شناسهٔ خبر: 76554085 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: طرفداری | لینک خبر

سلطان سلیم و خواب شمع یخی

صاحب‌خبر -

زندگینامه سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686922

دیوان سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686927

---

روزی سلطان سلیم عثمانی در بستر بیماری افتاده بود، در میان خواب و بیداری. در عالم خواب، شمعی یخی در برابر چشمانش روشن شد. شعله‌ای سرد و بی‌حرارت که با هر وزش نسیم می‌لرزید، اما هرگز خاموش نمی‌شد. سلطان سلیم در حیرت به آن نگاه می‌کرد و می‌پرسید: «این شمع یخی، این شعله سرد، چه رمزی در خود دارد؟»

 

ناگهان، پروانه‌ای سیاه و شیطانی از درون شمع پرید و به سوی او رفت. در هر چرخش پروانه، هوای سرد و مرگباری می‌وزید. پروانه، بی‌آنکه به شعله نزدیک شود، دور تا دور شمع می‌رقصید. سلطان سلیم که دلش پر از سوال بود، از پروانه پرسید: «ای پروانه، چرا از این شعله یخ‌زده دور می‌چری؟ چرا نمی‌سوزی؟»

 

پروانه با لبخندی تلخ پاسخ داد: «ای سلطان، این شعله تنها ظاهر دارد. سردی آن همچون نفس اماره است که در دل انسان در گردش است، گویی به او وعده‌ای از روشنایی می‌دهد، اما در حقیقت تاریکی‌ای است که بر قلب‌ها حکومت می‌کند. این شعله‌ی یخی همان نفس است که در درون تو می‌سوزد، بی‌آنکه بدان آن را مهار کنی.»

 

سلطان در دل خود دچار تردید شد، چرا که در عالم بیداری همیشه می‌کوشید تا نفس خود را از خواسته‌های بی‌حساب و بی‌رحم کنترل کند، ولی حالا در خواب می‌دید که آن نفس همچنان در دلش می‌سوزد.

 

پروانه ادامه داد: «شمع سرد، همچنان که نمی‌سوزد، خود را از درون می‌سوزاند. این همان است که انسان نمی‌تواند درک کند، وقتی که دلش به هوای زرق و برق‌های دنیوی می‌سوزد، بی‌آنکه بداند چه چیزی در انتظار اوست.»

 

سلطان سلیم که دچار نگرانی شد، از پروانه پرسید: «پس چگونه می‌توانم این شعله‌ی یخ‌زده را خاموش کنم؟»

 

پروانه در حالی که در دوردست‌ها محو می‌شد، گفت: «در آن هنگام که شعله در دل می‌سوزد، باید بر آن لبیک گفت و خود را از آن جدا کرد، نه اینکه در آن گرفتار شد. تنها با معرفت و توجه به آنچه در درونت می‌گذرد، می‌توانی از شر نفس اماره رهایی یابی.»

 

و سلطان در عالم خواب به سر می‌برد و در دلش آنچه که پروانه گفته بود، در ذهنش مرور می‌شد. تا آن که از خواب بیدار شد و در دل خود گفت: «آری، نفس اماره همچون شمع یخی است، که اگر به آن توجه کنیم، خود را در دمای سردی بی‌روح گرفتار خواهیم کرد، اما اگر درک و معرفت بیابیم، می‌توانیم به روشنی واقعی دست یابیم.»

---

غزل شعله‌ی فسرده

 

دوش در خوابم عیان شد شعله‌ای از جنس یخ

آتشی بی‌تاب دیدم، بسته‌ در پابندِ یخ

 

پروانه‌ای دیدم سیه‌، گردِ رخِ آن شمعِ سرد

رقصِ مرگ‌آور کُنَد در حسرتِ لبخندِ یخ

 

گفتم ای پروانه! کو سوز و گدازِ بال و پر؟

گفت: هان! ایمن بُوَد در عشق، حاجتمندِ یخ

 

این نه نور است، این فریبِ نفسِ امّاره بُوَد

عمرِ شیرین را مده بر حیله و ترفندِ یخ

 

گرچه می‌سوزد در ظاهر، ولی از درون تهی است

جانِ انسانی شود چون صید در کمندِ یخ

 

معرفت جوی ای دل غافل، که در دشتِ فنا

می‌گدازد ریشه‌ی جان، شُعله‌ی فرزندِ یخ

 

عشقِ حق باید که تا این پرده را بر هم زنی

ورنه محبوسی میانِ سردی و پیوندِ یخ

 

ره مده بر دل فریبِ این جهانِ بی‌ثبات

تا نگردی همچو «سلیم» عاقبت دربندِ یخ

 

« سلطان یاووز سلیم »