شناسهٔ خبر: 76555719 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: طرفداری | لینک خبر

سلطان سلیم و رشد اخلاقی

صاحب‌خبر -

زندگینامه سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686922

دیوان سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686927

---

روزی سلطان سلیم عثمانی در کنار دریا نشسته بود و از منظر بی‌پایان آب‌ها به دور دست‌ها می‌نگریست. یکی از مشاوران نزدیک او، که مردی حکیم و با تجربه بود، به سلطان نزدیک شد و گفت: "ای سلطان بزرگ، همچنان که این دریا به دوردست‌ها می‌نگرد و در عمق خود رازهای بسیاری دارد، آیا نمی‌خواهید دریابید که این جهان و زیبایی‌های آن چه درسی برای شما دارند؟"

 

سلطان سلیم لبخندی زد و به گل‌هایی که در کنار ساحل به آرامی در نسیم می‌رقصیدند، اشاره کرد. "آری، در این گل‌ها نیز درس‌های بسیاری نهفته است. ولی نگاه کن، همین گل‌ها وقتی به زمین افتاده و پژمرده می‌شوند، دیگر نه بویی دارند و نه زیبایی."

 

مشاور حکیم با دقت نگاه کرد و سپس گفت: "بله، درست است. ولی آیا این گل‌ها در زمانی که شکوفا بودند، فقط به زیبایی و عطر خود می‌زیسته‌اند؟ یا آنکه خود را فدای درخت و خاک کرده‌اند تا نسل‌های آینده از شکوفه‌های آنان بهره ببرند؟"

 

سلطان سلیم در سکوت به گل‌ها نگاه کرد و سپس در دل خود تأمل کرد. در نهایت گفت: "حق با توست. انسان‌ها نیز چون گل‌ها هستند. هرچقدر هم که در اوج قدرت و شکوه قرار گیرند، اگر در دل خود از معنویت و فضاهای درونی غافل شوند، همانند گل‌های پژمرده خواهند بود. زیبایی واقعی در عمق روح انسان است، نه در ظاهر و دنیای مادی. باید مانند درختان باشیم که به خاک و ریشه خود متصل‌اند و با خود از بیرون چیزی نمی‌طلبند."

 

مشاور با لبخندی حکیمانه گفت: "سلطان بزرگ، همان‌طور که گل‌ها از خاک می‌رویند و به آسمان می‌رسند، انسان‌ها نیز باید از دل محبت و ایمان به حقیقت برسند تا حقیقت واقعی را ببینند و در زندگی خود شاداب و پایدار بمانند."

 

سلطان سلیم که از این گفت‌وگو به شدت متاثر شده بود، در آن لحظه به خود وعده داد که همواره از زیبایی‌های معنوی زندگی بهره‌برداری کند و تنها به ظواهر دنیا دل نبندد. از آن روز، سلطان نه تنها بر دنیای فیزیکی حکومت می‌کرد، بلکه در دل مردم نیز حکومتی معنوی برقرار ساخت و همچون درختی با ریشه‌های عمیق، در دل‌های مردم محبت و نور پراکند.

---

بر لب دریا نشستم، غرق در بحرِ فنا

دیدم آنجا جلوه‌ای از قدرتِ بی‌منتها

 

گل به رقص آمد ز بوی نوبهارِ معرفت

لیک با چشمِ بصیرت دیدم آن را در خطا

 

گفتم ای گل، این شکوه و دلبری در اصل چیست؟

چون به روزِ واپسین، پویید راهِ انحطاط

 

هاتفی گفتا: «سلیما»! ریشه در توحید ساز

ظاهرِ عالم مجاز است و حقیقت در صفا

 

جاه و فرّ پادشاهی، همچو عطرِ گل فانی‌ست

در دلِ درویش‌مشرب جوی، راهِ کبریا

 

خاک شو تا همچو گل، از فیضِ حق رویا شوی

در درونِ ریشه می‌جوشد بقایِ جان‌فزا

 

تخت و تاجِ ما «سلیم»، آخر به تاری بند بود

سلطنت آن است که باشد در هوایِ حق، بنا

 

« سلطان یاووز سلیم »