شناسهٔ خبر: 15079338 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه ابتکار | لینک خبر

ناصر وحدتی، خواننده، پژوهشگر و نویسنده‌ی گیلکی در گفت و گو با «ابتکار»؛

ترانه فولکور یک داستانک جذاب است

صاحب‌خبر - گروه فرهنگ و هنر – بهاره ارشدریاحی: ناصر وحدتی خواننده فولکلور گیلکی است که حاصل چهار دهه تلاش درعرصه موسیقی و ارائه ده‌ها جلد کتاب به همراه آلبوم و ملودی های محلی از ایشان هنرمندی فاخر ساخته است. آلبوم‌های « زرنگیس» ، «شورم نقش» «دامون» و «آها بگو» از جمله آثار ماندگار این خواننده فولکلور گیلانی است که در سال ۹۵ نیز با ارائه آلبوم «رعنا» به بالندگی موسیقی فولکلور خطه سرسبز گیلان کمک شایانی کرده است. او فعالیت خود را از سال ۱۳۶۵ آغاز کرد و با همکاری گروه‌های شمشال (۱۷ کنسرت)، آمارد و گیل (بیش از ۶۰ کنسرت) کنسرت‌های زیادی در زمینه موسیقی گیلکی در شهرهای تهران، رشت، لاهیجان، رودسر، لنگرود، آستانه، انزلی، صومعه سرا، خرم آباد، ساری، آمل و... اجرا نمود. وی همچنین بیش از بیست کنسرت در کشورهایی چون آلمان، ایتالیا، سوییس، کرواسی، ارمنستان، روسیه، کردستان و عراق اجرا نموده است. وی همچنین تا امروز چندین داستان و رمان به نام‌های «خوندشت»، «داستان یک زندگی»، «روی خوش زندگی» و «من ریحان هستم» و یک اثر پژوهشی با عنوان «زندگی و موسیقی» درباره موسیقی گیلان نوشته است. وحدتی همچنین کتاب «دوبیتی‌های عامیانه مردم گیلان» و نیز کتابی همراه با سی‌دی صوتی با عنوان «آواها و نغمه‌های موسیقی فولکلور گیلان» که شامل بیش از ۸۰ ترانه فولکلور به زبان گیلکی همراه با ترجمه فارسی و آوانگاری (فونتیک) و نت ترانه است را در دست انتشار دارد. انتشار پنج شماره فصلنامه «دیلمان» نیز از جمله آثار مکتوب این هنرمند است. در ادامه گفت و گوی «ابتکار» با این هنرمند را می‌خوانید:
به عنوان یک پژوهشگر وضعیت خوانندگی و آواز فولکلور را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
در مورد موسیقی گیلان باید بگویم تحولاتی که انقلاب ایجاد کرد نگاه مثبتی به موسیقی فولکلور ایجاد کرد؛ به خصوص از سال 1390 به بعد مسئولان توجه زیادی به این نوع موسیقی نشان دادند. ترانه‌های فولکلور قبلاً در دسته‌ی موسیقی مطربی زمان قاجار جا می‌گرفت. با پیدایش کافه‌های لاله زار به آنها رخنه کرد و بعد از انقلاب بخشی‌اش به موسیقی لس آنجلس راه یافت. مشکلی که مسئولان با این موسیقی داشتند راوی آن بود. می‌گفتند راوی مطرب گونه است. ما سال‌ها ترانه می‌بردیم برای مجوز و موفق نمی‌شدیم آنها را مجاب کنیم که راوی فولکلور، خالص‌ترین و بی‌ریاترین راوی روستایی است. بیشتر هم با ارشاد خود گیلان مشکل داشتم. به آنها یادآوری می‌کردم که حافظ و به‌خصوص سعدی عاشقانه‌ترین اشعار کلاسیک را داشتند و از این نظر به موسیقی فولکلور نزدیکند. البته مشکلات از سال 90 به بعد رفع شد.خوشبختانه مسئولان متوجه شدند موسیقی فولکلور بخشی از میراث فرهنگی ماست. من می‌گویم عتیقه‌های فرهنگی. اگر امروز به دیلمان و تالش بروید می‌بینید که در خانواده‌ها هنوز طلاق معنی ندارد. آنها معتقدند خلوص عشق و صداقت تضمین کننده‌ی زندگی شرافتمند و دائمی است. راوی موسیقی فولکلور از این جنس است.
