شناسهٔ خبر: 71577618 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: رویدادایران | لینک خبر

وزن کلمات

ترجمه: احسان قراخانی من وطنم ایران را پس از متارکه پدر و مادرم، در آغاز جنگ ایران و عراق ترک کردم. و این شرح سفر من است به این سرزمینِ بدقضاوت‌شده و بدفهمیده‌شده بعد از غیبتی سی‌ساله، با این امید که بتوانم درباره پدرم -یکی از پرآوازه‌ترین و اثرگذارترین شخصیت‌های ادبی ایران- و زندگی‌اش و نیز کشوری

صاحب‌خبر -

ترجمه: احسان قراخانی

 

من وطنم ایران را پس از متارکه پدر و مادرم، در آغاز جنگ ایران و عراق ترک کردم. و این شرح سفر من است به این سرزمینِ بدقضاوت‌شده و بدفهمیده‌شده بعد از غیبتی سی‌ساله، با این امید که بتوانم درباره پدرم -یکی از پرآوازه‌ترین و اثرگذارترین شخصیت‌های ادبی ایران- و زندگی‌اش و نیز کشوری که او در تمام این سال‌ها چنین بی‌نهایت عاشقانه به آن وفادار مانده بود، اطلاعاتی کسب کنم، اما در میانه این مصالحه درونی با گذشته، سفر من ناگزیر تبدیل به جست‌وجویی شد برای یافتن هویت و دلبستگی‌های خودم.

به باور بسیاری از پژوهشگران، سال‌های دهه ۱۳۴۰ شمسی در ایران زمان شکوفایی داستان و شعر و نمایش‌نامه‌نویسی نوین فارسی بود. نویسنده‌ها و شاعرهای بزرگی از دل این دهه برخاستند و آثار برجسته‌ای خلق کردند که مبدل به هسته اصلی و کانون توجه جنبش‌های روشنفکرانه و هنری در ایران شد. این آثار به علت تأثیر ماندگارشان در شکل‌دهی به هویت فرهنگی ایران، به آوازه و اعتبار فراوان رسیدند. نیروی محرک اصلی در دل این جنبش، به نظر بسیاری، ابوالحسن نجفی بود. او که پدر ادبیات نوین ایران به‌ شمار می‌آید، شخصیتی بسیار تأثیرگذار بود که تا حدِ زیادی مرموز و ناشناخته باقی ماند. غالب مردم او را فقط به اسم می‌شناسند، زیرا پدرم عمدا خودش را از انظار پنهان نگه می‌داشت. او تمام وقتش را وقف کارش می‌کرد و از شهرتی که فعالیت‌هایش برایش به‌ ارمغان می‌آورد، دوری می‌کرد و می‌کوشید همواره در پرده اختفا زندگی کند. پدرم هرگز اجازه نمی‌داد عکسش در هیچ‌یک از آثار منتشرشده‌اش چاپ شود، هرگز با تلویزیون، رادیو یا جراید گفت‌وگو نمی‌کرد و حتی دوستان نزدیکش نیز از زندگی شخصی او چیز زیادی نمی‌دانستند.

تنها سرنخی که از زندگی شخصی‌اش به دست داد، زمانی بود که کتاب «فرهنگ فارسی عامیانه» را -فرهنگی که برای تمام‌کردنش قریب پنجاه سال زحمت کشیده بود- به پایان رساند، و در صفحه آغازین آن تقدیم‌نامچه کوتاهی با این عنوان نوشت: «برای پسرم شِبلی». آن پسر منم. هنگام درگرفتن جنگ ایران و عراق، در هفت‌سالگی‌ام، و درحالی‌که پنج سال از جدایی پدر و مادرم می‌گذشت، همه‌ چیز -ازجمله پدرم- را ترک کردم و به امید شروع یک زندگی تازه به کانادا مهاجرت کردم. در ابتدای دوری‌ام از ایران، پدرم و من با هم در تماس بودیم، اما به سنین نوجوانی که رسیدم، با توجه به فاصله مکانی زیادی که بین‌مان وجود داشت، تماس‌های‌مان نهایتا محدود شد به تبریک روزهای تولد و مناسب‌های خاص. به‌ مرور سعی کردم خاطره‌هایم از او و خانه ایام کودکی‌ام را فراموش کنم؛ و در این ضمن بخش بزرگی از زبان اولم را هم از یاد بردم؛ همان زبانی که او عمری را صرف محافظت از آن کرده بود.

