به گزارش گروه رسانهای شرق،
پیام حیدرقزوینی
فریدریش دورنمات در سالهای میانسالی که دیگر نویسندهای پخته و شناختهشده بهشمار میرفت نوشتن خاطراتش را آغاز کرد و این کار تا پایان عمرش ادامه داشت. خاطرات دورنمات بعدها در مجموعهای با عنوان «هزارتو» منتشر شد.
دورنمات در «هزارتو» به میانجی روایت خاطراتش نقبی به کودکی خود در سالهای بعد از جنگ جهانی اول زده و در ادامه تا سالهای جنگ سرد پیش آمده است. دورنمات در «هزارتو» شرح داده که در زندگیاش به فلسفه، نجوم، فیزیک، تاریخ و نقاشی پرداخته است. او در این مجموعه، با استفاده از تمثیل هزارتوی مینوتائور، به گمگشتگی انسان در پهنه زندگی اشاره میکند و نگاهی بدبینانه به هستی انسان دارد. در جاهایی از خاطراتش او حتی به آینده علم و از آن بیشتر به تاریخ در جهان سرمایهداری بدبین است.
«هزارتو» آنطورکه از عنوان فرعی آن هم برمیآید، خاطرهنگاریهای دورنمات در نقد زندگی و زمانهاش است. کتابی که کار نوشتنش از سال ۱۹۶۴ شروع شد و تا روزهای پایانی عمر دورنمات ادامه یافت. اوج آفرینندگی دورنمات به میانه قرن بیستم تا سالهای دهه 70 برمیگردد و نوشتن «هزارتو» نیز در همین دوره پختگی و تثبیت دورنمات شروع شد. «هزارتو» با ترجمه محمود حدادی به فارسی منتشر شده و او در بخشی از یادداشتش در ابتدای ترجمهاش نوشته: «فردریش دورنمات، نویسنده و نقاش پرآوازه سوئیسی را که به انساندوستی و نقد اجتماعی شهرت دارد، در زمان زندگیاش هم هنرمندی کلاسیک میدانستند، خاصه که به چند دانش احاطه داشت، ازجمله به نجوم، فیزیک، فلسفه و اسطورهپژوهشی.
طبیعی است که یکایک این دانشها به آثار او رنگمایه میدهند. برخی از این آثار، بیش از همه نمایشنامه بازدید بانوی پیر، از دهه 1950 اجرائی جهانی داشتهاند، ازجمله در ایران. برخی رمانهایش هم بیش از یک بار به فارسی درآمدهاند. دورنمات در نمایشنامه و هم داستان، پیوسته به موضوع آثارش جنبهای پلیسی-جنایی میدهد که بیشتر گویای جهاننگری بدبینانه او در قبال مناسبات انسانی است. ضمن آنکه اندیشههای فلسفیاش هم جابهجا در این آثار راه مییابند و به این ترتیب فرهیختگیای دلنشین به آنها میبخشد». حدادی نوشته که با این شیوه روایتی که در آثار دورنمات وجود دارد، میتوان او را در ردیف طنزپردازان بزرگ ادبیات جهانی قرار داد و در این سنت همتراز کمدینویسان دوران یونان باستان، نویسندگانی همچون آریستوفانس و لوسیان قرار داد. احاطه دورنمات به ادبیات کلاسیک، جهان اسطورهها و نیز دانشهایی مثل نجوم و فیزیک در «هزارتو» بهوضوح دیده میشود.
