شاید از بختیاری قصه عامیانه «بخت» باشد که اینروزها با نام «قصه بختبرگشته» در تالار هنر به اجرا درآمده است؛ یکی از همان قصههای عامیانه «کتاب کوچه» احمد شاملو که حاوی بصیرتهای زندگی است و نشئتگرفته از سنت روایی و فرهنگی این مرز و بوم. قصه «بخت» روایت یک جوان به مکنتومالرسیده از طریق ارث است که قدر سرمایه خود را نمیداند و در لحظه زندگی میکند؛ شبیه مردمانِ مصرفگرای اینروزها که شعار وسوسهانگیز «دم را دریاب!» سر میدهند. شاید بتوان پیام اخلاقی افسانه «بخت» را همان آیندهنگری دانست که عقل معاش را قدر مینهد و ثروت بادآورده را در فقدان کار و کوشش نکوهش میکند. اینکه از پس امروز فردایی است که آدمی با عقل و تدبیر باید به استقبال آن رفته و مراقبِ فقر و فلاکت باشد.
رحمت امینی و گروه اجرائیاش در مواجهه با متن سعی کرده این پیام اخلاقی را با زبان نمایش، به زیست و زمانه خود نزدیک کند. نمایش «قصه بختبرگشته» را یک راوی روایت و از همان تکنیک مشارکتدادنِ مخاطبان در بزنگاههای داستان نمایش استفاده میکند. اقتباس نمایشنامهای از قصه «بخت» را اول بار محمدرضا بیگناه به سرانجام رسانده که بهعلت تمثیلیشدن و دورشدن از فضای کودکانه، کار بازنویسی مجدد به کیومرث قنبریآذر سپرده شده و با بازنویسیهای مکرر، درنهایت با کارگردانی رحمت امینی به اجرای عموم میرسد. نمایشی برای کودکان و با ادعای خود گروه برای «کودک درون» بزرگسالان. «قصه بختبرگشته» روایت پسری به نام فراز است که میراث پدر ثروتمند خود را بهسرعت بر باد میدهد و به آدمی فقیر و بیچیز تبدیل میشود. او به سراغ خواهرش میرود تا از او پول قرض کند اما بخت خواهرش این اجازه را به او نمیدهد و فراز به دنبال بخت خودش میرود و برای بیدارکردن بخت برگشتهاش، مسیر زیادی را طی میکند تا به دیدگاهی تازه درباره زندگی برسد. یک سفر پداگوژیک که در نهایت، فراز را واجد آگاهی و آزادی میکند تا امکان شناخت مناسبات زندگی را پیدا کند و آینده خود را با تلاش و کوشش بسازد؛ سفری تمثیلی برای خودشناسی و تأمل در نفس. صحنهآرایی کمینهگرایانه «قصه بختبرگشته» امکان تغییر صحنهها را بهراحتی مهیا میکند و دینامیسم درونی متن را سرعتی مناسب میبخشد. اما همین کمینهگرایی، در بعضی صحنهها بر زیبایی بصری نمایش اثر گذاشته و تجربه زیباشناسانه دوران کودکی را که در آمیختگی رنگها، دکورها و نورها و عروسکها پربارتر میشود، تقلیل میدهد.