میزان استقبال جوانان گیلانی و تمایلشان به فعالیت در حوزه‌ی موسیقی فولکلور گیلانی چطور است؟
قبل از انقلاب گیلان مدرنیته را تجربه می‌کرد. حدود 60 سال پیش در دوران پیش مدرن بودیم. همه بدی‌های دوران پیش‌مدرن به پیکره‌ی جامعه چسبیده بود: مثل بیماری‌ها، کار طاقت فرسا در شالیزار، نظام ارباب و رعیتی، فقر و بی‌سوادی. الان بیشتر این کارها را ماشین انجام می‌دهد، وضعیت سلامتی خیلی بهتر است و بی‌سوادی تقریباً ریشه کن شده. الان در گیلان 90 درصد مردم باسوادند، قبلاً این مقدار زیر ده درصد بود. آن زمان این مشکلات مردم را آزار می‌داد. همه فکر می‌کردند باید به جلو نگاه کرد و گذشته خرابه‌ای بیش نیست. ولی موسیقی، زبان، کشتی گیله مردی،خلق و خو و منش فرهنگی دورانداختنی نیست. الان به دلیل اینکه بخش بالایی از جوانان تحصیلات عالیه دارند نگاهشان به گذشته است و دوست دارند درباره‌ی آن بیشتر بدانند. حتی در تهران در کنسرت‌ها جوان‌ها با من عکس می‌گیرند و استقبال می‌کنند. این نشان می‌دهد که دنبال هویت خود هستند. این نسل می‌فهمند چون تحصیل کرده‌اند. شبکه‌های اجتماعی هم در فرهنگ فولکلور تاثیر دارند.
درباره‌ی بخش دوم سوالتان باید بگویم که در گیلان فعالیت جوانان در حوزه‌ی موسیقی فولکلور کمی لنگان لنگان ادامه دارد. چون به بخش مادی‌اش نگاه می‌کنند. البته تعدادی از آنها پاپ گیلکی می‌خوانند که خیلی خوب است. در این 20 سالی ک من در زمینه‌ی موسیقی گیلکی فعال بودم چهار پنج گروه خوب دید‌ه‌ام. بزرگترین مشکل این جوانان این است که در تلاشند که جای کسی را بگیرند. من چند بار به آنها گفته‌ام که نباید جای کسی را بگیرند. هرکسی باید یک آدم جدید باشد. مردم می‌توانند یک میلیون نفر را هم در حافظه‌شان جا بدهند. باید دید کدامیک از هنرمندان به مرور زمان از ذهن مردم زدوده می‌شوند و کدام ماندگار. خود من هیچ‌وقت نخواستم جای عاشورپور و مسعودی و پوررضا را بگیرم. باعث افتخار من است که هم استانی من هستند. همیشه سعی کرده‌ام خودم باشم.
به نظر می‌رسد به دلیل شرایط مساعد آب و هوایی و کشت و زرع پررونق در خطه‌ی گیلان موسیقی فولکلور و ترانه‌های محلی این سرزمین شاد و طرب انگیز هستند. شما با این نظر موافقید؟
ترانه‌ی فولکلور یک داستانک است. کسی که دویست سیصد سال پیش آنها را سروده دانش ترانه‌سرایی نداشته است. ساخت ترانه به طور حرفه‌ای در صد سال اخیر باب شده است. ولی در قدیم شاعر داستانکی را به چشم دیده و از آن خوشش آمده است. مثلاً مادری سر نعش دخترش گریه کرده، شاعر ناله‌های مادرها را جمع‌آوری کرده یک تصنیف ساخته و خودش خوانده تا مردم یاد بگیرند. اغلب ترانه‌های فولکلور گیلان داستانی پشت سرشان داشتند. تکرار شده‌اند و سینه به سینه به ما رسیده‌اند. صدها هزار ترانه و دوبیتی در دو سه هزار سال تاریخ برنج کاری گیلان ساخته شده که تا امروز بسیاری از آنها از بین رفته‌اند. آنهایی که مانده‌اند مسلماً بهتر بودند. گیلان ده هزار شاعر گمنام داشته است. کتابی دارم به نام «البرز، خاستگاه موسیقی ایران». معتقدم جایی که آب هست، سبزه و کوه هست، موسیقی هم هست. از البرز به سمت فلات ایران موسیقی قومی کمرنگ‌تر می‌شود. مثلاً کسی با لهجه‌ی یزدی تصنیف نمی‌خواند. یا مثلاً در اصفهان موسیقی سنتی داریم که فارسی می‌خواندند ولی موسیقی فولکلور نه. در شهرهای بروجن، شهرضا و سمیرم موسیقی کردی دارند. این شهرها در جغرافیای این استان هستند ولی فرهنگ و زبانشان مشترک نیست. مثلاً مردم آستارا ترک هستند. با اینکه در جغرافیای گیلان هستند ولی گیلک نیستند. بله اعتقاد دارم که آب و هوا، اقلیم، برنج باارزش همه و همه در پیدایش موسیقی گیلکی موثر بوده‌اند. من 40 سال پیش که آمدم تهران، مردم ماهی دوبار برنج می‌خوردند حالا هرروز. این ثروت و طبیعت گیلان باعث نشاط و آرامش شده است. شهر رشت از شهرهای فرهنگی و باحیثیت ایران است. همیشه هم گفته‌ام کسی که رشت را دوست نداشته باشد ایرانی نیست.