ایده محوری «هزارتو»، براساس اسطوره یونانی مینوتائور شکل گرفته و او با رجوع به تمثیل دالان هزارتوی موجودی دوسر در اسطورههای یونانی، تمثیلی عام از وضعیت جهان قرن بیستم برساخته و با نگاهی بدبینانه وحشت زمانه را به تصویر کشیده و هر انسانی را یک مینوتائور یا موجودی تنها دانسته است. بدبینی به وضعیت کلی انسان و نقد مناسبات اجتماعی جهان مدرن که در آثار نمایشی و داستانی دورنمات وجود دارد، در «هزارتو» بهگونهای واضحتر قابل مشاهده است. محمود حدادی پیشتر در گفتگویی با «شرق» درباره بهکارگیری تمثیل توسط دورنمات گفته بود: «ازقضا اسطوره یا تمثیل هزارتو محور و معیار گزینش من از این مجموعه بوده است. چون دورنمات تأکید میکند عمیقترین احساسی که در سراسر زندگی داشته است، احساس گمشدگی در هزارتو است، یعنی در همان زندان پیچاپیچ و بیبرونرفتی که مینوتائور، انسان گاوسر اسطورههای یونانی، در آن گرفتار بود؛ حسی همانند کلام حافظ، آنجا که میگوید: از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود/ زنهار از این بیابان وین راه بینهایت. از این چشمانداز دورنمات تصریح میکند هر انسانی یک مینوتائور است، یک موجود تنها. چون انسانیت آدمها به فردیت آنها تکیه دارد. این هویت فردی دشوار درون یک سیستم میگنجد.
بلکه انسانها وقتی به هم میرسند، در برقراری رابطه عقلانیتی ندارند. حتی نتیجه رویارویی آنها واقعه هابیل است. دورنمات به این مفهوم بازگوکننده آن عقیده کهن است که انسان را گرگ انسان میشمرد. پس بدبینی او به تاریخ سرمایهداری محدود نمیشود. منتها چنان که گفتم، برابرنهاد او در مقابل این نگاه بدبین، انساندوستی است. کمترین آشنایی با دورنمات نشان میدهد که او تعهد روشن اجتماعی و حتی سیاسی دارد و به سرنوشت انسان بیاعتنا نیست». دورنمات در خاطرهنگاریهایش، با اشاره به تمثیل غار افلاطون، این پرسشها را مطرح میکند که آیا بهزنجیرکشیدگان هیچ میتوانند از سایهها به واقعیت پی ببرند و بعد اینکه چه کسی بهزنجیرکشیدگان را به زنجیر کشیده است.
بهطور کلی تمثیل، نقشی پررنگ در آثار دورنمات دارد. او تمثیل را بهترین شیوه ترسیم جهانی میدانسته که در آن قرار داشته است. به اعتقاد او، تمثیل در ذات خود چندپهلو است و وضوح خود را تنها در درک مفسر و خواننده و تماشاگر مییابد آنهم زمانی که آنها میان خود و تمثیل ربطی ببینند. دورنمات در رمان «یونانی خواستار همسر یونانی» که این نیز با ترجمه حدادی به فارسی منتشر شده، شمایلی از انسان به زنجیر کشیدهشده ارائه داده است. شخصیت اصلی این رمان، آرشیلوخوس، یکی از به زنجیرکشیدگان جهان مدرن است. او کارمندی خردهپا و فقیر است که میخواهد به سعادت برسد اما در وضعیت اجتماعی و تاریخی که او در آن به سر میبرد راهی به سعادت وجود ندارد. دورنمات در روایت این رمان، به واسطه تمثیلی طنزآمیز، بیرحمانه جهان مدرن را نقد کرده است. نقد اجتماعی او اگرچه طنزآمیز است اما تلخ و فاجعهبار هم هست.
«یونانی خواستار همسری یونانی» در دهه 60 میلادی نوشته شده یعنی در دورهای که دورنمات بخشی از مهمترین آثارش را در آن نوشته است. در این رمان، نقد دورنمات به جهان مدرن بیش از آنکه نقدی فلسفی باشد، نقدی است به وضعیت اجتماعی و اقتصادی جهان سرمایهداری. آرشیلوخوس کارمندی سادهلوح است که درکی از واقعیت موجود اطرافش ندارد و با توهمات ذهنیاش فکر میکند که نظمی اخلاقی در جهان حاکم است و الگوهایی هم در این نظام اخلاقیاش قرار داده است که ازقضا همگی به فساد آلودهاند. او در عالم ذهنی خودش امید به اصلاح وضعیتش و دستیابی به سعادت دارد اما واقعیت بیرونی، توهمات خودساخته ذهن سادهلوح او را متلاشی میکند. آرشیلوخوس بیش از آنکه قربانی سادهلوحی خودش باشد قربانی وضعیت اجتماعی و تاریخی خاصی است که در آن به سر میبرد.
