شناسهٔ خبر: 14979838 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه مردم‌سالاری | لینک خبر

4 سال پس از جنگ اوکراین روابط بین‌الملل چگونه دگرگون شد؟

تغییر موازنه وحشت بین شرق و غرب

صاحب‌خبر -
گروه بین‌الملل - علی ودایع: اروپا هرگز گمان نمی‌کرد که پس از فروپاشی شوروی دوباره درگیر جنگ سرد شود؛ اما آنها در نهایت درگیر بزرگ‌ترین نبرد پس از جنگ جهانی دوم شدند.
به گزارش مردم سالاری آنلاین ،چهار سال پیش ، وقتی نخستین تانک‌های روسی مرزهای اوکراین را درنوردیدند، پندار غالب در پایتخت‌های غربی بر مهار یک «بحران منطقه‌ای» استوار بود. چالش نظام روابط بین‌الملل اینجاست که جهان با واقعیت عریان ژئوپلیتیک مواجه شده است.
امروز، اوکراین یک نبردگاه محلی نیست، بلکه «نقطه عطف دگردیسی نظم جهانی» است.عقربه‌های ساعت «تقابل ژئوپلیتیکی» شرق و غرب در فوریه ۲۰۲۶، از مرز ۱۴۶۰ روز جنگ در قلب اروپا می‌گذرد تا ثابت کند اوکراین دیگر نه یک منازعه مرزی، که آزمایشگاه تخریب نظم مستقر جهانی است.دستکاری سیستم اقماری شوروی در انقلاب آبی 2014 زلزله ای بود که پس لرزه‌های آن هنوز ادامه دارد.
در چهارمین سالگرد تهاجم تمام‌عیار کرملین، موازنه وحشت میان شرق و غرب از اتاق‌های دربسته ناتو به سنگرهای آغشته به خون دونباس و زاپوریژژیا منتقل شده است. جایی که «دیپلماسی باروت» پوتین با «انزواطلبی تهاجمی» ترامپ تلاقی می‌کند. اروپایی‌ها هم در خلاء قدرت ناشی از افول سایه واشنگتن، با سیمای بدوی قدرت دست‌وپنجه نرم می‌کند. این گزارش، روایتی است از جهان پساآمریکایی؛ جایی که بقا، تنها قانون نانوشته در میان ویرانه‌های نظم لیبرال است.
 مخمصه بزرگ
تصور کنید که «واقعیت زمخت» جنگ ظرف 4 سال هر روز به رویاهای «صلح کانتی» سیلی بزند. جنگ اوکراین، عملا اروپای خفته در رؤیای صلح لیبرال را با شوک «دیپلماسی باروت» بیدار کرد تا پس از هشت دهه، دوباره به کیمیاگری نظامی و بازآرایی تسلیحاتی روی آورد. اکنون در قلب قاره سبز، شاهد پدیده‌ای بی‌سابقه هستیم؛ جایی که «بلوک قدرت اوراسیا» با پیوندی ارگانیک با «متحدین شرقی»، جغرافیای نبرد را از دونتسک به عمق استراتژیک اروپا کشانده است. گسست از شریان‌های انرژی روسیه نیز تنها یک تغییر اقتصادی نبود، بلکه اعترافی تلخ به شکست دکترین «تجارت برای صلح» و درک خطرات وابستگی به قدرت‌های متخاصم بود.
اما کاتالیزور اصلی این فروپاشی ساختاری، بازگشت «دونالد ترامپ» به کاخ سفید است. موضع خصمانه رئیس جمهوری آمریکا در قبال بروکسل و اشتیاق «مرد دیوانه» برای «معامله بزرگ» با کرملین به قیمت ذبح کی‌یف، اروپا را در یک «تنگنای امنیتی» بی‌رحمانه رها کرده است. با چرخش نگاه واشنگتن به نیمکره غربی و اولویت‌بندی‌های جدید ترامپ، قاره پیر مجبور است برای بقا، شرکای جدیدی بیابد. این نه یک انتخاب، بلکه فرار از سقوط در خلاء قدرتی است که «جهان پساآمریکایی» نامیده می‌شود؛ نظمی که در آن موازنه وحشت، دیگر نه در واشنگتن، که در ائتلاف‌های نوین شرق و غرب ریشه دارد.
