شفقنا رسانه- امروزه با پیشرفت فناوری دیپفیک، تصاویر و ویدیوهای جعلی فراوانی در شبکههای اجتماعی منتشر میشوند و تشخیص صحت آنها روزبهروز سختتر شده است. این وضعیت باعث کاهش اعتماد عمومی به «حقیقت بصری» و تردید در اعتبار محتوای بصری شده است. در چنین شرایطی چگونه می توان به حقیقت دست یافت و مسئولیت رسانه ها چیست؟ معصومه نصیری، مدرس سواد رسانه ای و بصری می گوید: مسئولیت رسانهها در مواجهه با دیپفیک صرفاً ماهیتی فنی ندارد و نباید به این بُعد محدود شود. مسئولیت رسانه، افزون بر الزامات فنی، دارای ماهیتی عمیقاً اخلاقی و تحریریهای است که نیازمند توجه جدی است. ابزارهای تشخیص جعل و فناوریهای شناسایی دیپفیک ضروریاند، اما بههیچوجه شرط کافی محسوب نمیشوند.
متن گفتگوی شفقنا رسانه با معصومه نصیری، مدرس سواد رسانه ای و بصری را در ادامه بخوانید….
گسترش دیپفیک چگونه مفهوم «حقیقت بصری» را دگرگون کرده و جایگاه تصویر و ویدئو را بهعنوان سند قابل اتکا تضعیف کرده است؟
گسترش فناوری دیپفیک بهصورت بنیادین مفهوم «حقیقت بصری» را دگرگون کرده و جایگاه تصویر و ویدیو را بهعنوان اسنادی قابل اتکا با چالشی جدی مواجه ساخته است. نخستین مرحله این دگرگونی، فروپاشی اعتماد پیشفرض ما به تصویر است. در گذشته، تصویر و ویدیو معمولاً بهعنوان شاهدی بیواسطه از واقعیت تلقی میشدند و «دیدن» معادل «باور کردن» بود. دیپفیک این پیشفرض را از میان برده است؛ بهگونهای که امروزه هر تصویر یا ویدیویی، حتی اگر از نظر فنی کاملاً واقعی به نظر برسد، بالقوه میتواند جعلی باشد. در نتیجه، مخاطب با نوعی تردید دائمی مواجه میشود که تجربه ادراک بصری را بهطور مستمر تحت تأثیر قرار میدهد.
نکته دوم، تغییر جایگاه تصویر از یک سند قابل اتکا به یک «ادعای باورپذیر» است. تصویر دیگر بهخودیِ خود سند محسوب نمیشود، بلکه ادعایی است که نیازمند راستیآزمایی است. بدون برخورداری از فراداده (متادیتا)، منبع معتبر یا تأیید مستقل، تصویر ارزش اثباتی محدودی دارد. این وضعیت شباهتی به تحولات نوشتار در شایعات آنلاین دارد، با این تفاوت که در حوزه تصویر، به دلیل درگیر شدن همزمان لایههای مختلف شناختی و عاطفی ذهن، تأثیرگذاری و باورپذیری آن بهمراتب بیشتر است.
مسئله سوم، تضعیف حقیقت حتی در مواردی است که واقعیت عینی وجود دارد. دیپفیک صرفاً به تولید دروغ محدود نمیشود، بلکه حقیقت را نیز فرسایش میدهد. در این زمینه با پدیدهای مواجهیم که میتوان آن را «انکارپذیری معقول» نامید؛ به این معنا که افراد میتوانند ویدیوهای واقعی منتشرشده از خود را بهعنوان دیپفیک معرفی و انکار کنند. این مسئله بهویژه در حوزههای سیاسی، تبلیغات، خشونت، رسواییها و افشاگریها خطرناک است. در چنین شرایطی، حتی حقیقتهای مستند نیز قابل انکار میشوند و در نتیجه، دروغها قدرت بیشتری مییابند، زیرا حقیقت شکنندهتر و مناقشهپذیرتر میشود.
دگرگونی مهم دیگر، تغییر رابطه میان احساس و حقیقت است. تصاویر همواره ابزاری برای برانگیختن احساسات بودهاند. دیپفیک این امکان را فراهم میکند که واکنشهای عاطفی شدید-مانند خشم، همدلی یا نفرت-در برابر محتوایی جعلی اما بهظاهر واقعی شکل بگیرد. در بسیاری از رخدادهای اجتماعی و سیاسی، ویدیوهای جعلی میتوانند بهسرعت فضای احساسی جامعه را ملتهب کنند.