آنطورکه از نام آرشیلوخوس برمیآید، او اصالتا یونانی است و نام یونانیاش در زبان آلمانی چیزی شبیه دشنام است. آرشیلوخوس، کارمندی جزء است که در محیط کارش اصلا به حساب نمیآید و بهقدری خردهپاست که بود و نبودش هم انگار تفاوت چندانی ندارد. آرشیلوخوس در اتاقی محقر و اجارهای زندگی میکند و چشمانداز پنجره اتاقش دیوار چرک مستراحهای مجتمع کناری است و در اتاقش هم همیشه صدای سیفونهای مستراح شنیده میشود. او بر اثر یک اتفاق و آشناییاش با یک زن که او نیز اصالتا یونانی است، به درون وضعیتی پرتاب میشود که بیشتر به معجزه یا افسانه میماند. آشنایی قهرمان داستان با این زن، ناگهان موقعیت حقیر او را تغییر میدهد و وقتی در خیابان با او قدم میزند، احساس میکند که همه آدمها او را میشناسند و به او احترام میگذارند. آرشیلوخوس در جهان کوچک شخصیاش، یک «نظم اخلاقی» جهان خاص خودش را دارد و هیچوقت از قواعد این نظم اخلاقی تخطی نمیکند. در بنای نظم اخلاقی او، آدمهایی بهعنوان الگو قرار دارند که شامل رئیسجمهور و اسقف کلیسا و چهرههای دیگری از این دست هستند.
آشنایی آرشیلوخوس با زن و تصمیم آنها به ازدواج، نظم روزمره زندگی او را چنان تغییر میدهد که او یکشبه به نقطهای میرسد که در خیالش هم ممکن نبوده است. او حالا نهفقط در محل کارش دیده میشود و به حساب میآید، بلکه به ریاست هم میرسد و در کلیسا هم صاحب منصب میشود. تا پیش از این اتفاقات، آرشیلوخوس در جهان شخصیاش زندگی میکرد و توهم او درباره نظم اخلاقی حاکم بر جهان مانع از آن بود که واقعیت جهان اطرافش را درست ببیند. آشنایی او با زن، یکدفعه چشم او را به محیط اطرافش باز میکند: «با این افکار، شرشر آب در سیفون مستراحها پیوسته بدخواهانهتر، پیوسته آزاردهندهتر در گوشش میپیچید. قسم خورد از این پستو اسباب بکشد.
پیش خود تصمیم گرفت همان فردا دنبال آپارتمان دیگری بگردد. اما هرچه فکر کرد از چه راهی میشود به این هدف رسید، عاجز ماند. هیچ راهی نمیدید. خود را اسیر یک دستگاه بیرحم یافت، محروم از امکان تحققبخشیدن به افسانهای که در این آخر هفته به او ظاهر شده بود. دودل و درمانده، منتظر صبح ماند و صبح با شرشر اوجگیر سیفونها طلوع کرد». آرشلیوخوس فکر میکند که همه آنچه در اطرافش در جریان است، یک معجزه است که با منطق این جهان جور درنمیآید، اما هرچه هست زندگی او یکدفعه زیرورو شده و او حالا در جایگاه خواص جامعه جای دارد؛ اما درست در لحظهای که قرار است در کلیسای مشهور شهر عقد آرشیلوخوس و زن خوانده شود، او متوجه موقعیتش میشود و میفهمد که این زن، زنی بدنام است و درواقع آدمها نه آرشیلوخوس بلکه زن را بهجا میآورند.
آخرین مطالب منتشر شده در روزنامه شرق را از طریق این لینک پیگیری کنید.