نکته اینجاست که در شرایطی که جهان روابط بین‌الملل هنوز درگیر شوک‌های جنگ اوکراین است؛ وقوع جنگ دیگری در خاورمیانه در روزهای آینده یک «احتمال» پررنگ است. رئیس جمهوری آمریکا دستور افزایش گسترده نیروهای آمریکایی در خاورمیانه را صادر کرده است است. اینکه آیا از این نیروها استفاده خواهد شد یا خیر، و اهداف سیاسی و استراتژیک عملیات آنها چه خواهد بود، هنوز مشخص نیست اما به شکل مشخص می‌توان گفت که غرب آسیا شاهد «تساعد تنش» است؛ اتفاقی که در چارچوب تحلیل سیستمی باروت بیشتری برای جنگ اوکراین فراهم می‌کند.
 چشم‌انداز تاریک بهار
در چهارمین سالگرد جنگ اوکراین با «احتمال قطعی» می‌توان گفت که جنگ اوکراین تا بهار ۲۰۲۶ و به احتمال زیاد پس از آن ادامه خواهد یافت.
با وجود فشار رئیس جمهوری آمریکا برای پیشرفت قبل از تابستان و فصل مبارزات انتخاباتی انتخابات میان دوره ای ایالات متحده در سال 2026، هیچ پیشرفت دیپلماتیک قریب الوقوعی «فعلا» وجود ندارد. وضعیت نظامی از نظر تاکتیکی پویا است، اما بدون پیشرفت‌های عملیاتی یا استراتژیک قابل توجه که بتوان یک طرف را پیروز میدان قلمداد کرد.
ظاهرا اوکراین به برخی پیشروی‌ها در «زاپروژژیا» امیدوار شده است اما کی یف تا موفقیت‌های استراتژیک فاصله زیادی دارد.
برای ارتش سرخ ، استراتژی همچنان بر مؤلفه‌های جنگ سیاسی و شناختی متمرکز است که توسط عملیات نظامی و خرابکاری پشتیبانی می‌شود. روسیه در جنگ زمستانه 2026 نشان داد که درس‌های زیادی از نبرد با ژنرال‌های ناتو آموخته است. در عین حال، پوتین تا حد زیادی دولت ترامپ را متقاعد کرده است که پیروزی روسیه اجتناب‌ناپذیر است؛ این امر منجر به این شده که بیشتر فشارهای دولت ترامپ متوجه «ولودیمر زلنسکی» رئیس جمهوری اوکراین شود.
پیشروی‌های «آخر الزمانی» ارتش سرخ در زمستان می‌تواند مقدمه تهاجم بی سابقه روسیه در بهار 2026 باشد. این ارتش سرخ با ارتش روسیه در 4 سال پیش تفاوت‌های فاحشی دارد.مدل پیشروی و حملات روسیه هوشمندانه تر و در عین سخت تر شده است. منابع غربی می‌گویند که کیفیت پرسنل روسی نیز همچنان رو به کاهش است اما کرملین معتقد است که ماشین جنگی ارتش سرخ تازه روشن شده است. شخص «ولادیمیر پوتین» اعتفاد راسخ دارد که آنها دست برتر در میدان نبرد را دارند و این برای پیشروی آرام اما مستمر روسیه و سرسختی در دیپلماسی را تضمیم نی کند.
 از درگیری منطقه‌ای
تا دگردیسی سیستمی

اگر در فوریه ۲۰۲۲، لنز دوربین‌های بین‌المللی تنها بر مرزهای سرزمینی (اوکراین متمرکز بود تا میزان پیشروی تانک‌های تی-۹۰ را اندازه بگیرد، امروز در فوریه ۲۰۲۶، ماهیت این نبرد به یک «جنگ سیستمی» تغییر وضع داده است. ما دیگر با یک منازعه کلاسیک بر سر «ژئوپولیتیک» روبرو نیستیم؛ بلکه شاهد یک زلزله ساختاری هستیم که ارکان نظم بین‌الملل را هدف قرار داده است.
واقعیت این است که اوکراین، از یک «دولت حائل»، به «تکه‌گاه اهرم» قدرت‌های جهانی تبدیل شده است. در نظام آنارشیک بین‌الملل، روسیه با عبور از مرزهای اوکراین، نه فقط حاکمیت یک کشور، بلکه «وضعیت موجود» را به چالش کشید. تداخل فناوری‌های پهپادی متحدین شرقی و حضور فیزیکی نیروهای کره شمالی در جغرافیای نبرد اروپا، خط بطلانی بر تعاریف سنتی از «امنیت منطقه‌ای» بود. این درهم‌تنیدگی استراتژیک نشان داد که بقای روسیه در ساختار قدرت، حالا به تنفس مصنوعی ائتلاف‌های اوراسیایی گره خورده است؛ پدیده‌ای که «معماواره امنیت» را از شرق اروپا به دریای چین و خلیج‌فارس تسری داده است.
