بليندا مككئون
ترجمه بهار سرلك
هر روز صبح، زماني كه قرصهاي خوابآور از پاي درميآيند، حدود ساعت پنج از خواب برميخيزم، در اتاق مطالعهام با قهوهاي روي ميزم مثل ديوانهها مينويسم و پيش از صبحانه شعري ميسرايم. همه كتابهاي شعرم را همينطور سرودم. جملههايي افتضاح مينويسم گويي كه خانهنشيني من را خفه كرده باشد.
سيلويا پلات، نامهاي به مادر، 12 اكتبر 1962
اين جملات توصيف «شعرهاي سحرگاهي خونين» هستند، هنگامي كه بچهها خواب بودند اين خطوط روي كاغذ يورش بردند؛ پلات برخي از اين خطوط را با تب نوشت و حرارت تبها، كاغذها را ميسوزاند؛ روي اين كاغذهاي يادداشت قديمي عبارت «Smith College» و پشت آنها عبارت «The Calm» حك شدند. در واقع اين كاغذها دفترچهاي بود كه تد هيوز اوايل سال گذشته در آپارتمانش در لندن روي آن نمايشنامهاي راديويي را پيشنويس كرده بود؛ حالا سيلويا پلات در خانه روستايي دِوِن كه خانوادهاش بلافاصله پس از جدايي او از هيوز خريدند، زندگي ميكند و هيوز به لندن، تبعيدگاهش بازگشته است. اواخر 1962 است كه پلات 8 هفتهاي را صرف سرودن 40 شعر ميكند. اشعاري كه مجموعه «آريل» را شكل ميدهند. او براي روث فينلايت مينويسد: «اين اشعار، حرفهاي صادقانهاي هستند كه سالها درون خودم زنداني كرده بودم» و در اين دوره آنها را آزاد كرد. اشعاري خارقالعاده. فقط درد ميتواند آنها را آزاد كند، فقط خشم و بيحرمتي و حسادت و وحشتي كه دنياي روزمره پلات در آن غرق شده بود، ميتواند اين حرفها را رها كند. او به فينلايت ميگويد: «مدام تكرار ميكنم من آن شاعري هستم كه تنها هنگامي كه قلبش در آرامش به سر ميبرد، مينويسد. اما ديگر اينطور نيست، الهه شعر آمده در اين قلب زندگي كند. تد براي هميشه رفته.»
يازدهم فوريه پلات خودكشي كرد و سه ماه بعد در آپارتمان او در لندن اين اشعار در پوشهاي سياه كشف شد. اشعاري منحصر بفرد كه مجلهها به سبب همين ويژگي از چاپ آنها سرباز ميزدند (اما پس از مرگ سيلويا مسوولان مجلهها اين اشعار را براي چاپ مناسب دانستند.) اين اشعار طي پاييز بيرحم چطور يكي از پس از ديگري سروده شدند: 26 سپتامبر «براي پسري بيپدر»، 30 سپتامبر «هديه تولد»، اول اكتبر «كارآگاه»، دوم اكتبر «شجاعت ساكت شدن»، پلات از سوم تا دهم اكتبر
پنج شعري كه درباره زنبورعسل بود را سرود (از جمله «نيشها» و «ورود كندو».) پلات دهم اكتبر «يك راز» را سرود. يازدهم اكتبر نيز شعر «متقاضي كار» را سرود. دوازدهم اكتبر 54 سال پيش، پلات پشت ميز تحريري نشست كه هيوز و برادرش از چوب درخت نارون درست كرده بودند. او پشت اين ميز نشست و مشهورترين شعرش را سرود. او شعري براي پدرش سرود، از اندوه جانسوزش، از عقده الكتراي ديوانهكنندهاش نوشت، از بچه نابخشودهاي كه هنوز طغيانگرانه در رگهايش ميدود، نوشت؛ بالاخره انگيزههايي را كه از زمان نوشتن نخستين شعرش او را هل داده بود، روي كاغذ آورد. «هيچ كاري از تو برنميآيد، هيچ كاري از تو برنميآيد.» چه افسون شايستهاي در اين جمله هست. چه به شعر «بابا» فكر كنيد- در هر كجاي اين پرسش بايستيد كه آيا اين سخنان از روي عصيان است؟ آيا گريزهاي شاعر به ايماژهاي هولوكاست، تجاوزي محض و رژهاي از خشمهاي پدر و نه خود شاعر است؟- نميتوان قدرت خارقالعاده آن را انكار كرد. اين خطوط، نفس را بند ميآورند؛ دل را آزرده ميكنند. آن روز صبح براي پلات شبيه به چه چيزي است؟ صبحي كه زير سقف كاهگلي خانه روستايي دون اوخودش را هنگام نوشتن بارقههاي اين شعر مييابد.
علامت زدن يا حتي متوجه رويدادهايي اينچنيني كاري خرافهگونه يا بچهگانه است؛ چنين اعتقادهاي محكمي كه روزي شبيه به روزي ديگر است، اعتقاد به اينكه هر روز، روز خودش نيست و تنها نسخهاي از روزي است كه بالاخره فراميرسد. اما «بابا» شعري است كه اساسش بر رويدادهاست. سراينده در مرز سي سالگي است. ده ساله بود كه پدرش را به خاك سپردند. بيست سال داشت كه براي رسيدن به مرگ تلاش كرد. خونآشامي هفت سال خون او را مكيد و پيمودن اين مراحل، مسيري به رهايي شد تا پلات را در آن مرحلهاي ببيند كه پايان [شعر] پدرش را از پاياني كه ابتدا سرنوشتي آرام را براي او رقم زده بود به مراسم دفن اجتنابناپذيري در نسخه نهايي تغيير دهد:
بابا، اينك آسوده بخواب
در دل سياه و متورمت چوبي فرو رفته
و روستاييها كه هرگز تو را دوست نداشتند
حالا روي مزار تو رقص و پايكوبي راه انداختهاند
آنها هميشه ميدانستند تو منفوري
بابا، بابا، تو حرامزادهاي، براي من تمام شدي
Paris Review