واکنش احساسی معمولاً پیش از مرحله راستیآزمایی رخ میدهد و همین امر فرآیند تشخیص حقیقت را مختل میکند. مخاطب اغلب پیش از آنکه به بررسی صحت محتوا بپردازد، واکنش خود را نشان میدهد. این واکنشهای احساسی، به نوبه خود، به تقویت و گسترش چرخه تولید و انتشار محتوای دیپفیکی کمک میکنند.
در چنین شرایطی، مفهوم «سواد حقیقت بصری» اهمیت ویژهای مییابد. این سواد به این معناست که مخاطب بیاموزد میان آنچه میبیند و آنچه حقیقت دارد تمایز قائل شود. مشاهده بصری لزوماً به معنای وقوع واقعیت نیست. ازاینرو، مخاطب باید توان تحلیل، راستیآزمایی و استفاده از نظامهای تأیید، نهادهای معتبر، روشها و ابزارهای سنجش صحت محتوا را کسب کند.
در نهایت، ما در عصری زندگی میکنیم که حقیقت لزوماً «دیده» نمیشود، بلکه باید «اثبات» شود. دیپفیکها تصویر را از «آینه واقعیت» به «صحنهای برای بازنماییهای محتمل» تنزل دادهاند. در این وضعیت، مخاطب ناگزیر است بهطور مداوم این پرسش را مطرح کند که آیا ادعای مطرحشده در تصویر یا ویدیو، به معنای دقیق کلمه، واقعاً رخ داده است یا خیر.
آیا میتوان گفت وارد دورهای شدهایم که شواهد بصری بهتنهایی دیگر کفایت نمیکنند؟ این تغییر چه تأثیری بر شیوه قضاوت مخاطبان دارد؟
بله وارد دورهای شدهایم که شواهد بصری بهتنهایی برای اثبات حقیقت کفایت نمیکنند. تصویر و ویدیو که زمانی بهعنوان شاهدان مستقیم و ابزارهای بیواسطه بازنمایی واقعیت تلقی میشدند، امروزه بدون برخورداری از منبع معتبر، زمینه و بستر روشن، یا سازوکارهای مؤثر راستیآزمایی، از ارزش اثباتی محدودی برخوردارند. گسترش دیپفیکها موجب شده است که «دیدن» دیگر معادل «دانستن» نباشد؛ در حالی که در گذشته گزاره «تا با چشم خود نبینم، باور نمیکنم» رایج بود، دیپفیک به ما هشدار میدهد که حتی آنچه با چشم خود میبینیم نیز لزوماً شایسته باور نیست.
در نتیجه، حقیقت بصری به امری مشروط، شکننده و قابل تردید تبدیل شده است. این تحول بهطور قطع بر شیوه قضاوت مخاطبان تأثیر گذاشته و الگوهای داوری را دگرگون کرده است. مخاطب امروز ناگزیر است میان شک و باور حرکت کند و برای قضاوت و تشخیص واقعیت، به عوامل بیرونی تکیه کند؛ عواملی نظیر اعتبار رسانه منتشرکننده، اجماع منابع، فرآیندهای راستیآزمایی (فکتچکینگ)، و تأیید نهادها یا سامانههای رسمی مرتبط با خبر.
از این منظر، از یک سو ضرورت شکلگیری و تقویت «سواد انتقادی» بیش از پیش احساس میشود و از سوی دیگر، خطر گسترش بیاعتمادی مزمن یا نسبیگرایی افراطی نیز وجود دارد؛ وضعیتی که در آن حقیقت بهسادگی قربانی تردید میشود و امکان تولید روایتها یا «واقعیتهای بدیل» فراهم میآید، بهگونهای که راستیآزمایی آنها برای عموم مخاطبان و حتی برخی کنشگران رسانهای دشوار خواهد بود. توجه همزمان به این دو سویه، نکتهای اساسی است که باید در پاسخ به این پرسش مدنظر قرار گیرد.
