زندگینامه سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686922
دیوان سلطان سلیم عثمانی:
https://www.tarafdari.com/node/2686927
---
شبی آرام بود در کاخ توپکاپی. ماه چون چراغی بر گنبدهای فیروزهای میتابید و همهجا در سکوتی سپید فرو رفته بود.
سلطان سلیم عثمانی تنها نشسته بود. تاجش را بر میز نهاده، شمشیرش را از کمر گشوده و در برابرش کتابی گشوده بود — مثنوی معنوی.
در نور لرزان شمع، او آهسته میخواند:
> “این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا.”
چشمان سلطان بر خطوط زرین میلغزید و ناگاه دلش لرزید.
زیر لب گفت:
«ای مولانا، تو در سدهای پیش از من زیستهای، اما سخنت گویی همین امشب در گوش من میچکد... من که سلطانم، کوهم یا پژواک؟ آیا قدرت من صدای من است یا بازتاب اعمال من؟»
در همین اندیشه بود که بادی نرم از پنجره وزید و شعلهٔ شمع لرزید. گویی نسیم، پاسخ کتاب را با خود آورد:
«هرکه خویش را بشناسد، جهان را میفهمد. پادشاهی در بیرون، بیپادشاهی در درون، سایهای بیخورشید است.»
سلطان کتاب را بست، برخاست و به آسمان نگریست.
ماه در میان ابرها میدرخشید و دلش به نوری تازه آشنا شد. گفت:
«اگر مثنوی آیینهٔ جان است، پس هر بیتش فرمانی است برای من. از امشب، من نه تنها فرمانروای مردم، که شاگرد حقیقت خواهم بود.»
صبحگاهان، درباریان دیدند که سلطان سلیم آرامتر سخن میگوید، کمتر خشم میگیرد و هرگاه داوری میکند، لحظهای چشمانش را میبندد، گویی نخست از مثنوی در دلش میپرسد:
«چه میگوید حق، نه من؟»
و از آن پس، در تاریخ نوشتند:
«سلطان سلیمی که مثنوی میخوانْد، بیش از هر شمشیری با بیت مولانا جهان را گشود.»
---
غزل در احوال دل و آینهٔ مثنوی
شبی که ماه برِ سقفِ قصرِ زرین بود
کلامِ پیرِ مَغان، پُشته پُشته نسرین بود
فتاده لرزه بر آن دستِ پادشاهیِ ما
که خطِّ دفترِ «مولا» عجیب رنگین بود
بخواندم این که: «جهان کوهی است و ما بانگیم»
عجب مدار که این ناله، تلخ و شیرین بود
سؤال کردم از این دل که «سلیما»! شاهی چیست؟
بگفت: «سایهٔ فانی و خوابِ دیرین بود»
اگر به تیغ، جهان را گرفتهای، هُش دار!
که ملکِ جان، گروِ نالهای سحرگاهین بود
برو تو بنده شو آنجا که عشق سلطان است
که فقر، در برِ حق، فخرِ اهلِ تمکین بود
به تختِ فقر نشین و کلاهِ صدق بنه
که شأنِ شاهیِ تو، در سلوکِ مسکین بود
به راهِ معرفت اکنون بزن تو گام، «سلیما»
که فتحِ اصلیِ تو، در صفایِ آیین بود
« سلطان یاووز سلیم »