در این مستند، پس از قریب سی سال دوری، برای اولین بار با زبان فارسی که حال دیگر مبدل به زبان دومم شده بود، نزد پدری بازگشتم که در این مدت تنها طی دو سفر کوتاهش به کانادا او را دیده بودم. در تلاش برای درک زندگی کسی که نه‌فقط برای من، بلکه برای تمام افراد دیگری هم که او را از طریق کارش می‌شناختند، بسیار ناشناخته بود، کوشیدم تا دوباره با او ارتباط برقرار کنم. هنگامی‌که به آنجا رسیدم، او که قریب سی سال به‌‌تنهایی زندگی کرده بود و حال نیز با وسواس و با دقتِ تمام درگیر کارهای روزانه‌اش بود، با بی‌میلی درخواستم را پذیرفت اما فقط سه ماه به من مهلت داد.

او در مقابل دوربین مزاحم نشست و محتاطانه سفرش به گذشته را آغاز کرد، و به‌‌تدریج دیواری را از میان برداشت که در پشت آن چیزی را پنهان کرده بود که طی سال‌ها از پرداختن به آن شدیدا بیزار بود: نمایش زندگی خودش. این فیلم بینندگان خود را گام‌به‌گام همراه با خود به درون دنیای کاملا بسته پدرم می‌بَرَد و آنها را از طریق گفته‌هایش، عکس‌هایی که در طول سال‌ها جمع ‌کرده بود و نیز نقاشی‌های دوران کودکی‌ام که در گنجه‌ای محفوظ نگه‌شان داشته بود، با او آشنا می‌کند. فیلم می‌کوشد تا به زبان شعر و حکایت و استعاره، به تمام مضامین مهم زندگی او بپردازد: گذر سریع زمان، زیبایی، ماهیت ارتباط، اهمیت تاریخ -خواه شخصی، خواه فرهنگی- پیوندهای خانوادگی، مسئولیت‌های شخصی، بیان هنری، هویت و عشق. پدر هشتادوسه ساله‌ام، که نبودنش در کنار من در ایام نوجوانی و بزرگ‌سالی‌ام مانند باری بر وجدانش سنگینی می‌کرد، از این آخرین فرصت استفاده کرد تا همان فرصتی را که برای برخی از فعال‌ترین نویسنده‌ها و شاعرهای ایرانی فراهم آورده بود، در اختیار من نیز بگذارد تا اثر خودم را خلق کنم؛ و این کار را با انجام بزرگ‌ترین ازخودگذشتگیِ‌ زندگی‌اش انجام داد و آن اینکه حاضر شد در بی‌حفاظ‌ترین حالت ممکن در مقابل دوربین قرار بگیرد و از خودش سخن بگوید. این عمل او را باید به منزله هدیه خداحافظی او به پسرش دانست.

پیش از آغازیدن به ساخت این مستند، پدرم برایم دو آدم متفاوت بود: یکی مردی مهربان و همدل، و قادر به درک طیفی گسترده از عواطف انسانی؛ و دیگری نویسنده‌ای غایب که عامدانه از روابط انسانی در هر شکلش اجتناب می‌ورزید. بزرگ‌تر که شدم، به نمایی نزدیک از این دو وجهِ شدیدا متناقض در شخصیت او دست یافتم. در مدتی که در ایام کودکی با او زندگی می‌کردم، پدرم مردی باعطوفت و دلسوز بود که هرگز صدایش را روی کسی بلند نمی‌کرد و حضور آرامش‌بخش او همیشه در کنارم حاضر بود. پس از متارکه پدر و مادرم و مهاجرت من و مادرم به کانادا، با قطب دیگر شخصیت او مواجه شدم -پدرم در ایران ماند، و من دیگر به‌ندرت او را می‌دیدم یا نامه و تماسی از او دریافت می‌کردم.