رسانهها در آینده از چه ابزارها، فناوریها و پروتکلهای حرفهای برای تشخیص و راستیآزمایی محتوای جعلی استفاده خواهند کرد و آیا این ابزارها بهتنهایی کافیاند؟
بیتردید رسانهها باید به مجموعهای از ابزارها و سازوکارهای تخصصی متکی باشند. از جمله این ابزارها میتوان به فناوریهای تشخیص مبتنی بر هوش مصنوعی، پروتکلهای منشأیابی محتوا، و ایجاد اتاقها یا بخشهای مستقل راستیآزمایی (Fact-checking) اشاره کرد تا امکان سنجش اعتبار و اصالت ویدیوها و سایر انواع محتوا فراهم شود. با توجه به گسترش جعل عمیق و گونههایی از دستکاری دیجیتال که تشخیص آنها برای مخاطبان عادی و حتی برای خود رسانهها دشوار شده است، بهرهگیری نظاممند از این فناوریها و پروتکلها در قالب ساختارهای حرفهای راستیآزمایی ضرورتی انکارناپذیر به شمار میآید.
با این حال، باید توجه داشت که ابزارها و فناوریها بهتنهایی کافی نیستند. همان فناوریهایی که برای تشخیص جعل به کار میروند، میتوانند خود به ابزارهای فریب و دستکاری نیز تبدیل شوند. ازاینرو، مسئله شفافیت الگوریتمی و شناخت پیچیدگیهای سازوکارهای الگوریتمی اهمیت ویژهای پیدا میکند. رسانهها ناگزیرند نسبت به منطق عملکرد الگوریتمها و پدیده «غلبه سیستمهای الگوریتمی» آگاهی داشته باشند و راهبردهای مواجهه انتقادی با آنها را توسعه دهند.
بخشی از این مسئولیت، به کنترل و مدیریت خود سامانههای هوش مصنوعی بازمیگردد؛ با این تأکید که قوه ادراک و داوری انسانی در فرایندهای رسانهای باید همواره نقش محوری و برتر خود را حفظ کند. افزون بر ابزارهای فناورانه، وجود پروتکلهای دقیق منشأیابی و فرایندهای استاندارد ارزیابی محتوا، اعم از تصویر، ویدیو یا زنجیره تولید و انتشار آن از اهمیت بالایی برخوردار است. این مجموعه اقدامات، در کنار یکدیگر، میتواند به تقویت اعتبار رسانهها و کاهش آسیبهای ناشی از محتوای جعلی در فضای اطلاعاتی معاصر کمک کند.
در مواجهه با دیپفیک، مسئولیت رسانهها بیشتر فنی است یا اخلاقی و تحریریهای؟ مرز این دو کجاست؟
مسئولیت رسانهها در مواجهه با دیپفیک صرفاً ماهیتی فنی ندارد و نباید به این بُعد محدود شود. مسئولیت رسانه، افزون بر الزامات فنی، دارای ماهیتی عمیقاً اخلاقی و تحریریهای است که نیازمند توجه جدی است. ابزارهای تشخیص جعل و فناوریهای شناسایی دیپفیک ضروریاند، اما بههیچوجه شرط کافی محسوب نمیشوند.
نقطه بروز و ظهور مسئولیت اخلاقی و تحریریهای رسانه، در تصمیمگیری درباره انتشار یا عدم انتشار محتوا، نحوه زمینهسازی، میزان قطعیتبخشی به ادعاها، و پرهیز از بازتولید محتوای مشکوک است. این موارد همگی انتخابهایی تحریریهای هستند که پیامدهای اخلاقی مستقیم دارند. رسانه نمیتواند مسئولیت قضاوت را بهطور کامل به الگوریتمها واگذار کند، زیرا اعتماد عمومی بهطور مستقیم به شیوه تصمیمگیری رسانه گره خورده است.
مرز میان مسئولیت فنی و مسئولیت اخلاقی دقیقاً در همان نقطهای قرار دارد که رسانه تصمیم میگیرد محتوایی را منتشر کند یا از انتشار آن خودداری کند. فناوری میتواند صرفاً احتمال جعلی بودن یا مشکوک بودن یک محتوا را گزارش دهد، اما این تحریریه است که تعیین میکند با این عدم قطعیت چگونه مواجه شود: آیا محتوا منتشر شود یا نه، در صورت انتشار با چه زبانی، همراه با چه هشدارهایی، در چه چارچوب زمینهای و پیشزمینهای یا پسزمینهای.