سال ۲۰۲۶ برای اوکراین و جهان، فراتر از یک سالگرد تقویمی است؛ این یک «نقطه عطف» در تاریخ استراتژیک محسوب می‌شود. عبور زمان جنگ از رکورد شکست آلمان نازی، نمادی از فرسایش نظم مستقر است. اما محرک اصلی این تغییر پارادایم، نه در جبهه‌های نبرد، که در واشنگتن ریشه دارد.
با بازگشت دونالد ترامپ و دکترین «اول آمریکا»، چتر امنیتی ایالات متحده که از سال ۱۹۴۵ بر سر اروپا گسترده بود، به ناگاه جمع شد. این انقباض هژمونیک، اروپا را در موقعیتی قرار داد که یا باید به «خودکفایی نظامی» دردناکی تن بدهد و یا در برابر «واقع‌گرایی تهاجمی» پوتین زانو بزند. تغییر موازنه وحشت در سال ۲۰۲۶، ورود رسمی ما به «عصر پساآمریکایی» را نوید می‌دهد؛ دورانی که در آن واشنگتن دیگر «پلیس جهانی» نیست، بلکه یک «بازیگر منزوی و سوداگر» است که امنیت را با منطق تجارت معامله می‌کند. در این پارادایم جدید، قدرت‌های میان‌مدت و ائتلاف‌های نوین اوراسیایی، بازیگران اصلی هستند که در خلاء قدرت آمریکا، در حال بازترسیم خطوط قرمز جهانی‌اند.
 تنهایی استراتژیک در قاره پیر
در دنیای بی‌رحم رئالیسم، «امنیت» کالایی نیست که بتوان آن را به امانت گرفت. اروپا که دهه‌ها در پناه چتر اتمی واشنگتن، تعطیلات تاریخی خود را سپری می‌کرد، حالا در سال ۲۰۲۶ با واقعیتی گزنده روبروست: «خلاء هژمونیک». با چرخش دونالد ترامپ به سمت سیاست‌های انزواطلبانه، بروکسل دریافته است که در نظام آنارشیک بین‌الملل، تنها خودِ دولت‌ها مسئول بقای خویش‌اند. این «معمای امنیت»، اروپا را به سمتی رانده که علی‌رغم میل باطنی، دوباره به کیمیاگری نظامی روی بیاورد؛ نه برای گسترش نفوذ، بلکه برای جلوگیری از بلعیده شدن در اشتهای بی‌پایان ژئوپلیتیک کرملین.
اما در سوی دیگر میدان، ما شاهد شکل‌گیری یک «بلوک قدرت نامقدس» هستیم. ائتلافی که نه بر پایه ارزش‌های مشترک، بلکه بر اساس منطق «توازن قوا» شکل گرفته است. روسیه که پیش‌تر خود را یک قدرت اروپایی می‌دانست، حالا به «گرانیگاه اوراسیا» تبدیل شده است؛ جایی که فناوری‌های پهپادی ایران در قالب «پهپادهای مادر» (Geran-2) و نیروی انسانی کره شمالی، عمق استراتژیک ناتو را به چالش می‌کشند.
 دیپلماسی پهپادی و موازنه وحشت در سنگرها
در این پارادایم جدید، فناوری دیگر صرفاً ابزار نیست، بلکه خودِ «قدرت» است. تکامل پهپادهای شاهد به حامل‌های FPV، موازنه وحشت را از سطح موشک‌های بالستیک به لایه‌های تاکتیکی و لبه‌های خط مقدم کشانده است. این یعنی روسیه توانسته است با هزینه‌ای اندک، هزینه‌های گزافی را به سیستم دفاع هوایی اوکراین و اعصاب استراتژیک غرب وارد کند.
برای ایران نیز، خاک اوکراین به آزمایشگاهی برای اثبات «دکترین دفاعی» در برابر تسلیحات ناتو تبدیل شد. این پیوند، پیامی روشن به واشنگتن و متحدانش دارد. در جهان پساآمریکایی، ائتلاف‌های جدیدی در حال شکل‌گیری است که مرزهای جغرافیایی سنتی را به رسمیت نمی‌شناسد. اگر ترامپ به دنبال «معامله بزرگ» با پوتین است، باید بداند که مهره‌های این بازی دیگر فقط در دست روسیه نیست؛ بلکه زنجیره‌ای از قدرت‌های اوراسیایی در حال بازترسیم خطوط قرمز هستند.