در این سی سالی که گذشت، فقط دو بار دیدمش. چطور شد که مردی چنین مهربان و سخاوتمند، این‌گونه ارتباطش را با دنیا و تنها پسرش قطع کرد؟ من باور داشتم که او همچنان ذات گرم و مهربانی دارد و همین باور به من اطمینان داد که حتما سفره دلش را پیش من باز می‌کند. پس از یک ماه تدافع شدید، یک قطعه شعر را که وِردِ زبان پدرش بود، به یاد آورد و بالاخره تسلیم خواسته من شد. از همان‌جا سفر به گذشته را شروع کردیم، لایه‌های زندگی او را یک‌به‌یک گشودیم تا نخستین خاطره‌های کودکی‌اش را، که هنوز به‌وضوح در یاد داشت، نشان بدهیم. برخی‌ از آنها شیرین و شادی‌بخش‌ بودند، و برخی دیگر تا سنین کهولت نیز او را می‌‌آزردند.

از رابطه پیچیده او با پدر خودش سرپوش برداشتیم -که روحانی شهیری بود و از تبار خاندانی که همگی تا چندین نسل پیش از او روحانیانی پرآوازه بودند. پدر او از مراجع مذهبی فوق‌العاده تأثیرگذار زمان خودش بود که نتوانست هیچ‌کدام از پسرهایش را راضی کند تا مسیر خودش را ادامه دهند. با این حال، پدرم خود اعتراف می‌کند که اگر پدرش او را به حفظ‌کردن اشعار سعدی وانمی‌داشت، احتمالا هیچ‌گاه به شعر علاقه‌ای پیدا نمی‌کرد و در بزرگ‌سالی‌ نیز زندگی‌اش را وقف حفاظت از میراث زبانیِ پربارِ کشورش نمی‌کرد.

در ایران با همکارها و هم‌دوره‌های او مصاحبه کردم و علاوه بر اینکه به درک عمیق‌تری از دستاوردهای چشمگیر او رسیدم، بهتر متوجه شدم که چرا عده‌ای او را پدر ادبیات نوین ایران می‌دانند. بارها شنیده‌ام که خیلی‌ها او را نابغه‌ای خوانده‌اند که هوش سرشارِ ذاتی‌اش، گوی سبقت را از هرکسی در این عرصه ربوده است. با عادت‌های وسواس‌آمیز او و اخلاق‌های کاری‌اش آشنا شدم، اینکه هر روز به مدت 10 الی 12 ساعت می‌نویسد و با دورکردن «مزاحمت»‌های مردم از زندگی خودش، کیفیت کار خود را ارتقا می‌بخشد. آیا این رفتار از میل او به‌تنهایی می‌آید یا ایثار سختی است که برای رسیدن به اهداف کاری‌اش به آن دست یازیده بود؟ آیا اگر در روابطش با عزیزانش امنیت بیشتری احساس می‌کرد، باز هم بی‌اختیار تمرکزش را بر کارش معطوف می‌کرد؟ او در آخرین روزهای اقامتم، با لحنی خشک و جدی برایم درباره ازدست‌دادنِ تنها زنی سخن گفت که در تمام طول زندگی عاشقانه دوستش می‌داشت (زنی که پیش از آشنایی با مادرم او را می‌شناخت)، و با اعتراف این نکته که در صورت رسیدن به آن زن زندگی‌اش به‌کل چیز دیگری می‌شد، جدایی‌اش از او را موهبتی برای خود دانست اما بعد به‌سرعت موضوع صحبت را عوض کرد.

