به گزارش ایرنا، شما را به خواندن سه داستان واقعی و تکاندهنده دعوت میکنم؛ داستانهایی که در دل خانوادههای کرمانی اتفاق افتادهاند و پرده از خطری جدی برمیدارند که در کمین کودکان ماست. این روایتها نه فقط برای اندوه، بلکه برای یادگیری و جلوگیری از تکرار این فجایع دردناک حیاتی هستند.
داستان اول: کودک سه ساله، تنها فرزند خانواده و در یکی از مناطق روستایی، عشایری شهرستانهای اطراف کرمان زندگی میکرد. عصر روز ۳۱ مراداد ماه سال گذشته تا نزدیک غروب در خانه پدربزرگ مشغول بازی و جست و خیز بود، دم غروب بههمراه مادر به چادر عشایری خود که در تپههای بالای روستا بوده است بر میگردد، شام میخورد و به مادر از گلو درد شکایت میکند. مادر به چادر عشایری همسایه رفته و از او شربتی برای تسکین گلودرد کودکش میگیرد و به کودک میدهد، غافل از اینکه شوهر همسایه، شربت متادون مصرفی خود را در شیشه شربت ضد سرفه ریخته، مادر به امید بهبودی، از همان شربت به کودک میدهدکودک بعد از خوردن شربت به خواب میرود، حدود ساعت چهار صبح، مادر جهت کنترل وضعیت کودک از خواب بیدار شده، بدن کودک را سرد و بی تحرک در بستر خواب مییابد، شروع به گریه و داد و بیداد میکند، همسایه ها از صدای فریاد مادر بیدار شده، مادر و کودک را با خودرو یکی از بستگان، به شهر میآورند. در بین راه با اورژانس ۱۱۵ تماس میگیرند. حدود ساعت ۶ صبح در بین راه نیروهای فوریتهای پزشکی کودک را تحویل و اقدامات الزامی جهت احیا را انجام میدهند، اما عملیات بی فایده بوده و کودک هنگام ورود به بیمارستان، فوت می کند.
داستان دوم: مادر کودک جهت درمان بیماری خود مجبور بوده چند وقتی به شهرکرمان رفت و آمد کند، در مواقع نبود مادر، یکی از اقوام مادر از کودک چهار ساله مراقبت میکرده، شوهر فرد آشنا، مصرفکننده متادون بوده و داروی متادون خود را درون شیشه نوشابه، پشت تلویزیون قرار میداده،کودک چندین مرتبه این فرد را در حین خوردن شربت متادون دیده، در شب حادثه کودک حاضر نمیشود به همراه مادر به خانه برگردد و با گریه و اصرار از مادر میخواهد آن شب را در خانه فرد آشنا بخوابد. مادر، کودک را تنها گذاشته و خود به خانه برمیگردد. در نیمههای شب کودک بهعلت تشنگی از خواب بیدار شده و جهت رفع تشنگی، سراغ بطری متادون رفته و به جای آب، از بطری متادون مینوشد. صبح زود که شوهر آشنا برای رفتن به سرکار آماده میشده، متوجه غیرطبیعی بودن حالت کودک و کبودی صورت ا و میشود. به بدن کودک دست میزند، بدن را سرد و کودک را بدون عکس العمل مییابد. همسرش را از خواب بیدار کرده و خیلی سریع کودک را به اورژانس میرساند. پزشک عملیات احیا را انجام میدهد. اما متاسفانه چندین ساعت از مرگ کودک گذشته بوده است.
داستان سوم: به علت شاغل بودن پدرو مادر، کودک صبحها نزد مادربزرگ زندگی میکرده و مادربزرگ در غیبت والدین، مسئولیت نگهداری از کودک ۲۷ ماهه را به عهده داشته است، در یکی از ایام هفته مادربزرگ مهمان داشته، مهمان مصرفکننده قرص متادون بوده به نظر می رسد، زمان استفاده از قرص متادون توسط مهمان، یکی از قرصها بر روی زمین افتاده و کسی متوجه این موضوع نمیشود. کودک حین بازی و راه رفتن در اتاق، قرص را پیدا کرده و به دهان میگذارد. کودک کم کم بیحال شده و به خواب میرود، زمانی که پدر و مادر از سرکار به خانه مادربزرگ بر میگردند، متوجه بیحالی کودک شده و به مادربزرگ میگویند که کودک مثل همیشه نیست، مادربزرگ اظهار بی اطلاعی میکند، والدین سریعا کودک را به بیمارستان منتقل میکنند اما متاسفانه کودک به کما رفته و فوت می کند.
