شناسهٔ خبر: 15030268 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شرق | لینک خبر

به یاد داوود رشیدی

عبدالرحمن نجل‌رحیم. عصب‌شناس و عصب‌پژوه

صاحب‌خبر -

سال 47 بود و من چندسالی بود که در تهران دانشجوی پزشکی شده بودم و هنوز از شوک صحنه‌های تشریح بدن آدمی در تئاتر آناتومی دانشگاه و بوی تند بدن اجساد آغشته به مواد نگهدارنده درنیامده بودم و هنوز تخیل بازسازی حرکت و فعالیت در اندام‌های بدن تشریح‌شده آدمی، وسواس شب و روزم بود. یکی از این شب‌ها بود که به دیدن اجرای تئاتر «در انتظار گودو» ساموئل بکت، از داوود رشیدی رفتم. من که تازه در سالن تئاتر آناتومی با اسرار بدن آدمی آشنا شده بودم، دیدن این تئاتر تکانی خیره‌کننده در دستگاه شناختی مغزم ایجاد کرد. اغراق نمی‌كنم. آن شب گویی بدون اینکه خود بدانم گره بسیاری از معماها در سطح ناآگاه مغزم گشوده شد. این را بعدها فهمیدم. اجراهای دیگری از در انتظار گودو در اروپا دیدم، ولی هیچ‌کدام نتوانستند اثر ماندگار و پررنگ و قوی اجرای داوود رشیدی در تهران سال 47 را از ذهنم پاک کنند. شاید این اجرای هوشمندانه و قوی از کار استثنایی ساموئل بکت، به نحوی ناخواسته و نادانسته، اما به‌موقع و بجا توانسته بود مرا به بخش غایب از نظر و پنهان تن آدمی، به مغز درون کاسه سر و شگفتی‌های کارکردی آن توجه دهد.
بعدها دریافتم که حلقه مفقوده میان تن و ذهن، که بسیاری از اندیشمندان جهان را در حیرانی نگه‌ داشته و گاه به گمراهی کشانده است، مغز پنهان در پس کاسه سر است. جبران این غفلت و ناآگاهی تاریخی، ارزش آن را داشته است که سرتاسر زندگی‌ام را صرف پژوهش درباره چگونگی کارکرد مغز کنم. این مهم را شاید در آن زمان که گرم تجربه‌کردن‌های اولیه بودم، به‌خوبی درک نمی‌کردم؛ حالا که سال‌ها از آن دوران می‌گذرد بیشتر از قبل به اهمیتش پی می‌برم و اینکه چگونه یک تجربه در یک شب تئاتری می‌تواند اهمیت شگرفی در زندگی انسان داشته باشد و انگشت اشاره را متوجه حلقه مفقوده کند. سال‌ها از آن دوران گذشت و دیگر نتوانستم از داوود رشیدی کاری تئاتری ببینم. وقتی او را در یک میهمانی دیدم، او دیگر چهره سینمایی معروفی شده بود. ماجرای نمایش «در‌انتظار گودو» در سال 47 و تأثیر شگفت‌انگیز آن روی خودم را برایش گفتم. هیچ‌وقت هیجان بی‌نظیر ایجادشده در چهره‌اش پس از شنیدن وصف من از نمایش در انتظار گودو را فراموش نمی‌کنم.
 او حس و حالم را به‌خوبی درک و همان‌جا مرا دعوت به دیدن تئاتر جدیدی کرد که قرار بود به اجرا درآورد. اما متأسفانه من در‌ گیرو‌دار مشغله‌های پزشکی نتوانستم به دیدن این تئاتر بروم که حال متأسفم زیرا که آخرین کار تئاتری او قبل از به‌خاموشی‌گراییدن تدریجی حافظه درخشانش بود. اما تراژدی واقعی برای من این‌بار در صحنه تئاتر اتفاق نمی‌افتد، بلکه در واقعیت رخ می‌دهد، وقتی نمی‌توانم با وجود عمری دانش‌اندوختن درباره مغز و بیماری آلزایمر، برای مغز دچار آلزایمر داوود رشیدی و به‌خاموشی‌گراییدن حافظه و تخیل قوی او درمانی مؤثر بیابم. اما شاید در هر تراژدی، امید و آرزویی به سوی آینده‌ای روشن باشد که تکرار تراژدی گذشته را به همراه نداشته باشد. آن جرقه‌ای که داوود رشیدی شبی در زمانی دور در سالن تئاتر در مغزم روشن کرد تا به راهی بروم که بیشتر درباره آلزایمر بیاموزم؛ روزی در آینده به کار درمان مؤثر زوال عقل داوود رشیدی‌های دیگر خواهد آمد.