شناسهٔ خبر: 15077846 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه ایران | لینک خبر

بازگشت

صاحب‌خبر - بی آنکه چشم هایم را از در اتاقی بردارم که جسد دخترم در آن بود، چند قدمی عقب رفتم و در راهروی بیمارستان شروع کردم به دویدن. از دیدن دختر مرده‌ام امتناع کردم. می‌خواستم تنها لبخندش، طره‌های موی بلوند به هم ریخته‌اش که دور صورتش را می‌گرفت و چشم‌های پر از شیطنتش را در صبحی که همراه پدرش رفت به یاد بیاورم. ... گوش دادن به موسیقی مرا سر ذوق آورد. فراموش کرده بودم که موسیقی چه احساساتی می‌تواند در من ایجاد کند. مدتی طولانی تردید داشتم که دستگاه پخش موسیقی‌ام را روشن کنم. با این حال زمانی رسیده بود که باید حرکتی می‌کردم. بارها به دستگاه موسیقی‌ام خیره شده و دورش چرخیده بودم. یک روز صبح از خواب که بیدار شدم، با تعجب احساس خستگی کمتری کردم. دوست داشتم موسیقی گوش دهم و همین کار را هم انجام دادم. از خوشحالی اشک ریختم اما این سرخوشی دوامی نداشت. فردای آن روز دوباره همان برنامه را انجام دادم. ناخودآگاه همراه موسیقی تکان می‌خوردم. کم کم داشتم به عادت‌های گذشته‌ام برمی گشتم. نام کتاب: آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند نویسنده: آنِیس مارتن- لوگان / مترجم: ابوالفضل‌الله دادی/ ناشر: به نگار