 موازنه بر لبه تیغ
در حالی که پوتین روی نقشه‌های استراتژیک ژنو، با کارت «اقتصاد جنگی پابرجا» بازی می‌کند، واقعیت در خیابان‌های مسکو و ایژفسک روایت دیگری دارد. رئالیسم ساختاری به ما می‌گوید که قدرت ملی، تابعی از منابع است؛ اما این منابع در روسیه ۲۰۲۶، در حال مکیده شدن به درون سیاهچاله‌ای به نام «ماشین جنگ» هستند. روسیه اگرچه توانسته با «ناوگان اشباح» و نفت‌فروشی، تحریم‌ها را دور بزند و رشد ظاهری ۰.۶ درصدی را به رخ بکشد، اما این رشد، یک «شکوفایی سرطانی» است. وقتی بخش بزرگی از تولید ناخالص داخلی صرفاً برای تولید فلزاتی است که در دشت‌های دونباس ذوب می‌شوند، اقتصاد غیرنظامی به احتضار می‌افتد. پاشنه آشیل پوتین در این موازنه وحشت، نه موشک‌های ناتو، که «فرسایش نیروی انسانی» است. نرخ باروری ۱.۳ و فرار مغزها از ترس بسیج اجباری، روسیه را با یک «تنگنای بقا» روبرو کرده است. سیستمی که برای جبران ۱۰۰۰ کشته در روز، ناچار است به «تخلیه زندان‌ها» و استخدام مزدور از کوبا و کره شمالی روی بیاورد، در بلندمدت توان حفظ موازنه را نخواهد داشت.
تضاد میان «گیگا‌چت» روسی (که در سودای رقابت با هوش مصنوعی آمریکا شکست خورده) و آسانسورهای خرابی که قطعاتشان در انحصار غرب است، نشان‌دهنده یک «انحطاط تکنولوژیک» زیر پوسته نظامی‌گری است. پوتین شاید بتواند با دیپلماسی اجبار و حملات پهپادی، اراده غرب را فرسوده کند، اما در حال باختن جنگ به «زمان» و «جمعیت» است. جامعه‌ای که برای تسکین اضطراب ناشی از جنگ، به مصرف انبوه داروهای ضدافسردگی روی آورده، نمی‌تواند پایگاه پایداری برای یک هژمونی اوراسیایی باشد. در واقع، روسیه در حال معامله کردن «آینده» خود برای بازپس‌گیری «گذشته» (امپراتوری) است.
 از سیلوهای اتمی
تا جنگ پالس‌ها

در دکترین رئالیسم، «بازدارندگی» زمانی کار می‌کند که هزینه تهاجم از سود آن بیشتر باشد. روسیه در چهار سال گذشته، مفهوم موازنه وحشت را بازتعریف کرده است. کرملین با استفاده از «دیپلماسی پالس‌های موشکی»، موازنه را نه در میدان نبرد، که در ذهن سیاستمداران غربی مدیریت می‌کند. حملات دوره‌ای با ۴۰۰ تا ۶۰۰ موشک و پهپاد، بیش از آنکه ارزش نظامی داشته باشد، یک «سیگنال استراتژیک» است؛ پیامی به غرب که نشان دهد روسیه آماده است هزینه‌های زندگی مدرن را برای اوکراین و اروپا به دوران پیش از صنعتی شدن بازگرداند.
پوتین در قلب جنگ اوکراین «ماشه اتمی» نه به عنوان آخرین راهکار دفاعی، بلکه به عنوان یک ابزار فشار فعال برای مدیریت رفتار غرب استفاده می‌کند. مسکو با برجسته کردن خطر جنگ جهانی سوم، به دنبال «فلج کردن تصمیم‌گیری» در پایتخت‌های اروپایی و واشینگتن است تا از ارسال سلاح‌های پیشرفته‌تر به اوکراین جلوگیری کند. روسیه با جابه‌جایی مداوم «خطوط قرمز» هسته‌ای، سعی دارد هزینه‌ حمایت از اوکراین را برای ناتو غیرقابل‌تحمل جلوه دهد. این وضعیت یک «رولت روسی» است که در آن کرملین با هر بار آزمایش موشک‌های بالستیک یا تغییر در دکترین هسته‌ای خود، گلوله‌ای را در خشاب می‌گذارد تا به طرف مقابل بفهماند که اشتباه محاسباتی می‌تواند به فاجعه‌ای جهانی منجر شود.
