شناسهٔ خبر: 15055603 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شهروند | لینک خبر

حکایات و روایات

بسیاری عقیده دارند که اقتصاد یک علم است و با فراگیری و به شکل اکتسابی می‌توان به چم و خم آن اشراف پیدا کرد. اما برخی دیگر هم هستند که آن را تنها یک «شَم» می‌دانند، چیزی که در اختیار هر کسی نیست، درست مثل برخی هنرها از جمله نویسندگی، نقاشی و... دو روایت زیر را بخوانید و خود تصمیم بگیرید که نظر کدام یک از این دو گروه را بپذیرید.

صاحب‌خبر -

مشتری نشناسی!
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، پس از چند ماه تلاش، مایوس و شکست خورده از خاورمیانه به وطن بازگشت. بر خلاف موفقیت او در کشورهای اروپای شرقی و منطقه آمریکای مرکزی، کشورهای عربی از عرضه کوکاکولا چندانی استقبال نکردند و روی خوش به آن نشان ندادند. یکی از همکاران این نماینده فروش طی فرصت ملاقاتی که به دست آمده بود از او پرسید: «چرا در کشورهای عربی شکست خوردی؟» مرد جواب داد: «هنگامی که من آنجا مستقر شدم، مطمئن بودم که می‌توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلم این بود که عربی نمی‌دانستم. لذا تصمیم گرفتم پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر طراحی کردم. پوستر اول مردی را نشان می‌داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده است. در پوستر دوم همان مردی را می‌دیدیم که در حال نوشیدن کوکا کولاست. پوستر سوم هم مرد را در حالتی بسیار سرحال و شاداب نشان می‌داد. بعد از اتمام طراحی پوسترها، آن‌ها را در همه جا چسباندم.» دوستش پرسید: «به نظر روش کارآمدی را در پیش گرفته بودی. پس چه شد که ورشکست شدی؟» نماینده فروش جواب داد: «موضوع این بود که من نمی‌دانستم عرب‌ها از راست به چپ می‌خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را می‌دیدند!»
نتیجه منطقی: مشتری شناسی، یک اصل اولیه قبل از آغاز هر تجارتی است.
 

فروش قاطرِ مرده!
آلفرد طی معامله‌ای از یک مزرعه‌دار در ایالات تگزاس یک قاطر خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. پس از انجام معامله قرار شد ۲۴ ساعت دیگر آلفرد قاطر را تحویل بگیرد، اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ او آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. قاطره مُرد.» آلفرد جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.» مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم.» خب به نظر می‌رسید مزرعه‌دار تگزاسی قصد دارد  ضرر و زیان حاصله را به پای آلفرد گذاشته و آن را از جیب او رفع و رجوع کند! اما انگار آلفرد با این قضیه مشکلی نداشت چون گفت: «باشه. پس همون قاطر مرده رو بهم بده.» مزرعه‌دار با تعجب و سوءظن پرسید: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟» آلفرد گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.» مزرعه‌دار گفت: «ولی نمی‌شه یه قاطر مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!» آلفرد گفت: «معلومه که می‌شه. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که قاطر مرده.» یک ماه بعد مزرعه‌دار آلفرد را دید و پرسید: «از اون قاطر مرده چه خبر؟» آلفرد گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم!» مزرعه‌دار پرسید: «یعنی هیچ کس شکایتی نکرد؟» آلفرد جواب داد: «فقط همونی که قاطر رو بُرده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم!»
نتیجه منطقی: هیچ وقت نا امید نشوید، هر شکست اقتصادی مقدمه یک پیروزی است.