اندوه و حیرت
حق با شماست. هنگام مطالعه این سه روایت دردناک، چگونه میتوان لرزش اندوه و حیرت را در دل مهار کرد؟ سنگینی پرسشها بر روحمان سایه میافکند: چگونه ممکن است بالهای زندگی کودکی که تا دیروز غرق در هیاهوی بازی و جستوخیز بود، به سادگیِ یک غفلت، در خاموشی ابدی درهم بشکند؟ چطور معصومیتِ یک لحظه کنجکاوی، بهای جان را طلب کند؟
دنیای کودکان، تابلویی زنده از رنگها، نور و جنبش است؛ جایی که هر شیء جدید، هر بطری غیرمعمول و هر قرص کوچک، میتواند در چشم کاوشگر آنان، یک راز شیرین یا اسباببازیای فریبنده باشد. حفاظت از این قلمرو پاک و لبریز از شور زندگی، نه یک وظیفه، بلکه سوگند ناگفته ما بزرگترهاست؛ پیمانی که امنیت در آن، لحظهای وقفه نمیشناسد.
اما این داستانها، حکایت از شکستی تلخ دارند، شکستی که ریشه در “سهلانگاریهای کوچک”، “ناآگاهی از خطرات پنهان” و “پنهانکاریهای دارویی” دارد؛ جایی که متادون، آن داروی درمان، در پوشش شربت گلو درد یا بطری نوشابه پنهان میشود و به یک قاتل خاموش و بیرحم تبدیل میگردد. فاجعه زمانی رخ میدهد که مرز باریک میان درمانِ بزرگسالان و امنیتِ کودکان، با بیتوجهی در هم شکسته میشود و تقدیری جبرانناپذیر، مهر سکوت ابدی را بر لبخند یک کودک میزند. این روایات، نه فقط برای اندوه، بلکه برای بیدار کردن ما از خواب غفلت، حیاتی و تکاندهندهاند.
شروع چالش
و اما ماجرا از مهرماه امسال شروع شد؛ از روزی که برای اولین بار، در هیاهوی یک نشست رسمی، آمارهایی به گوشم رسید که نه فقط سرم را سوت کشید، بلکه چون پتکی سنگین بر وجدانم فرود آمد. آنجا بود که تلخی واقعیت را با تمامی وجود حس کردم و فهمیدم سکوت در برابر این حقایق، خیانت به معصومیت است.
همان لحظه، یک ندای درونی مرا به چالش کشید: باید نوشت. باید این حقایق شنیده شود، باید والدین بخوانند، باید مسئولان ببینند و بدانند که در سایه غفلت، چه جانهای عزیزی پرپر میشوند. این انگیزه نیرومند، قلم را در دستم نشاند و حاصل آن، گزارشی بود با عنوانی که خود گویای عمق فاجعه بود:
“جانها در سایه غفلت؛ روایت تلخ حوادثی که آینده کودکان را میگیرد”
در آن گزارش، گستره وسیع حوادثی را که دنیای کودکان را تهدید میکند، روایت کردم؛ از لحظات تلخی که فرزندانمان ناخواسته نقش “ایربگ” را برای والدین ایفا میکنند، تا غرق شدنهای خاموش در استخرها. اما در میان تمامی این فجایع، داستان کودکانی که با خوردن متادون مسموم میشدند، زخمی عمیقتر بر روحم نشاند.
بودند افرادی که با دغدغهای عمیق، چراغ راه این جستوجو شدند. اکرم خلیلی، کارشناس سلامت کودکان دانشگاه علوم پزشکی کرمان، یکی از همان افراد بود. او کسی بود که نه فقط از دادهها، بلکه از قلب ماجرا با من سخن گفت.
باید بگویی
خلیلی با حساسیت روایتهای اولیه این فجایع را در اختیارم قرار داد. خواستهی او یک چیز بود و در صدای او میپیچید: “باید بگویی، باید بیشتر و بیشتر از این حوادث بگویی!” او میخواست صدای آن کودکانی باشد که در سکوت و در سایه غفلت، به کام مرگ میروند. اصرار او بر اطلاعرسانی، نه یک توصیه حرفهای، بلکه یک التماس از عمق وجدان بود تا این هشدارهای حیاتی، به گوش همه خانوادههای ایرانی برسد و دیگر هیچ کودکی قربانی خطاهای سهلانگارانه بزرگترها نشود.
این کارشناس با اشاره به اینکه طی سال ۱۴۰۳در دانشگاه علوم پزشکی کرمان سوانح و حوادث جان ۳۰ کودک را گرفت و رتبه سوم علت مرگهای کودکان زیر پنج سال دانشگاه به این علت بود، تاکید کرد: در ۹ ماهه ابتدایی سال ۱۴۰۴، این عدد به ۲۴ کودک رسید که ۲۲ درصد علت مرگهای کودکان را تشکیل میدهد.