با وجود تجربه هایی که در زمینه ی اجرای کنسرت‌های خارج از کشور داشته اید، اقبال موسیقی فولکلور ایران را در موسیقی‌های فولکلور جهانی چگونه می بینید؟
پارسال 17 اردیبهشت 94 دوسلدورف آلمان کنسرت داشتم. اول سالار عقیلی خواند بعد من روی سن آمدم. سه تا نوازنده‌های من رم به من ملحق شدند و من فقط دو روز با این سه نفر تمرین کردم. یک کمانچه زن از ایران با من آمد. با تمام این مشکلات نقدر مردم دست زدند که ما از پشت صحنه برگشتیم و دوباره خواندیم. استقبال فوق العاده است. 26 مرداد بین لنگرود و لاهیجان کنسرت داشتم. ساعت اجرا و وارد شدن مردم به سالن یک طرف جاده‌ی بین دو شهر بسته شد. من موسیقی را طوری به نمایش درمی‌آورم که جذاب باشد. مردم هم استقبال می‌کنند.
با توجه به اینکه گویش گیلانی برای غیرگیلانی‌ها زیاد قابل فهم نیست، میزان استقبال غیربومی‌ها از این نوع موسیقی چقدر است؟
خیلی وقت‌ها ما زبان خواننده را نمی‌فهمیم ولی موسیقی را گوش می‌دهیم و لذت می‌بریم. من حدود صد ساعت موسیقی آذربایجانی در آرشیوم دارم و مدام گوش می‌کنم. ترکی هم بلد نیستم. سوال این‌جاست: چه حکمتی است که بدون اینکه زبان را بفهمیم لذت می‌بریم؟ این موضوع به ویژگی زبان برمی‌گردد، این‌که موسیقی چطور روی زبان بنشیند. مثلاً زبان‌های آلمانی و فرانسه را در اروپا در نظر بگیرید: موسیقی به زبان آلمانی به هیچ وجه جذاب نیست چون زبان آلمانی خشن و خشک است. ولی موسیقی در لابه لای زبان فرانسه به نرمی جا خوش کرده و روی آن می‌رقصد. به نظرم بعد از زبان فرانسه زبان اسپانیایی و بعد انگلیسی با موسیقی خوب عجین می‌شوند. در ایران زبان فارسی مرجع که شجریان می‌خواندش زیباترین زبان است. بعد موسیقی نواحی: مازندران، خراسان، بلوچ‌ها، بختیاری‌ها، کردها، لرها و گیلانی‌ها.عربی و آذربایجانی چون زبان مستقلی هستند قواعد خودشان را دارند. این را هم اضافه کنم که خود گیلانی‌ها هم‌(به خصوص نسل جدید) زبان گیلکی را کامل متوجه نمی‌شوند. جنس زبان تعیین‌کننده‌ی جذابیت موسیقی آن است نه نوع آن.
آیا به وجود و ظهور ترانه سرایانی با قدرت و گیرایی ترانه‌سرایان قدیمی گیلکی برای حفظ این نوع موسیقی امیدوارید؟
در گیلان جهانگیرخان سرتیپ پور، مرتضی کریمی ماچیانی، محمدولی مظفری، محسن آریا پاد و شیون فومنی بهترین ترانه‌سرایان قبل از انقلاب ما بودند. متاسفانه بعد از انقلاب ترانه‌سرایی خیلی کم شده و باز ترانه‌های همین‌ بزرگان بازخوانی می‌شود. موسی علیزاده اخیراً آهنگسازی خوبی کرده و ترانه‌های استاد مرادی و استاد آریا پاد را خوانده و حوزه هنری گیلان منتشر کرده که مجموعه متفاوتی است.