در نهایت، مسئولیت اخلاقی رسانه تعیین میکند که «حقیقت» تا چه اندازه، با چه سطحی از احتیاط و بر اساس چه معیارهایی به مخاطب منتقل شود. این سطح از تصمیمگیری، یکی از مهمترین و حساسترین لایههای کنش رسانهای در عصر دیپفیک است. در این میان، برخی رسانههای فارسیزبان برونمرزی، در عمل مرزهای اخلاقی و تحریریهای را با سهولت بیشتری نادیده میگیرند و از این طریق بر پیچیدگی و آسیبهای این مسئله میافزایند؛ نکتهای که پرداختن انتقادی به آن در این بحث ضروری به نظر میرسد.
تضعیف اعتبار تصویر و ویدئو چه پیامدهایی برای اعتماد عمومی، امنیت اطلاعاتی و حتی تصمیمگیریهای سیاسی و اجتماعی دارد؟
تضعیف اعتبار تصویر و ویدیو، در وهله نخست به فرسایش اعتماد عمومی منجر میشود؛ زیرا یکی از بنیادیترین ابزارهای تشخیص و داوری درباره واقعیت تضعیف یا از دسترس خارج میشود. هنگامی که تصویر دیگر قابلیت استناد نداشته باشد، شواهد بصری همواره در معرض تردید قرار میگیرند. در چنین شرایطی، مخاطب یا به بدبینی فراگیر دچار میشود یا به منابعی پناه میبرد که با باورهای پیشین او همسو هستند؛ منابعی که لزوماً متعهد به حقیقت نیستند و میتوانند خود منشأ مسئله و بحران باشند.
این وضعیت بهطور مستقیم انسجام اجتماعی را تضعیف کرده و امکان شکلگیری اجماع بر سر واقعیتهای مشترک در سطح جامعه را کاهش میدهد. هنگامی که این فرایند به سطوح حساستری همچون امنیت اطلاعاتی و تصمیمگیریهای سیاسی و اجتماعی تسری یابد، پیامدهای آن بهمراتب خطرناکتر خواهد شد. دیپفیک میتواند افکار عمومی را دستکاری کند، انتخابها و ترجیحات اجتماعی را تحت تأثیر قرار دهد و حتی زمینهساز بروز خشونتهای اجتماعی شود.
علاوه بر این، بازیگران سیاسی و امنیتی، بهویژه در سطوح منطقهای، میتوانند از محتوای جعلی برای تخریب متقابل استفاده کرده و همزمان پاسخگویی و مسئولیتپذیری را به تعویق بیندازند؛ زیرا تشخیص دقیق حقیقت برای افکار عمومی دشوار میشود. در نتیجه، تصمیمگیری جمعی بهویژه در بزنگاههای حساس نه بر اساس حقیقتی مشترک، بلکه بر مبنای روایتهای رقابتی و متعارض صورت میگیرد. حاصل این روند، شکلگیری بیاعتمادی ساختاری و تعمیق فرسایش اعتماد عمومی است؛ همان پدیدهای که در آغاز به آن اشاره شد.
بهنظر شما تهدید اصلی دیپفیک فریب مستقیم مخاطب است، یا فرسایش تدریجی اعتماد عمومی به تصویر و ویدئو بهعنوان شواهد واقعی؟
در نهایت، تهدید اصلی دیپفیک بیش از آنکه به فریبهای مستقیم و موردی مربوط باشد، به فرسایش تدریجی اعتماد عمومی بازمیگردد. اعتماد عمومی، اگر در بستری سیال، ناپایدار و غیرقابل اتکا شکل بگیرد یا بهتدریج از میان برود، زمینهساز فضایی خواهد شد که مواجهه با محتواهای رسانهای را به تجربهای سردرگمکننده و اضطرابآلود تبدیل میکند. این نکتهای است که باید بهطور جدی مورد توجه قرار گیرد.
فریبهای موردی، هرچند آسیبزا هستند، معمولاً قابل اصلاحاند و دامنه اثرگذاری آنها اغلب محدود و مقطعی است. اما از میان رفتن اعتماد به تصویر و ویدیو، بنیانهای قضاوت جمعی و امکان توافق بر سر واقعیتهای مشترک را بهطور ساختاری تضعیف میکند. چنین وضعیتی پیامدهایی عمیقتر و ماندگارتر برای رسانهها، عرصه سیاست و دیگر ساحتهای اجتماعی به همراه دارد؛ ساحتهایی که بهویژه در بزنگاهها و شرایط حساس اجتماعی، نقشی تعیینکننده در جهتدهی افکار عمومی و تصمیمگیریهای جمعی ایفا میکنند.