به گزارش ایرنا زندگی- جمعهها، درست جایی که اتوبان آزادگان از شتاب نمیایستد، بازاری ارام از دل خاک سربرمیآورد، بازاری بیسقف و بیدیوار که در آن، آدمها و پرندگان هرکدام پشت میلههای خود زندگی میکنند. قفسها روی زمین چیده میشوند، بالها در نور سرد صبحگاهی میلرزند و روایتهایی شکل میگیرد که نه در شلوغی شهر شنیده میشود و نه در سکوت خانهها. اینجا جمعهها در قفس آغاز میشود. جایی که زندگی، امید و زخمهای روزمره در پروازهایی نیمهتمام خلاصه شدهاند.
چیدن قفس ها و شروع بازار اتوبانی
در دل نور ملایم صبح، ردیف قفسها کنار هم قرار گرفتهاند. قفسهایی که با عجله از پشت وانت پایین آمده و کنار هم تکیه داده شدهاند. قفسهایی که از چوب، آهن، تورهای زنگزده و گاهی حتی تکههای سیمپیچیده ساخته شدهاند. نور از لای میلهها عبور میکند و لکههای روشنی روی پرهای پرندگان مینشیند، گویی روز تازه برای آنها نیز از همین نقطه آغاز میشود.
مرد فروشنده، با دستهای زمخت و پیراهنی که سالها غبار همین جاده روی آن نشسته، بیحرف قفسها را مرتب میکند. انگار این چیدن قفسها بخشی از آیین جمعههایش باشد، آیینی که او را به ریشههایش وصل نگه میدارد.
مجموعه مستند تصویری کامل « جمعهها در قفس » را اینجا ببینید.

بازاری که دیده نمیشود
پشت سر ازدحام کمرمق اما منسجمی که در این بازار دیده می شود، اتوبان است و موجی از ماشینهایی که بیوقفه عبور میکنند. این تضاد عجیب است، شهری که با سرعت پیش میرود، درست کنار بازاری که در آن زمان کند میشود، مکث میکند و انگار دوباره زنده میشود.
مرد میانسالی از پشت قفس به یک کبوتر چشم دوخته، خریدار نیست اما نگاهش چیزی شبیه دلتنگی دارد، انگار این پرندهها یادآور روزهایی هستند که زندگی هنوز سادهتر بود.

دستهایی که پرنده را میسنجند
فروشنده یکی از پرندگان را از قفس بیرون می آورد، پرندهای خاکستریرنگ با چشمانی براق که بیقرار بال میزند. چند نفر دور او جمع شدهاند. خریدار پر را میان انگشتها میگیرد، وزن پرنده را میسنجد و چشمانش برق میزند، این معامله فقط پول نیست،حس تعلق است، چیزی که سالها با آن بزرگ شدهاند.
فروشنده آهسته چیزی در گوش خریدار میگوید، شاید از اصلونسب پرنده میگوید، شاید از دزدیده شدنهایش، شاید هم از پرریزیها و رهاییهایش. اینجا هر کبوتر یک شناسنامه دارد، شناسنامهای غیررسمی اما معتبرتر از هر برگهای که در یاد ها نوشته شده است.

زندگی پشت میلهها
فروشندهای میانسال، دستهایش پر از خط و چروک، قفسها را مرتب میکند و از کنار هر پرنده رد میشود. حرکتهای آرام او نشان میدهد که این کار فقط خرید و فروش نیست بلکه بخشی از زندگی اوست، سالهایی که با صدای بال و پر زدن پرندگان گره خورده است. پرندهها به بال زدنهای کوتاهشان پاسخ میدهند. گویی میدانند هر حرکت آنها زیر نگاه دقیق انسانها ثبت میشود. بازار، صرفاً مکان مبادله نیست، بلکه صحنهای از صبر، تلاش و رفاقتهای کوچک روزمره است.

لحظه انتخاب
جوانی با چشمانی مشتاق روبهروی قفس ایستاده. انگشتانش میلهها را گرفته و با شیطنتی در چهره، دنبال پرندهای میگردد که دلش را ببرد، به یاد کودکی اش میافتد زمانیکه پدرش کمی جلوتر راه میرفت و او خواهش کنان به دنبال او میدوید، گویا امروز پلی میان رؤیای کودکی و واقعیت جیبش بود.
جوان لبخند میزند و سرش را جلو میبرد، در دنیای او این قفسها فقط محل خرید نیستند بلکه دروازهای است به دنیایی که با پرواز معنا پیدا میکند.

پایان روز و پایانی قفس جمعه دیگر
خورشید آهسته به افق نزدیک میشود و سایهها طولانیتر شدهاند. قفسها یکییکی داخل وانت گذاشته میشوند و پرندهها آرام میشوند. فروشندگان لبخندی کوتاه بر لب دارند، لبخندی از جنس خستگی و امید. بازار پایان یافته، اما داستان آدمها و پرندهها همچنان در هوا جریان دارد. جمعه بعد، چرخه دوباره آغاز میشود.
