شناسهٔ خبر: 76534368 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

بالاخره نوبت من می‌شود؟!

با خودش گفت: نظامی نیستم، ایرانی که هستم! رانندگی که بلدم. بالاخره ماشینی پیدا می‌شود که لازم باشد من چرخ آن را بچر خانم. ولی هربار که به برادران سپاهی زنگ می‌زد و می‌گفت: من هم به عنوان راننده کامیون می‌خواهم در این جنگ نقشی داشته باشم، جواب سر بالا می‌گرفت

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از لرستان، سال‌ها در آن روستا همسایه پادگان امام علی بود. بار‌ها و بار‌ها از مقابل پادگان عبور کرده و شاید همان آرزوی سال‌های نه چندان دور یعنی پاسدار شدن، در ذهنش مرور شده است.


 برخی از پاسدار‌های آن‌جا را می‌شناخت و گاهی خوش و بشی با آنها داشت. بین دو برادر پاسدار خودش و بقیه تفاوتی قائل نبود. شاید این چند روز زیر تابوت آنهایی که بار‌ها بهشان لبخندی زده و دستی برایشان تکان داده بود رفته و خون غیرت در رگ‌هایش به جوش آمده بود.
 بی‌قراری امانش رو بریده بود و می‌گفت: چرا کاری از من برنمی‌آید؟ از صبح آن روز که با چشمان خودش شاهد دود و آتش و آمد وشد‌های غیر معمولی به پادگان بود، خواب راحت به چشمانش نرفت. اصلا در خانه آرام و قرار نداشت و دست و دلش به هیچ کاری نمی‌رفت. 
از برادر‌های پاسدارش خواست اگر نیاز به کمک بود، حتما به او زنگ بزنند که برود، اما خبری نشد که نشد! تا اینکه خودش به یکی از فرماندهان در پادگان امام علی زنگ زد و اعلام آمادگی کرد.
 رد ریزپرنده‌ها را با چشم می‌گرفت و از خشم دستانش را مشت کرده و به زمین می‌کوبید و افسوس می‌خورد که چرا دشمن متجاوز جنگ را به شهر و دیارش کشانده و هر روز خبر شهادت تعدادی از هم وطنان و همشریانش را می‌شنود، اما کاری از دستش برنمی‌آید!
انگار در این عالم نبود، سه چهار روزی که از جنگ گذشت و معادلات دشمن داشت بهم می‌خورد، هر بار پدافند یکی از ریز پرنده‌ها را می‌زد، برق شادی در چشمانش موج می‌زد و غیرت لری اش هم بیشتر به جوش می‌آمد که به کمک نیرو‌های سپاه در پادگان امام علی (ع) شهر ستان خرم آباد برود.
با خودش گفت: نظامی نیستم، ایرانی که هستم! رانندگی که بلدم. بالاخره ماشینی پیدا می‌شود که لازم باشد من چرخ آن را بچر خانم. ولی هربار که به برادران سپاهی زنگ می‌زد و می‌گفت: من هم به عنوان راننده کامیون می‌خواهم در این جنگ نقشی داشته باشم، جواب سر بالا می‌گرفت و وعده کمک گرفتن از او را به زمان دیگری موکول می‌کردند.
از شنیدن جمله‌ی «آقای جمشیدی اگر نیاز بود خبرت می‌کنیم»، کلافه شده بود.

 روز‌های گرم اواخر خردادماه ۱۴۰۴ شب شده و شب‌ها به صبح رسیده ولی انگار برای مظفر زمان سر جایش ایستاده بود.
هفت روز و هفت شب، مدت زیادی نیست؛ اما شاید لحظه‌ها و ثانیه‌ها چنان برای او کِش آمده بودند که طاقتش طاق شده بود. یک لحظه گوشی موبایلش را کنار نمی‌گذاشت. با صدای هر زنگ بارقه‌ای از امید در دلش می‌تابید که شاید ....
 تا اینکه بهار به آخرین روز خودش رسید. پهباد‌های دشمن بلای جان راننده‌های سپاه شده بودند. آخرین راننده کامیون توی پادگان را موج گرفته بود. یکی از ماشین‌های حمل موشک در یک موقعیت حساس جا مانده بود. آنجا بود که برادران سپاهی التماس‌های «مظفر جمشیدی» یادشان افتاد و بالاخره به او زنگ زدند که به یاریشان بشتابد.
خانواده و دوستان از خطر‌ها با او صحبت کردند، اما مظفر دل شیر داشت و قصد پیمودن راه عشق.
 این جوانمرد دیار دهستان «سراب نای کش» در شهرستان چگنی، شجاعانه، بدون هیچ ترس و واهمه‌ای، بدون اینکه لحظه‌ای درنگ کند رفت و وارد پادگان امام علی (ع) شد و ماشین را روشن و از محل خطر خارج و به بیرون پادگان، به جای امن رساند و پهپادِ بالای سرش، را به بهشت.

انتهای پیام/