وی با اشاره به اینکه در سال ۱۴۰۳سوانح ترافیکی حدود ۴۷ درصد از مرگهای سوانح(۱۴ مورد) را شامل میشود، افزود: در۹ ماه ۱۴۰۴، ۷۵ درصد مرگهای سوانح(۱۸ مورد)، به علت تصادفات بوده است.

خلیلی با اشاره به اینکه در سال ۱۴۰۳سوانح غیرترافیکی شامل ۶ مورد بهعلت غرق شدگی،۶ مورد انسداد راههای تنفسی، سه مورد مسمومیت با متادون و یک مورد سوختگی بود، اظهارکرد: در ۹ ماهه سال ۱۴۰۴ در سوانح غیر ترافیکی ۲ کودک به علت سقوط از ارتفاع، یک کودک بهعلت برق گرفتگی، ۲ نفر بهعلت مسمومیت و یک نفرانسداد راه تنفسی جان خود را از دست دادند.
وی تاکید کرد: براساس آمارهای مرکز مدیریت حوادث و فوریتهای پزشکی پیش بیمارستانی دانشگاه کرمان در سال ۱۴۰۳ حدود یکهزارو ۸۰۰ مورد حادثه در مورد کودکان رخ داده که۶۳۸ مورد از آنها مربوط به حوادث ترافیکی است و بقیه به سوانح غیرترافیکی همچون سقوط، انسداد راه تنفسی، برخورد با نیروهای بیجان، سوختگی و مواردی به این شکل اختصاص دارد.
کارشناس سلامت کودکان دانشگاه علوم پزشکی کرمان تاکید کرد: براساس همین آمار در سه ماهه نخست سال ۱۴۰۴ حدود ۴۵۰مورد حادثه برای کودکان زیر پنج سال رخ داده که ۱۷۴مورد آنهارا تصادفات شامل میشود.
وی تاکید کرد: براساس اطلاعات سامانه کودکان پُرخطر دانشگاه علوم پزشکی کرمان در۹ ماهه سال ۱۴۰۴ حدود ۲۰ درصد از کودکان که در بیمارستانهای دانشگاه بستری شدهاند، به دلیل آسیبهای ناشی از حوادث بوده که ۶۰ درصد این حوادث را مسمومیت با مواد مخدر و مواد شیمیایی تشکیل میدهد.
تهیه متادون از مراکز غیرمجاز
خلیلی خاطرنشان کرد: در بررسیها و پرسشگری که از کودکان بستری شده بهدلیل مسمومیت با متادون انجام شده، خانوادههای این کودکان اذعان داشتند که متادون مصرفی خود را بصورت آزاد و از مغازهها و دکههای سطح شهر دریافت کردهاند.
وقتی به این سه داستان نگاه میکنیم، انگار در برابر آینهای ایستادهایم که بیرحمانه غفلتهای کوچک ما را بزرگ میکند. هر کودک، با چشمهای درخشان و دنیای پر از بازی و خیال، تنها یک لحظه فاصله داشت تا زندگیاش به تاریکی بدل شود. لحظهای که یک بطری نوشابه، یک شیشه شربت یا یک قرص کوچک، به جای اسباببازی، به مرگ خاموش تبدیل شد.
این روایتها فقط خبر نیستند؛ هر کدام فریادیاند از دل مادرانی که نیمهشب با بدن سرد فرزندشان روبهرو شدند، از پدرانی که با دستهای لرزان کودک بیجان را به بیمارستان رساندند، و از مادربزرگهایی که بیخبر از خطر، شاهد خاموشی نوههایشان شدند. اندوه این خانوادهها، زخمی است که بر وجدان جمعی ما نشسته و یادآور میشود که امنیت کودکان، با یک لحظه بیتوجهی فرو میریزد.
آمارها خشک و بیروحاند، اما پشت هر عدد، چهرهای کوچک و لبخندی ناتمام پنهان است. وقتی میشنویم که در یک سال، دهها کودک قربانی حوادثی چون مسمومیت، سقوط یا تصادف شدهاند، باید بدانیم که این ارقام، قصههای ناتمام زندگیاند؛ قصههایی که میتوانستند ادامه داشته باشند اگر ما بزرگترها، سوگند نانوشته حفاظت را جدیتر میگرفتیم.
این نتیجهگیری یک هشدار است: کودکان ما نه قربانی سرنوشت، بلکه قربانی غفلتاند. هر بطری بینام، هر داروی بیجا، هر لحظه بیتوجهی، میتواند مرز میان زندگی و مرگ باشد. اگر امروز چشمهایمان را باز نکنیم، فردا باید بار دیگر شاهد خاموشی لبخندهای کوچک باشیم.

