شناسهٔ خبر: 71595704 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جهان نیوز | لینک خبر

این روزها در خانه پدری سیدحسن نصرالله چه می‌گذرد؟

کمتر کسی تاکنون عکسی از پدر شهید نصرالله را دیده بود اما در مراسم تشییع پیکر سیدمقاومت، عبدالکریم حال و هوای دیگری داشت که سوژه رسانه‌ها شد.

صاحب‌خبر -
به گزارش جهان نیوز، می‌خواهیم اطلاعاتی از هوش مصنوعی در مورد پدر سید حسن نصرالله بگیریم. جواب می‌دهد: «پدر سید حسن نصرالله، یعنی سید عبدالوهاب نصرالله، به‌عنوان یک‌عالم دینی و روحانی شناخته می‌شود…»

برایش می‌نویسم اشتباه می‌کنید. اسم پدر سید حسن، عبدالکریم و شغلش میوه و سبزی‌فروشی بود. سریع متن را تغییر می‌دهد به زندگی ساده‌ای که سید حسن در کودکی داشته است. فکر می‌کنم شاید هوش مصنوعی حق دارد که اشتباه کند. وقتی می‌خواهد در مورد مردی نظر بدهد که یکی از رهبران بزرگ مقاومت است با حساب‌کتاب خودش تشخیص می‌دهد باید پدری داشته باشد که یکی از عالمان دینی باشد. ولی نمی‌داند همین مرد ساده سبزی‌فروش، چنین پسری تربیت‌کرده که حالا اسطوره جهان است.
 

 
دلمان می‌خواهد از حال و هوای این روزهای پدر سید حسن بعد از تشییع پسرش بدانیم. مهناز سادات عمادی همسر شهید سیدرضی موسوی برایمان راوی این دیدار می‌شود و ماجرا را برایمان روایت می‌کند. فردای روز تشییع سید حسن با خانواده ابومهدی هماهنگ کرده و راهی خانه پدری‌اش شدیم. پیرمردی محاسن سفید، عمامه مشکی روی دوشش انداخته و تسبیح مشکی در دست به استقبالمان می‌آید. آرامشی که در صدا و چهره‌اش موج می‌زند دلمان را آرام می‌کند. با قهوه و شیرینی از ما پذیرایی می‌شود. لبنانی‌ها رسم دارند وقتی عزیزشان به شهادت می‌رسد با شیرینی از مهمانانشان پذیرایی می‌کنند.


 
بعد از سرسلامتی از حاج عبدالکریم می‌خواهیم از سید برایمان بگوید. حاج‌آقا به یاد خاطرات کودکی سید حسن می‌افتد و می‌گوید: «از کودکی با بچه‌های دیگر فرق داشت. نه سراغ فوتبال می‌رفت و نه با بچه‌های محل برای شنا و آب‌بازی به دریا می‌رفت. در عوض تمام مساجد منطقه را زیر پا گذاشته بود، سن الفیل، برج حمود، النبعة و… از کلاس چهارم به بعد پشت سر من نماز می‌خواند. زمانی که به سن تکلیف رسید، دیگر نماز شبش ترک نمی‌شد. هر محله‌ای که زندگی می‌کردیم، سید حسن را همه می‌شناختند. به‌خاطر رفتار و اخلاق و متانتش.»


 
حاج‌آقا با عشق خاطرات کودکی سید را مرور می‌کند و می‌گوید: «ما ۹ فرزند داشتیم که خوب بودند ولی سید حسن با همه‌شان فرق می‌کرد. خیلی به فکر من و مادرش بود و در کارها کمکمان می‌کرد. روزها به مغازه می‌آمد و کمک‌حال من می‌شد. بااین‌حال هر روز از من و مادرش سؤال می‌کرد که از من راضی هستید؟»
 

سیدحسن درآمد کمش را خرج نیازمندان می‌کرد

محبت سید حسن به خانواده‌اش محدود نمی‌شد. از همان کودکی نگران مردم بی‌بضاعت بود. وقتی کار می‌کرد، با همان در آمد کمش به نیازمندان کمک می‌کرد. حاج عبدالکریم در اوج صبر و بردباری دلتنگ پسرش شده و می‌گوید: «در سالهای اخیر ما خیلی دیربه‌دیر سید حسن را می‌دیدیم. بیشتروقت‌ها حدود ۴ ماه می‌شد که سید حسن نمی‌توانست به دیدن من و مادرش بیاید.البته حدود ۹ ماه است که همسرم به رحمت خدا رفته است.»

شما همسر و فرزندتان را به خدا هدیه دادید

ما آمده بودیم که به پدر سید حسن سرسلامتی بدهیم ولی کار برعکس شد. حاج‌آقا آن‌قدر صبور و بردبار است که با نگاه پدرانه‌اش قلبمان را آرام می‌کند. انگار او باید به ما تسلی بدهد. به حاج‌آقا می‌گویم: «ما دلتنگ شهدایمان هستیم. نصیحتی بکنید که چطور با این دلتنگی کنار بیاییم.» با یک جمله حجت را بر ما تمام می‌کند و می‌گوید: «شما همسر و فرزندانتان را به خدا هدیه دادید. باید خوشحال باشید که توانستید عزیزترین آدم زندگی‌تان را به خدا هدیه بدهید.» وقتی در لبنان زندگی می‌کردم دو نفر بودند که دیدنشان به‌اندازه چند ماه به ما انرژی می‌داد؛ سید حسن و حاج‌قاسم. حالا همین حس را در دیدار با پدر سید حسن داشتم.


 
یک روز بعد از دیدن پدر سید حسن با چند خانواده شهید در جایی به دیدار زینب نصرالله رفتیم. لیلا سادات، دخترم عکس دونفره سیدرضی و سیدحسن را به دخترش نشان می‌دهد و می‌گوید: خاطره‌ای از سیدحسن برایمان بگوئید. جواب زینب همه ما را متحیر کرد: «من یک سال و دوماه است که پدرم را ندیده ام. اصلا موقعیتی پیش نیامد که بتوانیم همدیگر را ملاقات کنیم.»

به دیدن دختری آمده‌ایم که همیشه پدرش را در شرایط امنیتی دیده است. حتی بعد از شهادت سیدحسن به خاطر همان مسائل امنیتی از دیدن مزار موقت پدر محروم بوده است. در هر جمله‌اش الحمدلله را ضمیمه می‌کند و باور دارد که شهادت پدرش پایان حزب الله نیست بلکه آغاز فصل جدیدی از ایستادگی است. زینب دختر همان پدر است.