از این منظر، گرافیک بصری صحنهآرایی «قصه بخت برگشته» کار دشواری برای جذب مخاطب کمسنوسال این دوره و زمانه دارد که اغلب مشغول بازیهای پررنگولعابِ رایانهای و تماشای انیمیشنهای چشمنواز هالیوودی است. صحنههای موزیکال نمایش، آن مفصلبندی صحنهها، اغلب اوقات شعر، ترانه و موسیقی مناسب و جذاب دارد. اما گاهی ارجاع به ترانههای نوستالژیک خوانندگان سالیان دور و نزدیک، مخاطب کودک نمایش را دچار سردرگمی و ازدستدادن تمرکز دیداری و شنیداری اثر میکند، چراکه کودکانی که در آستانه ورود به مدرسه هستند، خاطرهای از این آهنگها ندارند. به نظر میآید این ارجاعدادنها تمهیدی از جانب گروه اجرائی برای جذابیت بیشتر داستان امروزیشده «قصه بختبرگشته» باشد، اما این اتصال با دوران معاصر، از فانتزی روایت میکاهد و وجه پداگوژیک نمایش را منحرف میکند. اینروزها مشکل اغلب هنرهای روایی این مرزوبوم همان «بازنمایی زندگی روزمره» است که اغلب تجربه مواجهه با فانتزی و «امر شگفتیآور» را برای مخاطبان کمیاب کرده است و این مسئله در این تمنای پنهانی روایت نمایش در بازنمایی زندگی روزمره، کموبیش مشاهده میشود.
برای رهاشدن از این وسوسه، شاید وفاداری بیشتر به افسانهها و قصههای عامیانه لازم باشد. با آنکه نفس تولید آثار برای کودکان قابل احترام است و شایسته تقدیر، اما همچنان میتوان انتظار روایتی وفادارتر را نسبت به سنت گذشته داشت؛ همان سنتی که سینهبهسینه انتقال یافته و برای اتصال به اکنون و لاجرم معاصرشدن، باید با احتیاط بیشتری به سراغ آنها رفت و ظرفیتهای پنهانشان را بیشازپیش عینیت بخشید؛ آنهم با میانجیهای هوشمندانه. «قصه بختبرگشته» در این وضعیت فراموششدگی نمایش کودکان، البته غنیمت است، اما باید با نگاهی آسیبشناسانه و پاتالوژیک، نقصانها را گوشزد کرد و به ایدهآلها چشم دوخت.
روایت رحمت امینی از قصه «بخت» پایان خوشی دارد. این انتخاب درستی است برای نمایشی که کودکان را خطاب قرار داده است. در روایت شاملو، از پس فقر و فلاکت جوان، سفری آغاز میشود که در نهایت بخت برگشته را بیدار میکند. جوان با بخت برگشته خود دیدار میکند و جویای درمان دردهای «سلطان قزمیت، درخت لاجون و شیرموش بلغور» میشود. در نهایت با آنکه درمان دردها را به سلطان قزمیت و درخت لاجون میگوید، اما کاری برای درمان آن دردها انجام نمیدهد؛ یک بیکنشی و انفعال بلاهتآمیز که امکان گشایش را غیرممکن میکند. جوان به نزد شیر میرود و قصه خود را برای شیر تعریف میکند و در آخر کار بهعنوان احمقترین فردی که شیرموش بلغور میتواند به چنگ آورد، گرفتار میشود؛ روایت مردمان احمقی که از فرصتهای پیشآمده زندگی استفاده نکرده و ناکام میمانند. یک تقدیرگرایی که یادآور مناسبات جهان قدیم است. اما «قصه بختبرگشته» امکان تغییر را فراهم میبیند.
«فراز» یا همان جوان اولِ قصه نمایش، در انتها اعتراف میکند قبل از این، اشتباه زیسته و آینده را با عزم و تلاش خود به شکل مطلوبی خواهد ساخت. شاید بتوان با کسانی مانند ولادیمیر پوپ در تقدیرگرایی افسانههای پریان همدل بود. اما «قصه بخت گمشده» پیشنهاد و ادعایی تازه برای روایت قصههای عامیانه دارد؛ برای معاصرکردن ذخایر ارزشمند روایی. اما هرچه هست، در این معاصرکردن، در این خطاب اکنونی گذشته، باید مراقب چیزهایی بود؛ منطق روایی گذشته، تاریخیبودن مستتر آن و پاسخ به چرایی آن فرم و محتوای بیانگری. از این باب، «قصه بختبرگشته» راه خود را تازه آغاز کرده است.
درباره نمايش «قصه بختبرگشته»
پايان خوش قصه «بخت»
محمدحسن خدایی
صاحبخبر -