چه شد که به داستان و داستان‌نویسی جذب شدید؟ اول نویسنده بودید یا خواننده؟
اول نویسنده بودم. سال 70 اولین رمانم با نام «روی خوش زندگی» مجوز گرفت. ده سال بعد دو جلدش شد یک جلد با عنوان «داستان سیاهکل». در مطبوعات با اسم مستعار «ن.و» نقد سینمایی می‌نوشتم. گاهنامه دیلمان را هم دارم که تمام مقاله‌هایش را می‌نویسم در باب هنر گیلک. اول نویسنده بودم، بعد سی، سی و پنج سال موسیقی جمع کردم. سال 74 در اختیار اساتید گذاشتم که ببینم می‌شود خواندشان یا نه. حسین حمیدی که آن زمان گروه «شمشاد» را داشت هم به من هم به موسیقی ایران خدمت کرد. می‌خواستم خواننده بیاورم گفت خودت بخوان.
با توجه به نوع ابزار خلق و طیف مخاطبین، کدام‌یک را تاثیرگذارتر می‌دانید: نویسندگی یا خوانندگی؟
تا امروز چهار جلد رمان نوشته‌ام، مجموعه مقالات پژوهشی با نام «آوازها و نغمه‌های موسیقی فولکلور گیلان»، مجموعه «مرز پر گهر« شامل ده افسانه به زبان‌های اقوام ایران را با همکاری کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نوشتم که افسانه گیلان «سلطان و آهو» از نوشته‌های خودم است. مجموعه شعری دارم که به زودی از آن رونمایی می‌کنم. مجموعه داستان‌های طنزم را با نام «می‌خواهم خنده بمانم» نشر نگاه منتشر خواهدکرد. با توجه به تیراژهای همه‌ی اینها روی هم شاید 15000 نفر در ایران فهمیده باشند «من نویسنده‌ام» اما فکر می‌کنم تو ده تا کنسرت سی هزار نفر کار من را می‌بینند. موسیقی و سینما مخاطب عام عظیمی دارد، اصلاً با نوشتن قابل قیاس نیست. مثلاً شاملو، سپهری، بهبهانی مخاطب زیادی دارند. ولی بالای هزار شاعر خوب داریم که مخاطب عام پیدا نکردند. حجم مخاطب با تاثیرگذاری فرق دارد. ادبیات فرهنگ به بستر جامعه تزریق می‌کند. ادبیات مادر همه‌ی هنرهاست. همه هنرها به ادبیات بدهکارند.
به نظر شما فعالیت در بیش از یک رشته‌ی هنری تمرکز و زمان مورد نیاز برای رشته‌ی اصلی را از هنرمند نمی‌گیرد؟
اوج روی آوردن من به موسیقی 5 سال اخیر است. من برای خلق یک کار بلند داستانی از 90 به بعد تمرکز نداشتم. در این مدت 7 تا داستان کوتاه نوشتم. موسیقی خیلی وقت‌گیر است. نیاز به تمرین دارد و زمان فکر کردن و توان من را می‌گیرد. ندارم. نمی‌شود با یک دست چندتا هندوانه بلند کرد.
اگربه گذشته برگردید نویسنده می‌مانید یا وارد موسیقی می‌شوید باز؟
فکر می‌کنم در حال حاضر به عشق واقعی رسیده‌ام. محال است اگر ده بار دیگر هم به عقب برگردم راهم را عوض کنم. الان جایی ایستاده ام که دوست دارم باشم. از نظر مالی البته این‌طور نبوده. کارمند بانک بودم و حقوق کارمندی می‌گرفتم. درک نشدن توسط اطرافیان هم مشکل بزرگی است. هروقت با خانمم می‌رفتیم خرید و مرا گم می‌کرد می‌گشت دنبال کتابفروشی چون می‌دانست آنجا هستم حتماً. هرکسی باید صد در صد برای زندگی آدم خودش را پیدا کند. در دهه 50 این امکان نبود. این عدم تعادل بود به هرحال. هم از نظر فکری هم به خاطر مسائل مالی. خانمم سیاهکلی است و خانواده‌ی محکمی دارد. مرا همیشه درک کرد. خوشبختانه همیشه از نظر مالی مستقل بودیم. به کسی بدهکار نیستیم. به دانش ادبی و هنری من لطمه نخورد و روزهای سخت گذشت.
و حرف آخر؟
درود بر روشنفکران روزنامه نگاری که در پیکره‌ی مطبوعات ما می‌نویسند و جسارت دارند. 17 مرداد روز خبرنگار در جمع مطبوعاتی‌های گیلان در مجموعه خاتم الانبیا با پیانو آواز خوندم. از در پشتی ‌آمدم و از در پشتی رفتم. دوستان روزنامه‌نگار سنگ تمام گذاشتند و در روزنامه‌های گیلان پوششش خبری عالی دادند. نوک پیکان حساسیتِ نوشتن به سمت روزنامه نگاران است. من دستشان را می‌بوسم.