شناسهٔ خبر: 76501565 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

دلنوشته/ سیده خدیجه حسینی

راز لیوان کُنج کابینت

شهید میثمی را هیچ‌وقت ندیده بودم. فقط اسمش را شنیده بودم. آن هم بعدِ شهادتش. نمی‌دانستم همان کسی بود که با هزینه‌ی سفرِ کربلای نرفته‌اش، برای همه لیوان خرید. حالا دیگر هروقت در کابینت را باز می‌کنم، ناخودآگاه نگاهم بین ظرف و ظروف‌ها می‌گردد، دنبال این لیوانِ دوست‌داشتنی که بوی پیاده‌روی اربعین می‌دهد و قدم زدن در طریق‌الحسین که می‌رساندمان به کربلا.

صاحب‌خبر -

گروه استان‌های دفاع‌پرس- «سیده خدیجه حسینی» نویسنده دفاع مقدس؛ نمی‌دانم سه سال قبل بود یا چهار سال که این لیوان جایش را در خانه‌ی ما پیدا کرد. حکایتی داشت برای خودش. 

یکی از همکاران همسرم می‌خواست اربعین برود کربلا. همه‌ی کارهایش را ردیف کرده بود، اما دقیقه‌ی نود سفرش به هم خورد. او هم رفت و به جبرانِ سفر نرفته‌اش، برای همکارهایش نفری یک لیوان خرید.

راستش تا وقتی گنجه داشتیم این لیوان را می‌گذاشتم توی یکی از طبقاتش. آن بالا بالاها، تا دست کسی بهش نرسد، اما بعدتر‌ها گذاشتمش کنجِ کابینت. نه اینکه خوشم نمی‌آمد ازش. نه! اتفاقا دلم می‌رفت برای «یا اباعبدالله» و «یاابوالفضل العباسِ» حکاکی شده‌ی این طرف و آن طرف لیوان.

راستش می‌ترسیدم دست بی‌وضویم بخورد به این اسامی و مدیون شوم. مدیون فاطمه‌ی زهرا و‌ام‌البنینِ مهربان.

گذشت...

ماه‌ها و سال‌ها...

این لیوان هم شد جزئی از اسباب و اثاثیه‌ی زندگی‌مان که به مرور بودنش حل شد در روزمرگی‌ها.

تا اینکه جنگ شد. جنگ دوازده روزه. خیلی‌ها شهید شدند. خیلی‌ها توی دل خواب رفتند. این جنگ خیلی‌ها را داغدار کرد. آدم‌هایی ترک‌مان کردند که حتی فکرش را هم نمی‌کردیم؛ و برای خیلی‌ها نشانه‌ای گذاشت. نشانه‌ای کوچک به قاعده‌ی بودنِ یک لیوانِ بلور، گوشه‌ی کابینتِ آشپزخانه.

شهید میثمی را هیچ‌وقت ندیده بودم. فقط اسمش را شنیده بودم. آن هم بعدِ شهادتش. نمی‌دانستم همان کسی بود که با هزینه‌ی سفرِ کربلای نرفته‌اش، برای همه لیوان خرید.‌

نمی‌دانم! شاید این روز‌ها را می‌دید که همچین کاری کرد؛ که نشانه‌ای از خودش برای روز‌های بعدِ نبودنش گذاشت. 

حالا دیگر هروقت در کابینت را باز می‌کنم، ناخودآگاه نگاهم بین ظرف و ظروف‌ها می‌گردد، دنبال این لیوانِ دوست‌داشتنی که بوی پیاده‌روی اربعین می‌دهد و قدم زدن در طریق‌الحسین که می‌رساندمان به کربلا. 

خیره می‌شوم به لیوان. بغض می‌کنم و بغض می‌کنم و به کربلایی فکر می‌کنم که شهید میثمی نرفت و به امام حسینی که او را در آخرین لحظات حتما در آغوش گرفت؛ و باز فکر روی فکر می‌چینم؛ که من... منِ هفت پشت غریبه وقتی با دیدن یک لیوان آنقدر بهم می‌ریزم پس وای به دل سوخته‌ی خانواده‌هایشان که دور و برشان پر بود از این یادگاری‌ها؛ که دیگر هیچ چیز در این دنیای به این بزرگی نمی‌توانست جای عزیزِ رفته‌شان را پر کند؛ که لبخند می‌زنند، اما فقط خدا می‌داند چی ته دلشان می‌گذرد. 

حالا دیگر با احتیاط این لیوان را برمی‌دارم و هروقت دلم هوس کربلا می‌افتد به سرش، تویش چای می‌ریزم و مزه مزه‌اش می‌کنم و دلم را می‌گذارم پیش دلِ‌ام‌البنین‌های این دوره و زمانه.

آنهایی که گفتند و می‌گویند: هرچه دارم و ندارم حتی عباسم، فدای سر حسینِ بی‌کفن. فدای علی‌اصغر آخرین سرباز کربلا...
از این لیوان گفتم. از این لیوان نوشتم تا بگویم شاید گاهی به آرزوهایمان نرسیم.

چمدان‌مان را ببندیم ولی جا بمانیم از سفر، شاید پازلِ اتفاقات طبق میل ما چیده نشود سر جایش، شاید دلمان بدجور بشکند…، اما خبر نداریم چیز بهتری، اتفاق شیرین‌تری، سفرِ به مراتب زیباتری انتظارمان را می‌کشد.

انتهای پیام/