سردی تنم را درون کاپشنی نسبتا ضخیم لرزاند. کلاه کاپشنم را از روی کلاه و هدبند روگوشی‌ام کشیدم و راه افتادم از بالای تپه‌ای که به سمت منظره ابدی شهری سرازیر می‌شد و رویش چند خودروی نیمه یخ زده پارک شده بود. اینجا را بارها و بارها در زمستان و تابستان عکاسی کرده بودم. از سرمای نسبتا زیاد هوا، هیچکس بیرون نبود و بعد از نیم ساعت ایستادن بالای تپه و تماشای این طرف و آن طرف، مردی از کوچه‌های هزار پله بالا می‌آمد. چند عکس با پس زمینه شهر و کوه‌های برفی جنوب تبریز گرفتم تا مرد با سلام گرمی در این سرما به من رسید و با گرفتن جواب، از من رد شد و رفت پی زندگی‌اش.

زندگی در اینجا چقدر سخت و مشقت‌بار بود. منتظر بودم تا اهالی از میان کوچه‌های هزار پله‌شان عبور کنند، تا عکسی برای جمله«زندگی در شرایط سخت» را برایم مهیا کنند. از شانسم مدارس تعطیل بود. تا روی وسایل آلونک ضایعاتچی بالای تپه چشمم به کلمه سگ افتاد، جمله «بو هاودا ایتی ویرسان یوواسیندان اشیهه چیخماز!» (در این هوا سگ را بزنی، از لانه‌اش بیرون نمی‌آید) به ذهنم خطور کرد. ولی اطراف واژه سگ کلمات دیگری بود که به هر رهگذر تازه وارد هشدار می‌داد. خطر گاز گرفتگی سگ!

بر روی دیوار ساختمان دیگری بالای تپه عکس تفنگ شلیک شده‌ای که گلوله‌اش بعد از سه خط منقطع به سمت شهر در حرکت بود، کشیده بودند. جای نسبتا خشنی می‌نمود. مردم این محلات با زندگی سختی که در دامنه کوه داشتند، حق داشتند خشن باشند. اصلا خشونت همیشه در شرایط سخت به وجود می‌آمد. سمت چپ‌ام «گُولانلی‌دره‌سی» احمدآباد و سمت راستم، مآللا زینال(ملا زینال) بود. انتهای همه کوچه‌های هزار پله‌، صد پله و پنجاه پله، کوچه‌ها و خیابان‌های باریک سرازیر می‌رسیدند به «سئلاب بازارچاسی»(بازارچه سیلاب).

یکی از راه‌پله‌های برفی را که ده‌ها تن رد پاهایشان را بر روی برف آن مهر کرده بودند، گرفتم تا وارد هزارتوی محلات عجیب و غریب شمال شهرمان شوم.

پایین‌تر که رفتم، در فلزی کوچک خانه‌ای که مشخص بود بدون نقشه و همینجوری بنایش را ساخته‌اند، گشوده شد و مرد یا زنی بیرون آمد و بدون نگاه کردن به بالا، رو به پایین کوچه حرکت کرد. پله‌هایی که مابین کوچه‌های یک یا ۱/۵ متری قرار داشتند، مشرف بودند به خیابانی در انتها که درست در روبروی آن کوچه باریک هزار پله دیگری قرار داشت؛ پله‌هایی که از میان خانه‌های روی تپه‌ها اهالی و رهگذران پرسه‌زنی همچو من عکاس را می‌رساند به خیابانی در ته دره و بعد به سوی تپه‌ها و دره‌های دیگر هدایت می‌کرد؛ پله‌هایی که برای حرکت به کوچه در ارتفاع و یا قعر دره‌ها زده شده بودند. کوچه‌هایی که از دور بین ساختمان‌ها شبیه به نردبانی عمودی دیده می‌شدند.

نفس‌نفس زنان خودم را می‌کشانم بالا، پله پله بالا می‌روم. باد که در شاهراه اصلی مابین کوچه‌های هزارپله می‌پیچد، کولاک چنان بر صورتت سیلی می‌زند و رخسارت را سرخ می‌کند که نمی‌دانی از کجا و کدام سو خوردی! تنها چیزی که می‌دانی، این است که باید مواظب قدمهایت باشی؛ بر زمین افتادن در اینجا معنای خودش را از دست داده و به سقوط تغییر یافته بود. با اینکه بر زخم برفی‌ کوچه‌هایشان نمک پاشیده‌اند، قدم از قدم که برمی‌داری سُر می‌خوری. مشد عباس می‌گوید: پسرم اینجا در زمستان باید از دو طرف دیوار و علمک گاز و هر چیزی پیدا کردی دستت را بگیری تا بتوانی بدون سُر خوردن و افتادن و شکستن سر از این کوچه‌ها بگذری. مگر جوک اسماعیل مراغه‌ای را نشنیده‌ای؟ آن کوچه‌ها که می‌گفت در زمستان اگر آنجا سر بخوری؛ جلوی استانداری می‌توانی بایستی، همین جاست. ما در ۶۰ سال زندگی در این کوچه‌ها عادت کرده‌ایم، برای غریبه‌ها سالم به مقصد رسیدن در این کوچه‌های هزار پله برفی سخت است.

