شناسهٔ خبر: 16876691 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه ابتکار | لینک خبر

یک شام دو نفره

علیرضا صدقی

صاحب‌خبر - پسرک دست‌هایش را به هم می‌مالید و سرخوش از انتظاری کوتاه بود. همین چند دقیقه‌ای که نمی‌دانست چقدر است، حسابی گرسنه‌اش کرده بود. انگار ترشح معده‌اش بیشتر شده بود و دم به دم آب دهانش را قورت می‌داد. چشم‌هاش پشت سر مرد دو دو می‌زد. جوری بی‌قراری می‌کرد که نفس‌هاش نامنظم شده بود و همه چیز از یادش رفته بود. حتی این سرمای طاقت‌سوز زمستانی هم؛ عجب سرمای بی‌وقتی، همه را غافل‌گیر کرده بود. هیچ سالی چنین سرمایی آن‌هم در میانه پاییز نمی‌آمد. همه یکجوری تند می‌رفتند. یکجوری که دیگران را نمی‌دیدند. یکجوری که انگار خیلی عجله دارند. یکجوری مثل اینکه همه‌شان از این سرما سیلی خورده بودند و سعی می‌کردند با صورت‌های سیلی خورده، دست‌ها و پاهای سیلی خورده زودتر به جایی گرم برسند. پسرک اما در این هیاهوی سوز و سرما، اصلا سردش نبود. اصلا احساس سرما و سیلی نمی‌کرد. به وعده‌ای گرم که لحظه به لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، دلش، دست‌هاش، پاهاش و همه جانش گرم می‌شد. حتی سرخی نوک بینی‌اش هم کمتر شده بود. باز هم از پشت شیشه ساندویچی محبوبش مرد را می‌پایید. نگران بود که شاید مرد به وعده‌اش عمل نکند. خط به خط شلوار و کفش و پالتوی مرد را از بر شده بود. حتی می‌دانست لکه‌ای بر یقه پالتوی مرد نشسته؛ لکه‌ای سفید که روی آن پالتوی مشکی خودنمایی می‌کرد. نمی‌دانست از چیست؛ نمی‌خواست هم که بداند. فقط دل دل می‌زد که مرد زودتر به وعده‌اش عمل کند. این تنها نگرانی پسرک بود. او اصلا نگران فال‌های باقیمانده در جیب لباس کهنه‌اش نبود. اصلا نگران پول کمی که برای خانه جمع کرده بود هم نبود. او فقط نگران ساندویچی بود که مرد وعده‌اش را به او داده بود. درست پشت شیشه ساندویچی بود، گرمای نفس‌هاش روی شیشه بخار می‌بست و هر دم مجبور بود که شیشه را دوباره پاک کند. شیشه را پاک می‌کرد، نه برای اینکه شیشه را پاک کند، برای اینکه می‌خواست مرد را واضح و روشن ببیند. دقیق و موشکاف. می‌خواست لحظه‌ای از مرد را از دست ندهد. نکند که او نبیندش و مرد گم شود یا کم. اما مرد آرام بود. مثل همیشه. مثل وقت‌هایی که سر کارش بود. مثل همه روزهای کارمندی. مثل همه روزهایی که مثل هم می‌گذشت. بی‌شکیب و بی‌انتظار. او آرام سفارشش را داده و منتظر بود. منتظر بود تا در این شلوغی شامگاهی، فرصتی برای قدری خستگی در کردن پیدا کند. نه اینکه کار خاصی کرده باشد. نه اینکه برنامه ویژه‌ای داشته باشد. فقط خسته بود. مثل همه کارمندها شاید. و انگار این خستگی به بیماری مسری‌ای تبدیل شده بود که همه آدم‌هایی چون او را گرفتار خودش کرده بود. مرد در امتداد این روز خسته‌کننده همیشگی، سوار بر همان قطار همیشگی، در همان مسیر همیشگی، راهی همان راه همیشگی بود. قرار بود که امروز هم مثل هر روز به خانه‌اش برود و برنامه همیشگی شبانه‌اش را داشته باشد. کمی سر و کله زدن با بچه‌ها، قدری احوال پرسی از همسرش و تماشای تلویزیون شاید. در میان این همه روزمرگی و بین این همه آدم‌های جور و واجور نگاهش برق زد. پسرک را دید. قرار نبود فالش را بخرد. قرار نیست فالش را بخرد. نگاه پسرک اما، دلش را برد. دلش رفت، رفت به عمق نگاه این پسر بچه. و دید که چقدر زیباست. و دید که چقدر این پسرک را دوست دارد. و دید که این پسرک را بی‌بهانه دوست دارد. بی‌توقع، بی هیچ نسبتی و قراری. فقط در یک لحظه دوستش دارد. و دوست دارد که کاری بکند. دانست که باید کاری بکند. چشمانش گشت و ساندویچی را دید. یادش آمد که بهترین اتفاق کودکی یک پسر بچه آیین ساندویج‌خوری ست. رفت و به پسرک گفت. و استقبالی که انتظارش را داشت، دید. او اما دو تا ساندویج سفارش داد. نمی‌دانست چرا و نمی‌خواست بداند که چرا. شماره‌اش را خواندند. سفارشش آماده بود. ساندویج‌هایش را با نوشابه‌های شیشه‌ای تحویل گرفت. رفت سراغ پسرک. مرد آمده بود. پسرک باورش نمی‌شد. دوید سمت مرد. کیسه را گرفت. گرمی ساندویج‌ها را لمس کرد. باورش شد. به نشانه تشکر فقط به مرد نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. به پیشنهاد مرد منجی، رفتند کنار جوی آبی و نشستند به خوردن. خوردن چیزی که تا آن روز فقط در دهان مردم مزه مزه‌اش کرده بود. خوردن غذایی که بیش از هر چیز دوستش داشت. همه جانش گرم شده بود. اصلا خسته نبود. اصلا سردش نبود. اصلا لباس گرم بچه‌های مردم برایش مهم نبود. گرم بود و سرخوش. گرم بود و خوشحال. گرم بود و سیر. مرد هم انگار حال بهتری داشت. بی‌خیال اتوی لباس و شرایط کارمندی، فقط از غذا لذت می‌برد. کنار پسرکی که انگار با همه صورتش غذا را خورده بود. تمام لب‌ها و صورت پسرک پر شده بود از سس ساندویچ و چنان با ولع می‌خورد هیچ لقمه‌ای کامل در دهانش جا نمی‌شد. با تمام وجود می‌خورد. مرد هم گویی دوست داشت همین‌جور ساندویج بخورد. او هم صورتش سسی شد. آخرین لقمه را که خوردند هر دو حال خوبی داشتند. سیر بودند و از غذاشان لذت برده بودند. بلند شدند. لباس‌هاشان حسابی خاکی شده بود. لباس‌ها را تکاندند. پسرک دستش را برای خداحافظی جلو آورد. مرد دست کوچکش را گرفت. حالا هر دو مرد شده بودند. حالا هر دو پسر بچه شده بودند...