در شبی آرام و پرستاره، سلطان سلیم عثمانی که دلش پر از اشتیاق وصل بود، تصمیم گرفت به تنهایی به مسجدی برود و در خلوت شبانه با خدای خویش راز و نیاز کند. چراغهای مسجد آرام میدرخشیدند و سکوت شب همچون لحافی نرم بر جان شهر گسترده بود.
سلطان، در میان سجده و نالههای خاموش، ناگهان حضور مطبوعی را حس کرد؛ نوری آرام و مهربان که از گوشهای از مسجد تابیده بود. چشم که گشود، حضرت خضر، آن راهنمای جاویدان و اسرارآمیز، در برابرش ایستاده بود.
خضر با لبخندی نرم گفت: «ای پادشاه! دل تو به جستوجوی حقیقت است، و من آمدهام تا تو را در سفری معنوی همراهی کنم.»
و چنین شد که سلطان سلیم و خضر، دست در دست هم، از زمین فراتر رفتند و در کهکشانها سفر کردند. ستارگان چون چراغهای بیدار دلان میدرخشیدند و هر کهکشان، دفتری از اسرار هستی را به آنها میگشود. سلطان، در این سفر، نه تنها عظمت آسمانها را دید، بلکه راز درونی خویش را شناخت؛ عشق، تواضع و پیوندی که میان انسان و جهان هستی برقرار است.
پس از مدتی، سفر به پایان رسید و سلطان دوباره در مسجد خویش بازگشت، اما دیگر سلطان دیروز نبود. چشمانش از نور حقیقت روشن بود و قلبش لبریز از آرامشی که تنها عاشقان واقعی آن را تجربه میکنند. و چنین، حکایت سلطان سلیم و حضرت خضر در میان مردم میچرخید، یادآور آنکه هر که در جستوجوی حق است، حتی در سکوت شب، میتواند با اسرار هستی همسفر شود.
---
غزل در سفر به کهکشان حقیقت
دوش از سرِ مستیِ دل، سوی حرم تاختمی
خرقهی تزویر ز تن، دور بینداختمی
شاهِ جهان بودم و در خلوتِ شبهای تار
همچو گدایانِ درت، ناله بپرداختمی
ناگه از آن گوشهی مِحراب، نوری بردمید
خضرِ ره آمد که من، جان به فهاش باختمی
دست در دستش نهادم، از زمین بُگریختم
تا که بر افلاکِ حق، اسبِ طلب تاختمی
هر ستاره آیتی شد از کتابِ سرنوشت
در میانِ کهکشان، مِهرِ تو بشناختمی
دیدم آنجا فرّ و جاهِ این جهان افسانه بود
سلطنت را در قمارِ عشق، درباختمی
از سلیمِ پادشاه، دیگر نشانی باز نماند
چون که در دریایِ وحدت، خویش بشناختمی
« سلطان یاووز سلیم »