گنجشگی در بیابان خدا زندگی میکرد. یک روز که مثل همیشه از لانه درآمد تا کمی دانه پیدا کند، کلاغی اورا دنبال کرد.
گنجشگ از ترس نمیدانست چه کار کند. میلرزید و فریاد میزد که چشمش به بوته گل بزرگی افتاد و با خوشحالی به طرف بوته رفت و در آنجا مخفی شد. کلاغ هرچه کرد نتوانست اورا بگیرد و آخر مجبور شد برود.
گنجشگ که از آن زیر نگاه میکرد خوشحال شد و از لای شاخهها بیرون آمد وکمی خودرا جابهجا کرد و به گل گفت: چقدر شاخههایت خار دارد!
∎
گنجشگ از ترس نمیدانست چه کار کند. میلرزید و فریاد میزد که چشمش به بوته گل بزرگی افتاد و با خوشحالی به طرف بوته رفت و در آنجا مخفی شد. کلاغ هرچه کرد نتوانست اورا بگیرد و آخر مجبور شد برود.
گنجشگ که از آن زیر نگاه میکرد خوشحال شد و از لای شاخهها بیرون آمد وکمی خودرا جابهجا کرد و به گل گفت: چقدر شاخههایت خار دارد!
گل خندید و گفت: تو ازترس درشاخه من پنهان شده بودی. حالا میگویى که خار دارم؟
من دوستی دارم که درشاخههایم می نشیند و بهترین آوازها را برایم میخواند و زمانی که من میخواهم برایم چنان ناله می کند که هر رهگذری از شنیدن صدایش بیطاقت میشود .
او هرگزخار های مرا نمیبیند.
گنجشگ از شنیدن این حرف بسیار ناراحت شد.
گل گفت اشکالی ندارد.
حق با توست. شاخههای من خار دارند اما تو نباید هرحرفی را زود بگویی. اصلا چرا مثل بلبل که هربهار روی همین شاخههای پر خار، عاشقانهترین آوازها را میخواند سعی نمیکنی از دوستی با هم لذت ببریم؟
گنجشگ ساکت شد. آرام رفت اما دلش برای گل خیلی تنگ شد.
code