مثل خودرویی که با لاستیک های گلدار در سربالایی‌های یخ زده گیر می‌کنند، من هم با کفش‌های کوهنوردی در سربالایی این کوچه‌های یخی گیر می‌کنم و نمی‌توانم بدون انداختن پنجه در شکاف میان آجر دیوارها حرکت کنم.

کاش اینجا سر هر کوچه از این جعبه‌های شن و نمک که در جاده‌ها می‌گذارند، می‌گذاشتند، تا مردم برای آب کردن یخ با پاشیدن به کوچه‌ها، راه‌های دشوار صعب‌العبورشان را باز می‌کردند. این طرف‌ها دور هر خودرو چند نفر باید مثل پروانه بچرخند تا شیب تند کوچه‌ها را با هل دادن برای حرکت و از جا برخاستن راننده‌ها و خودروهایشان کمک کنند.

محلات هزار پله تبریز؛ زندگی در شرایط سخت

دشواری های برف زمستان و بی آبی تابستان در محله های هزار پله

جواد رضایی و فاطمه جعفرخانی از اهالی کوچه بلوکی می‌گویند: زمستانش این طور مصیبت است و از اسفند تا مهر نیز آب به اینجاها نمی‌رسد و هفته‌ای یکبار می‌آید. سال ۱۴۰۴ یک ماه و نیم اصلا آبی نمی‌آمد. به اداره آبیاری در منطقه یک رفتیم، گفتند بفروشید از اینجا بروید.

ستاره فاتحی از دیگر اهالی احمدآباد می گوید: ۲۰ سالی است در اینجا زندگی می‌کنم؛ سی و سه پله از اینجا و ۱۰۳ پله تا خانه باید بروم، آبی هم برای دارو خوردن نداریم. روزی یکبار آب می‌آید پر می‌کنیم در ظرف‌ها، صبح‌ها هم آب برای وضو گرفتن نداریم.

زلفعلی ممی‌زاده، مرد موسفید محله می‌گوید: در شهرداری برای چه نشسته و در آنجا حقوق می‌گیرند؟ اگر در زمان برف نمک پاشی نکنند به چه دردی می‌خورند؟ به خدا از پایین از احمد آباد چهاردست و پا آمده و به زور و با عصا خودم را اینجا رسانده‌ام. منطقه فقیرنشین است دیگر؛ کسی به اینجاها نمی‌رسد.

زور آفتاب به ابرها رسیده بود و از بالای آسمان صاف و آبی خوشرنگی می‌تابید. کبوترهای پرنده‌بازها پر می‌کشیدند و خانه‌ها در نور طلایی آفتاب می‌درخشیدند. کم‌کم بر روی پشت بام خانه‌ها، صاحبخانه‌ها با جارو یا پارو یا خاک‌اندازی در دست برای پارو کردن برف ظاهر می‌شدند. بر روی دیوارهای سیمانی خانه‌ها، واژه زیبای «خدا»، میان قلبی، به دست کوچک کودکان با تکه گچی کشیده شده بود که از دوستی نازنین و یسنا و محنا باهم به یادگار بماند. کودکانی که شاید جز نوشتن بر دیوار خانه‌شان در انتهای کوچه هزار پله هیچ تفریح دیگری نداشتند و هر روز ناگزیر از چندین بار بالا و پایین رفتن از این پله‌های پوشیده از یخ و برف بودند.

صبح بود و پدران نان خانه‌هاشان را همچو فرزند در آغوش کشیده و سمت خانه‌ها در حرکت بودند. در کل در این وضع گرانی، نان در خانه‌های کوچک خانواده‌های پرجمعیت این محلات جزء مهمی از زندگی برای سیر کردن شکم هایشان است.

لوله‌های گاز از علمک تا خانه‌ها چندین بار پله پله ادامه می‌یافت. بعضی از ساکنین تپه‌های برفی بین خانه‌ها را پایین می‌دویدند. عادت کرده بودند. پشت مناظر بعضی از محلات شهر و پشت بعضی سرخی پوشیده از برف کوه عینالی(سرخاب) نمایان می‌شد. تا دلت بخواهد اینجا پیکان است. ماشین‌های سفیدی که در کوچه پس کوچه‌های برفی احمدآباد خوابیده‌اند و گاه گداری برای رهگذران ناآشنا پیامی بر پشت شان نوشته‌اند: «راهتو بکش و برو». دیوارها در نوشته‌های گاه و بی‌گاهشان خطرناک به نظر می‌رسند. با نامهایی چون: امیر خطر، سامان قمه..

زنی که دانه‌های نمک درون چادر سیاهش برای پاشیدن پله‌های کوچه‌شان همچون دانه های بلور و نقره می درخشید، می‌گوید: اهالی اینجا کلی باید پول نمک بدهند و بخرند تا زیر پایشان یخ نبندد.

