شناسهٔ خبر: 75945559 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

یکشنبه‌ها با منطق‌الطیرِ عطار - ۴۱

لاف عشق یا رنج وصال/ درس‌های پنهان منطق‌الطیر درباره عشق حقیقی

خراسان‌رضوی - عطار در منطق‌الطیر، هدهد دانا که راهنمای مرغان سرگشته است، تنها به تشویق سفر بسنده نمی‌کند، او با هشدارهای ظریف، پرده از پستی و بلندی‌های راه برمی‌دارد. نویسنده در این یادداشت، با بررسی گفت‌وگوی هدهد و مرغ عاشق‌پیشه، به واکاوی درس‌های پنهان عطار درباره عشق حقیقی می‌پردازد.

صاحب‌خبر -

به این مناسبت مرغی دیگر در پیشگاه هدهد حاضر می‌شود که لاف عشق می‌زند و نرد عشق می‌بازد.

این پرنده شخصیتی نظیر بلبل دارد ولی با این تفاوت که بلبل در عشق، گرفتار عشقی ظاهری ست و این مرغ گرفتار عشق حقیقی و اظهار می‌دارد که عاشق حقیقی سیمرغ است و به دنبال این چنین شخصیتی می‌گشته است تا جان خویش را در راه او نثار می‌کند و تنها خود را لایق و زیبنده این عشق می‌داند و از همه‌کس کناره گرفته است و بس:

دیگری گفتش که تا من زنده‌ام

عشق او را لایق و زیبنده‌ام

از همه ببریده‌ام بنشسته من

لاف عشقش می‌زنم پیوسته من

مرغ به هدهد می‌گوید که «من سفرها بسیار کردم و از همه خلق بریده‌ام، همه مردم جهان را دیده‌ام. حالا تو بگو که با چه کسی همراه شوم که از همه بریدم؟ کاری که من می‌کنم (عشق بازی) کار هر کسی نیست چون من به جنون عشق رسیدم و آنقدر در عشق بازی برای یار از جانم گذشته‌ام که جان به کار من نمی‌آید و ارزشی برایم ندارد (منظور اینکه حاضرم جانم را فدا کنم)»:

چون همه خلق جهان را دیده‌ام

در که پیوندم که بس ببریده‌ام

کار من سودای عشق او بس است

وین چنین سودا نه کار هر کس است

کار آوردم به جان، در عشق یار

گوییا جانم نمی‌آید به کار

مرغ ادعا می‌کند که با این سودای عشقی که دارم اکنون زمان این فرا رسیده که طلعت روی دوست را ببینم چرا که جان را فدا کرده‌ام و تنها آرزویم دیدن چهره سیمرغ است (پادشاه مرغان) تا بلکه به سلامتی او جام نوش کنم و دستی بر گردن او افکنم و با فراق خاطر روزگار سپری کنم. مرغ منتهای آرزویش دیدن یار است:

وقت آن آمد که خط در جان کشم

جام می بر طلعت جانان کشم

بر جمالش چشم و جان روشن کنم

با وصالش دست در گردن کنم

هدهد دانا که با دقت و سکوت کامل به حرف‌های مرغ عاشق‌پیشه گوش داده بود به او گفت که «با ادعا و با لاف‌زدن نمی‌توانی در کوه قاف (جایگاه سیمرغ) همنشین او شوی پس بهتر است که لاف عشق نزنی چرا که این کار از توان و فکر و اراده هر کسی بیرون است و هیچکس نمی‌تواند حرف‌های تو را در عشق سیمرغ باور کند»:

گفت: نتوان شد به دعوی و به لاف

همنشین، سیمرغ را در کوه قاف

لاف عشق او مزن در هر نفس

کو نگنجد در جوال هیچکس

هدهد دانا به او می‌گوید که اگر بوی خوش رسیدن به معشوق بوزد، جلوه او آشکار خواهد شد و تو را به سوی خویش می‌خواند و در واقع به خلوتگاه خویش فرا می‌خواند پس اگر ادعای داشتن این چنین عشقی را داری اصل آن ادعا را باید مدنظر داشته باشی که بدانی مفهوم واقعی عشق در چیست؟

آنگاه به او می‌گوید دوست‌داری و عشق تو، به گفته خودت رنج‌آور است و شایسته او نیست، چون حقیقی نیست در صورتی که عشق حقیقی و عشق او به تو کاری در خور و شایسته تو است:

گر نسیم دولتی آید فراز

پرده اندازد ز روی کار باز

پس تو را خَوش درکشد در راه خویش

فرد بنشاند به خلوتگاه خویش

گر بود این جایگاه دعوی تورا

مغز آن دعوی بود معنی تو را

دوست داریّ تو آزاری بود

دوستیّ او تو را کاری بود