شناسهٔ خبر: 76551749 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: طرفداری | لینک خبر

سلطان سلیم و داستان شیطان

صاحب‌خبر -

زندگینامه سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686922

دیوان سلطان سلیم عثمانی: 

https://www.tarafdari.com/node/2686927

---

سلطان سلیم عثمانی، که هم در عرصه سلطنت و هم در مسیر عرفان شناخته شده بود، در روزهای آخر عمر خود در یکی از کاخ‌هایش در قسطنطنیه نشسته بود. روزی از روزها، گروهی از کودکان محله به دیدارش آمدند و از او خواستند که برایشان حکایتی بگوید. سلطان سلیم که در دلش محبت و عرفان داشت، لبخندی زد و گفت:

 

"بچه‌ها، امروز می‌خواهم داستانی بگویم که شاید به درد شما در زندگی‌تان بخورد، داستانی که هم درباره شیطان است و هم درباره خود شما. این حکایت درسی بزرگ دارد."

 

همه‌ی کودکان با چشمان کنجکاو به سلطان نگاه کردند و او داستان خود را آغاز کرد.

 

"روزی روزگاری، شیطان در دنیای دیگری زندگی می‌کرد. او مانند همه موجودات دیگر به نور و حقیقت نزدیک بود، ولی همیشه در دلش چیزی به نام غرور بود. او از همه‌ی موجودات اطرافش برتر می‌پنداشت و فکر می‌کرد که تنها کسی است که همه‌چیز را می‌داند و می‌تواند آن را کنترل کند.

 

اما روزی، شیطان به یک مقام بزرگ رسید و فرصتی پیدا کرد تا در حضور خداوند قرار گیرد. خداوند از او پرسید: 'ای شیطان، چرا از مسیر نور و حقیقت دور شدی؟ چرا از آگاهی و محبت خداوند سر باز زدی؟'

 

شیطان در جواب گفت: 'ای پروردگار، من از همه‌ی مخلوقات تو برترم. من از آتش ساخته شده‌ام و آنها از خاک. من قدرت بیشتری دارم.'

 

خداوند با لبخندی گفت: 'آیا می‌دانی که در این جهان، آنچه که از خاک ساخته شده است، می‌تواند به بالاترین مقام‌ها برسد؟ آیا نمی‌دانی که قدرت واقعی در فروتنی و پذیرش حقیقت نهفته است؟'

 

شیطان به خود افتخار می‌کرد، ولی هرگز درک نکرد که نور واقعی در دل کسانی است که خود را در برابر محبت و حقیقت تسلیم می‌کنند. از آن روز، شیطان به دام غرور افتاد و دیگر نمی‌توانست در کنار نور قرار گیرد."

 

سلطان سلیم لحظه‌ای سکوت کرد و سپس نگاهش را به کودکان انداخت. "بچه‌ها، حکایت من پایان یافت. اما نکته‌ی مهمی که در این داستان نهفته است این است که هیچ‌کسی نباید در زندگی خود مغرور شود. غرور مانند شیطان است که انسان را از حقیقت دور می‌کند. هرگاه احساس کردید که بیشتر از دیگران می‌دانید یا قدرت بیشتری دارید، یادتان باشد که ممکن است شما در حال قدم زدن در همان راهی باشید که شیطان روزی آن را انتخاب کرد."

 

کودکان به سکوت فرو رفتند و تفکر کردند. حکایت سلطان سلیم در دل‌هایشان نشسته بود و تا همیشه در یادشان باقی ماند، که تنها در فروتنی و پذیرش حقیقت است که انسان می‌تواند به نور دست یابد.

---

غزل در نفی کبر و طلب نور

 

منگر به نقش خاک که در وی گهر نهانست

نور از تواضع آید، کِبر از رهِ کسان است

 

آن مدعی که گفتا «من برترم ز آتش»

در دامِ خویش افتاد، کاین رسمِ سرکشان است

 

آتش اگرچه سرکش، در شعله‌اش زوال است

خاک ارچه بی‌زبان است، اسرارِ جاودان است

 

بر تختِ پادشاهی، یادی ز بندگی کن

کاین تاج و تختِ فانی، بر رهگذر، نشان است

 

شیطان به کِبر و نخوت، از بزمِ نور رانده

مسکین کسی که غافل، از مکرِ این جهان است

 

در پیشگاهِ جانان، شوخی مکن به دانش

آنجا که علمِ کل را، خاموشیِ بیان است

 

ای دل بپوی راهی، کز منیت رهایی است

کانجا که «من» نباشد، خورشیدِ جان عیان است

 

«سلیما» ترکِ خود کن، تا رو به نور آری

کبر آفتِ دل آمد، فروتنی امان است

 

« سلطان یاووز سلیم »