شناسهٔ خبر: 16714865 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه ابتکار | لینک خبر

شبِ کثیف

صاحب‌خبر - الهام نظری دو نفر از دوستان من و برادرم از سفر دوری بعد از مدت‌ها به ایران باز گشته‌اند و قرار است دو نفری به دیدنش برویم. برایشان دسته گل خریده‌ایم و در یکی از محلات تهران دنبال نشانی خانه‌شان می‌گردیم. هر دو از آمدن‌شان خوشحالیم و می‌خواهیم ببینیم بعد از این همه سال در نظر هم چه تغییراتی کرده‌ایم. در راه مدام خاطرات گذشته را مرور می‌کنیم و لبخند از روی لب‌هایمان نمی‌رود. کمی هم استرس داریم و وقتی کوچه‌شان را پیدا می‌کنیم توی آینه‌ ماشین خودمان را می‌بینیم تا همه چیز بعد از چند سال دوری خوب و مرتب باشد. توی کوچه جای پارک نیست و کمی می‌گردیم تا یک جای خالی برای ماشین پیدا کنیم. حتی ماشین را هم کارواش برده‌ایم.
جلوی در یک خانه که رو‌به‌روی خانه‌ دوستان‌مان است یک باغچه‌ کوچک قرار دارد که دو درخت تویش کاشته شده و دورش را شمشادها گرفته‌اند. ماشین را کنار باغچه می‌گذاریم و پیاده می‌شویم. قبل از این که از خیابان رد شویم و زنگ خانه را بزنیم بار دیگر همه چیز را چک می‌کنیم، دسته گل و هدیه کوچکی که برای دوستان‌مان خریده‌ایم. ماشین را قفل می‌کنیم اما قبل از این که از جایمان تکان بخوریم یک کیسه‌ بزرگ زباله از پنجره خانه‌ای که کنارش ماشین را پارک کرده‌ایم توی باغچه پرت می‌شود و می‌ترکد. تکه‌های گوشت و زباله‌های تر روی لباس‌هایمان و دست گلی که خریده‌ایم پرت می‌شود و ما دو تا هاج و واج یکدیگر را نگاه می‌کنیم. خشک‌مان می‌زند. سرمان را بالا می‌آوریم، خبری از هیچ کس نیست. کمی سکوت می‌کنیم. بعد برادرم صدا می‌زند: «ببخشید! کسی این جاست؟» هیچ کس جواب نمی‌دهد. تنها پنجره طبقه‌ سوم خانه‌ کنار باغچه نیمه باز است و کمی از پرده بیرون آمده. برادرم می‌رود و زنگ طبقه‌ سوم را می‌زند. چیزی نمی‌گذرد که بوی بد کیسه‌ زباله فضا را می‌گیرد و دو تا گربه به سمت زباله‌ها می‌دوند. برادرم سه بار زنگ خانه را می‌زند و کسی جوابگو نیست. دوباره صدایشان می‌کند ولی باز هم کوچه در سکوت است. می‌گویم باید یک جوری خودمان را مرتب کنیم و دوستان‌مان منتظر ما هستند اما برادرم اصرار دارد که باید بفهمد چه کسی کیسه‌ زباله را از پنجره پایین انداخته و احتمال نداده شاید یک نفر دارد توی این کوچه راه می‌رود.
در سکوت کوچه، ما هم ساکت شده‌ایم و به لباس‌هایمان نگاه می‌کنیم و دو گربه‌ای که تمام زباله‌ها را کف خیابان پهن کرده‌اند و با لذت باقیمانده‌ گوشت و ماهی را می‌خورند و هر از گاهی نگاهی به ما می‌اندازند و آماده‌ در رفتن می‌شوند اما وقتی بی‌رمقی را در ما می‌بینند به خوردن‌شان ادامه می‌دهند. در همین زمان کیسه‌ دیگری توی باغچه پرتاب می‌شود. سریع سر می‌گردانیم و دو نفری اعتراض می‌کنیم. می‌گویم: «آقا کیسه‌ زباله‌تون ریخت روی لباس ما. چی کار داری می‌کنی؟» برادرم می‌گوید: «از پنجره طبقه‌ سوم آشغال رو پرت می‌کنن پایین؟» نگاهی به ما می‌اندازد و می‌گوید: «مگه شما مسئولشی؟» سرش را توی خانه می‌برد، پنجره را به آرامی می‌بندد، پرده را می‌کشد، سایه‌اش را می‌بینیم که از پشت پنجره محو می‌شود.
برادرم بار دیگر صدایش می زند: «آقا! آقا با شماییم...» هیچ خبری نیست. باز کوچه ساکت می‌شود تنها صدای گربه‌ها می‌آید که از غذایی که گیرشان آمده راضی هستند. برادرم می‌گوید که به این مهمانی نمی‌آید و بهتر است زنگ بزنیم و بگوییم که سر راه مشکلی پیش آمده و نمی‌توانیم برویم. من حتی دلم نمی‌خواهد توی ماشین بنشینم. بوی زباله‌هایی که روی دسته گل و لباس‌مان افتاده انگار مدام چیزی را به یادمان می‌آورد: این که ما مسئول
نیستیم.
ایستاده‌ایم و فکر می‌کنیم که چطور است به روی خودمان نیاوریم، برویم آن طرف خیابان، و زنگ خانه‌ای را فشار دهیم که دوستان عزیزی بعد از مدت‌ها منتظر ما هستند و چراغ روشن اتاق‌شان را از پنجره می‌بینیم.
گربه‌ها آرام از کنارمان رد می‌شوند و می‌روند. توی باغچه و کف کوچه زباله‌ها پخش شده‌اند. ماشین‌ها تک و توک می‌آیند و از روی زباله‌ها رد می‌شوند. رد زباله‌ها می‌ماند روی شیار چرخ‌هاشان، روی آسفالت و چند متر آن طرف‌تر می‌رود، روی گل‌هایی که خریده‌ایم، روی شاخه‌ دو درخت توی باغچه و روی شب‌مان.