اغلب کوچه‌ها سربالایی و سرازیری با شیب تند است. برف که می‌بارد ماشین‌ها سُر می‌خورند. یکی از اهالی که در صف نانوایی با همه حضار در حال تماشای بالادست کوچه بودند، می‌گوید: ببین موتورسیکلت پلیس راهنمایی نمی‌تواند پایین بیاید! ببین چند نفر از فرمانش گرفته‌اند تا برای برسی صحنه تصادف به اینجا برسد؟

محلات هزار پله تبریز؛ زندگی در شرایط سخت

گلایه اهالی از طرح های مسیرگشایی نافرجام محله های هزار پله

شیرعلی عباسی نماینده محله در باره راه کوچه شهید ناموری می‌گوید: ۱۲ خانه را کوبیده و خراب کرده‌اند، بقیه را چهار سال است رها کرده‌ و ما را آواره و سرگردان کرده‌اند. هفت هشت خانه از سر خیابان و ۱۲ خانه از پایین را برای مسیرگشایی تخریب کرده‌اند و بقیه را رها کرده‌اند به امان خدا.

محرم سلیمی، ساکن شهید نامور احمدآباد نیز می‌گوید: چهار سالی است می‌خواهند از صدرالشعرا(بازارچه سیلاب) تا اتوبان پاسداران راه بزنند، ده ۱۲ خانه را کوبیده‌ و رفته‌اند خبری از آنها نیست. این وضعیت مااست.

محمدعلی بخشیان، می‌گوید: به شهرداری که می‌رویم، وقتی اسم منطقه را مسیرگشایی گذاشته‌اند، اجازه نوسازی نمی‌دهند. کسی هم بخاطر مسیرگشایی خانه‌های اینجا را نمی‌خرد یا در صورت پیدا شدن مشتری، خیلی ارزان می‌خرند. با پول فروش اینجا هم که خانه ۸۰ متری را ۱۰ تا ۱۵میلیارد ریال در شارع (خیابان) و ۱۰ تا ۱۲ میلیارد ریال قیمت گذاری می کنند، نمی توان در جای دیگری از تبریز خانه خرید. خرید و فروش هم مدتهای بسیاری است خوابیده است.

احمد عبدیان که در حال پارو کردن کوچه پر پله‌شان است، به آرامی و با ناراحتی ای که در چهره دارد، می‌گوید: کارگرم. یک ماهی است بیکارم و در منزل نشسته‌ام. کوچه را پارو می‌کنم تا راه مردم و رهگذران باز باشد. دستش را بر کمر گذاشته، لحظه‌ای از پارو کردن دست کشیده و می‌گوید: مدام می‌گویند حاشیه نشینی را حذف خواهیم کرد و الکی می‌آیند می‌نویسند، اما خبری نیست؛ به ما در جای دیگری جا بدهید، اینجا نمی‌شود زندگی کرد اما چاره چیست؟ از روی ناچاری اینجا مانده‌ایم.

محلات هزار پله تبریز؛ زندگی در شرایط سخت

خدیجه قنبرزاده، ساکن احمدآباد نیز که فروشگاه کوچک لباس دارد، می‌گوید: «قوناغین آغزینا گوره آش پیشیره‌للر»(آش را به نسبت مزه دهان میهمان می‌پزند). اینجا هم صاحب ندارد و تیرهایمان لامپ ندارند و حتا اگر بخواهی تاکسی بگیری نامش در نقشه هم نیست. چون محله فقیرنشین است.

او دست بر پیشانی گذاشته و ادامه می‌دهد: «بیزدن سیزه و سیزدن ده الله‌آ»(از ما به شما نقل شد و از شما به خدا..)، ولیعصری ها چه چیزی بیش از ما دارند؟ فقط پولشان اضافه است و گر نه انسان، انسان است. شاید اینجا کسانی باشند که مناعت طبع بالایی داشته باشند، ولی زندگی است دیگر و از شانس دچار بی‌پولی شده‌اند و درمانده‌اند.

گلابتون سیدی هم با صدا زدن نامم، «آی عکاس قردش»(آهای برادر عکاس)می‌گوید: پنج سالی است همسرم فوت کرده، این وضعیت کوچه‌مان و زندگی‌مان است. لامپ تیر برق مان را گفتند ۹ روزه تعویض خواهیم کرد، ۹ روز ۹ ماه شد، کسی نیامد.

از هر کسی جدا می‌شوم، سینه‌ام پر از درد دل آنها می‌شود. موبایلم را که در حال نوت برداری در زمان عکاسی نشانشان می‌دادم، با تعجب می‌گفتند: یعنی اینها را به گوش مسئولین خواهی رساند؟ جواب می‌دادم: بله و اساسا من برای نشان دادن و نوشتن از وضعیت مردم به اینجا آمده‌ام. با اینکه بزرگترها گرفتار زندگی در این دوران سخت بودند، هر سوی کوچه‌ها و خیابانها کودکان با شادی در حال برف بازی و تفریح از تعطیلی مدارس شان بودند و زندگی با تمامی مشقت‌های بی‌پایان هنوز ادامه داشت و مردم در تلاش و تکاپو بودند..