شناسهٔ خبر: 22972750 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه جام‌جم | لینک خبر

راپورت‌های میرزا ادریس‌

بادگلو فرمودیم، با طعم بنزین ...

دیروز بعد از شام خشایار را مرخص کردیم. مسواک نموده، واقعه خواندیم و به اندرونی همایونی شدیم به جهت خواب. چشممان گرم شده بود که عطش بر ما غلبه کرد. دل رئوفمان نگذاشت خشایار را بیدار کنیم، یک قلپ آب در حلقوممان بچکاند. عبا بر دوش انداخته در مطبخ آمدیم. چراغ خاموش بود و ما هم خواب‌آلود بطری آب از یخچال برداشته، لاجرعه سرکشیدیم. هنوز قلپ اول از حلقوم پایین نرفته بود که دیدیم یا پیغمبر! انگار سرب مذاب خورده‌ایم از سوزش و تندی. محتویات دهان همایونی در سینک تف کرده به اتاق خشایار شدیم شانس آورد خشممان اندکی فروکش کرده بود. فقط با یک لگد بیدارش کردیم. دست بر کمر بیدار شد و خواب‌آلودتر از ما عارض شد، قبله عالم چرا می‌زنید؟

صاحب‌خبر -

فرمودیم: فلان‌فلان شده ما در این عمارت نماز می‌خوانیم. تو نجسی و تلخکی می‌آوری توی یخچال می‌گذاری، وقت‌هایی که ما نیستیم کوفت می‌کنی؟

شروع به نالیدن کرد که: تلخکی کجا بوده ؟ چه می‌فرمایید؟ من غلط بکنم!

فرمودیم: حرف رایگان نزن! قدرتی خدا خودم رفتم سر یخچال از بطری‌اش سر کشیدم، مثل زهر مار بود، رنگش هم که رنگ آب نیست.

با ناله خندید که آهان آن را می‌گویید؟ فرمودیم: بله!

عارض شد: بنزین است، تصدقت گردم.

گفتیم: بنزین چیست؟

توضیح داد که مایعی است که در اتول می‌ریزند و سوخت است. فی‌الواقع همان کاه و یونجه ماشین دودی است.

گفتیم: ما که ماشین دودی نداریم. بر فرض که داشته باشیم هم جای سوختش توی یخچال است؟

عارض شد: پولوتیک زده‌ام قبله عالم!

فرمودیم: چه پلوتیکی؟

عرض کرد، در کاغذ اخبار خوانده که بنزین از ماه آینده بهایش رو به افزایش خواهد گذاشت و دولتمردان قانون گذرانده‌اند که گرانش کنند. فلذا ما کم‌کم و نم‌نم داریم بنزین می‌خریم توی خانه انبار می‌کنیم که فردا روزی گران شد، بتوانیم با فروشش پولی به جیب بزنیم. گفتیم: توی یخچال آخر؟

گفت: همه ظرف‌ها و دبه‌ها و خمره‌های زیرزمین و انباری و پارکینگ را پر کرده‌ایم و یکی دو بطری هم توی یخچال گذاشتیم که دم دست باشد به موتوری‌ها بفروشیم.

گفتیم: یعنی عمارت ما الان انبار بنزین است؟

عرض کرد: بله!

فرمودیم: بله و بلا پدر سوخته! نمی‌گویی این یک وجب جا با این همه خمره و دبه بنزین یک جرقه بخورد روی هوا می‌رود؟ ما یک استکانش را خوردیم. الان یک باد گلو بزنیم که از بخارش خانه منفجر شود، تو چه غلطی می‌خواهی بکنی؟ در ضمن مگر ما با رعیت معمول چه فرق و توفیر داریم که بنزین ارزان‌تر در منزل احتکار کنیم؟ ما به رسم و شیوه رعیت امورات می‌گذرانیم.

من بعد ذالک کاغذ فرستادیم به میرزا یحیی اتول چی که تاکسی دارد و خلایق را به مقصد می‌رساند که بیاید و بنزین‌های مرحمتی ما را ببرد و به رتق و فتق امور رعیت مشغول باشد. میرزایحیی به جانمان دعا کرد و آرزو کرد، ای کاش بعض رجال حکومت از ما یاد بگیرند. بعد که رفت، خشایار را هم چکی لگدی کردیم که دیگر سر خود پولتیک مزخرف نزند. عجالتا ما برویم یک سیبی، دانه هلی یک استکان گلابی چیزی بخوریم، این بوی بنزین از دل و روده‌مان پاک شود. آروغ که می‌زنیم، دلمان را مالش می‌دهد.