مصاحبه با او من را واداشت تا درباره کار و حرفه خودم بیندیشم. آیا مشکلات و کاستی‌های نسبی من در کار و زندگی‌ام، به علت آسیبی بوده که با ازدست‌دادن عشق و حمایت‌های او در سنین جوانی برایم پیش آمد؟ یا به این‌ علت بوده که در سنین خردسالی شاهد به وقوع پیوستن انقلاب و جنگ بودم؟ آیا کشمکش من با اضطراب و اختلال کم‌توجهی و بیش‌فعالی از همین‌جا ناشی می‌شود؟ یا صرفا به این علت است که هیچ نشانی از هوش بی‌همتای پدرم و انضباط فردی مشهور او در من وجود ندارد؟ او در طول فیلم با ملایمت بابت عدم موفقیتم شماتتم می‌کند و یادآور می‌شود که «شنیده بودم که سر کلاس می‌خوابیدی». و این امر را صرفا به بی‌توجهی و تنبلی من نسبت می‌داد. ولی کمی بعد خودش اقرار می‌کند که خود او هم محصل متوسطی بوده که تنها در سال‌های بعدتر در زندگی‌اش کار مطالعه را جدی گرفته است.

فیلمی که حاصل اقامت من در ایران نزد اوست، واکاوی همین درونمایه است: چقدر از زندگی انسان تحت‌ تأثیر رویدادهایی‌ است که در اختیار و اراده او نیستند، و چقدر به عادات و انتخاب‌هایی بستگی دارد که در طول زندگی‌اش شکل می‌‌گیرند؟ فیلم به این نحو به پایان می‌رسد که او بالاخره دو قطعه عکسی را که از بَدوِ ورود من به خانه دنبال‌شان می‌گشت، پیدا می‌کند و کنار هم قرار می‌دهد. اولی عکس خود او در سن یک‌سالگی‌ است، و دیگری هم عکس من در همان سن. او یادآور می‌شود که قیافه‌های ما در آن سن چقدر به هم شبیه بوده‌ و به زمانی اشاره می‌کند که شبیه هم بوده‌ایم. پدری و پسری. هرکدام به‌ طور کاملا متفاوتی بزرگ شده‌ایم، در دو کشور یکسر متفاوت، با زبان‌ها، فرهنگ‌ها و سنت‌هایی متفاوت. این مسائل چه تأثیری بر دو انسان کاملا متفاوتی که ما بعدها به آنها تبدیل شدیم، گذاشته؟ چه تأثیری بر مسیرهای شغلی‌ای که بعدها برای خودمان ‌ساختیم، گذاشته؟ چه تأثیری بر پدرانی که بعدها به آنها تبدیل شدیم، گذاشته است؟

پدرم اندکی پیش از آنکه کارهای فنی فیلم را به پایان برسانم، از دنیا رفت و هرگز دخترم، یعنی تنها نوه خودش را ندید. کلنجاررفتن با صدها ساعت فیلمی که از او گرفته‌ بودم، به من نشان داد که مهم‌ترین چیزی که از او برای من مانده، نه داستان‌هایی بوده که از ایران نقل می‌کرده، نه تغییر زبان فارسی و فرهنگ ایران در طی انقلاب اسلامی، نه چکیده‌ای از کارنامه برجسته‌اش، نه عقایدش در باب زبان و میراث زبانی ایران، و نه حتی دستاوردهای زندگی‌اش یا انتخاب‌هایی که به آنها دست زده یا خاطره‌هایی که عزیزشان می‌داشته است. مهم‌ترین چیزی که از او برای من مانده، عشق، عطوفت و محبتی‌ است که در سال‌های پایانی عمرش به من نشان داد. امیدوارم من نیز بتوانم به پروراندن این گرما و محبت ادامه بدهم و آن را با دخترم قسمت کنم.

نسخه کامل و باکیفیتِ مستند در لینک زیر در دسترس است:

https://weightofwords.xyz

* وزن کلمات، فیلمی از شبلی نجفی، ۹۲ دقیقه، محصول کانادا (۲۰۲۲)، زبان فارسی، با زیرنویس انگلیسی.

 

منبع: sharghdaily-976348