1- نور ماشین میافتد توی میدان و میبینم 70-60 تا زن چادری با بچههای قد و نیمقد ایستادهاند توی اوراقچیها، وحشت میکنم. اینبار با ماشین آمدهام توی محل تا هم اگر شد عکسی بگیرم و هم مثل دفعه قبل در خطر جریمه شدن نباشم و حالا زیر نور ماشین کسانی را میبینم که هیچ شباهتی به معتادان کارتنخواب لبخط ندارند؛ اما ساعت 11- 10 شب ایستادهاند توی اوراقچیها، میترسم. میترسم اوراقچیها کارتنخوابهایی داشته باشد که نه اعتیاد، بلکه فقر به آنجا رانده باشدشان. دور میزنم و توی کوچهای پارک میکنم و قدمزنان برمیگردم به اوراقچیها. جلوی پسرهای نوجوانی که آن میان دنبال هم میدوند را میگیرم و میپرسم «آقا پسر! این بندگان خدا برا چی اینجا وایسادن؟»
- «اومدن غذا بگیرن...»
2- هر سال هرچقدر هوا سردتر میشود، بحث کارتنخوابها داغتر و داغتر میشود میان مردم. خیلیها دوست دارند کاری کنند. دم دستترین کار، البته بعد از پست گذاشتن و هشتگ زدن در شبکههای اجتماعی، غذا پخش کردن بین کارتنخوابهاست. اوراقچیها هم شبها میزبان مردمی بودند که خوراکی میآوردند و میدادند دست حاضرین در محل. بعضی شبها اما شهرت پیدا کرده بود. مثلا کارتنخوابها و اهل محل میدانستند سهشنبهشبها، فلان گروه یا بهمان خیریه میآید و دو وانت پلوخورش و سوپ و عدسی پخش میکند و بعضی شبها لباس و پتو هم دارند و... . این شبها اوراقچیها شلوغتر از همیشه میشد. کارتنخوابها و معتادانی که پاتوقشان اینجا نبود هم میآمدند آنجا. همان شبها پیرزن خردهفروشی را دیدم که از شهرری میآمد به امید گرفتن لباس و میگفت «بچههام رو بهزیستی گرفته... شما نمیتونی کاری کنی پسشون بدن؟» با پیرزن که حرف میزدم جوانکی گونی به دوش پرسید «حشیش میخوای؟»
- نه. شیشه نداری؟
- پولم نمیرسه شیشه بخرم، یه ذره حشیش مونده برام. نمیخوای؟
سر تکان دادم که نه. از مردی که کنارم نشسته بود همین را پرسید. مرد هم گفت «نه» و فندک اتمی را گرفت زیر پایپ و رو کرد به من «داداش میخوای اونورتر بشین دود اذیتت نکنه...»
- «راحت باش...»
مدتهای طولانی زندگی در این شرایط و تجاهر به اعتیاد، قبح و ترس مواد کشیدن و مواد فروختن جلوی کسانی که میدانند از خودشان نیست را برایشان شکسته است. این حضورهای گاه به گاه مردم عادی و خیرین در میانشان هم مزید علت شده بود.
3 – اما مساله اصلی اینجا بود که این غذا پخش کردنها، به هر نیت خیر یا شری که انجام میشد، کانون جرم را در محله تثبیت میکرد. شبها کارتنخوابها و معتادان از هر جای تهران سرازیر میشدند سمت محله. سیستم فوقالعاده توزیع مواد مخدر هم از این موقعیت نمیگذشت. مشتری نباید بیجنس بماند. موادفروشها هم این شبها پرتعدادتر و جدیتر در محله حاضرند. بازار جرائم بین خود کارتنخوابها هم گرمتر میشود؛ مالخری و فحشا و... . از آنطرف کارتنخوابی تسهیل میشود. معتادی که سر بساط و حین کشیدن مواد غذایش را به رایگان تحویل میگیرد، کمتر به فکر ترک کردن و بازگشتن به زندگی میافتد. حتی معتادی که هنوز کارتنخواب نشده است تشویق میشود به کارتنخوابی. شاید این گزاره باورپذیر به نظر نیاید، اما کارتنخوابی در بسیاری از موارد یک انتخاب است از سوی معتاد، همانطور که به دانشگاه و سربازی رفتن یا انتخاب شغل برای یک فرد عادی، یک انتخاب است. معتادی که در ادامه روند قهقراییاش، دیگر توان داشتن یک شغل متعارف و در خانه و با خانواده ماندن را ندارد، تصمیم میگیرد به خیابان هجرت کند. در همان اوراقچیها، کارتنخوابی بود که با خانهاش چند صدمتر فاصله داشت؛ خانهای که هنوز زن و فرزندان و برادرانش ساکن آن بودند. کارتنخوابی راهی است برای فرار از فشار همراهی با خانوادهای که مسئولیتشان را نمیپذیری و تسهیل کارتنخوابی، باعث تسریع در شانه خالی کردن از این مسئولیت میشود.
4- اما آسیب اصلی را ساکنان محله میبینند. دیدهاید که توزیع غذا و نذری در محلات ثروتمند و بالای شهر نیز با استقبال و صف بستن مواجه میشود. غذا دادن در لبخط با مردم محروم و مستضعفش هم از این قاعده مستثنا نیست. این غذا و پوشاک دادنها مردم سالم را هم شبانگاه و در ساعات اوج حضور معتادان و مصرف مواد مخدر، میکشید به اوراقچیها. مردم عموما فقیر و درمانده ولی افراد سالمی هم میآمدند و گوشهای میایستاند تا ماشین غذا برسد. میایستادند با کودکان و نوجوانانشان؛ کودکان و نوجوانانی که سهمشان از معاشرت، بازی کردن و ایستادن کنار معتادان در حال مصرف و موادفروشان در حال تجارت بود. کودکانی که این تصاویر مینشست توی ذهنشان؛ در انتظار آمدن غذا. غذایی که بهراحتی نصیب معتادان در حال مصرف میشد در حالی که بسیاری از همین کودکان، کودکان کار بودند و از داشتن این وعده غذای گرم محروم. کودکانی که به چشمشان میآمد «معتاد بودن و کارتنخوابی بسیار راحتتر است از این زندگیای که ما داریم... .»
5- این کار به ظاهر خیری است که درواقع هدر میرود و اغلب «صفرا میفزاید» و آسیبش بیشتر از منفعتش است و همه نیتها هم خیر نبود البته. من دستگاه نیتسنج همراه نداشتم، اما از موادفروشانی که شنیده بودم داخل این دستهجات شدهاند و مشتری میجویند که بگذرم و نشنیده بگیرم، به چشم دیده بودم ماشینهای آخرین مدلی که میآمدند و گوشهای میایستادند. زن و فرزند راننده مینشستند توی ماشین و مرد پیاده میشد برای غذا پخش کردن و زن و بچهاش به نظاره مینشستند خیرات کردن مرد را و تیرهروزانی که ملتمسانه دورش جمع میشدند. انگار که پرده نقرهای آویخته باشند در اوراقچیها. دیده بودم مردم هفتاد قلم آراستهای را که آن ساعت شب میآمدند برای غذا دست کارتنخوابها دادن. دیده بودم که این غذا پخش کردنها، دیازپامی میشود برای وجدان قلقلک داده شده آدمها. فکر میکنند کاری که باید میکردیم را کردیم و کاری که باید میشد، شد.