پوتین تلاش می‌کند در مقابل رویکرد غیرقابل‌پیش‌بینی سیاستمداران غربی، خود را به عنوان کسی نشان دهد که ترسی از فشردن ماشه ندارد تا «توازن وحشت» را به سود خود حفظ کند.این موازنه وحشت در سال ۲۰۲۶ لایه‌ جدیدی پیدا کرده است: «بازدارندگی زیرساختی». وقتی نیمی از ساختمان‌های کی‌یف در سرمای زیر صفر بدون سیستم گرمایشی می‌مانند، پوتین در حال آزمایش اراده‌ی دموکراسی‌ها در برابر فشار فیزیکی است. در این موازنه، «انرژی» و «سرما» به اندازه کلاهک‌های هسته‌ای نقش بازدارنده ایفا می‌کنند.
 تکنولوژی به مثابه قدرت
در جهان پساآمریکایی، ما با پدیده‌ی «دموکراتیزه شدن وحشت» روبرو هستیم. نقش «پهپادهای مادر» در جنگ اوکراین، نماد غلبه‌ی فناوری ارزان و هوشمند بر سیستم‌های گران‌قیمت ناتو است. تبدیل شاهد-۱۳۶ به سکوی پرتاب پهپادهای FPV در عمق خاک اوکراین، نشان داد که موازنه قدرت دیگر صرفاً در انحصار بودجه‌های نظامی چند صد میلیارد دلاری نیست.
تکنولوژی در اینجا به مثابه قدرت مطلق ظاهر شده است:
خلاء استارلینک: وابستگی نیروهای روسی به استارلینک و سوءاستفاده تاکتیکی اوکراین از قطع آن، نشان داد که «اینترنت» حالا مرز جدید موازنه قدرت است. هر بازیگری که کنترل جریان داده را در دست داشته باشد، می‌تواند موازنه را در چند ساعت تغییر دهد.
گسست استراتژیک: قطع پیوند انرژی اروپا با روسیه، اگرچه در کوتاه‌مدت برای مسکو دردناک بود، اما در بلندمدت روسیه را به سمت یک «خودکفایی تهاجمی» در بلوک اوراسیا رانده است.
این موازنه جدید، بر خلاف دوران جنگ سرد، پایدار نیست؛ بلکه یک «موازنه بی‌آبات» است که هر روز با یک نوآوری در هوش مصنوعی یا یک نفوذ سایبری در زیرساخت‌های انرژی، بازتعریف می‌شود. در این فضا، «وحشت» نه از شلیک موشک، که از احتمال فروپاشی ناگهانی سیستم‌های حیاتی (برق، اینترنت و گرما) ناشی می‌شود.
 جایی برای رویاهای
لیبرال نیست

چهار سال پس از آنکه نخستین شعله‌های جنگ در اوکراین افروخته شد، بزرگترین آموزه‌ی این نبرد، «رستاخیز قدرت سخت» و مرگ زودرس توهمات صلح لیبرال بود. اوکراین به ما آموخت که در نظام بین‌الملل، وابستگی متقابل اقتصادی هرگز تضمینی برای امنیت نیست؛ بلکه برعکس، می‌تواند به سلاحی برای اخاذی استراتژیک تبدیل شود. اروپا که تصور می‌کرد با تجارت و خط لوله‌های گاز می‌تواند «خرس روسی» را اهلی کند، حالا در سال ۲۰۲۶ با واقعیتی زمخت روبروست: در آنارشی سیستمی، تنها قدرت نظامی و بازدارندگی واقعی است که مرزها را تعیین می‌کند.جنگ اوکراین به ما دو درس کلیدی داد:
۱. «پایان جهان تک‌قطبی»: گذار به جهان پساآمریکایی دیگر یک تئوری نیست، بلکه یک واقعیت لمس‌شدنی در سنگرهای زاپوریژژیاست. وقتی واشنگتن در دوران ترامپ از نقش هژمونیک خود عقب‌نشینی می‌کند، خلأ قدرت با «منطق زور» بازیگران منطقه‌ای و ائتلاف‌های اوراسیایی پر می‌شود.
۲. «اصالت بقا»: اوکراین نشان داد که اراده‌ی یک ملت برای بقا، می‌تواند معادلات قدرت مادی را به چالش بکشد؛ اما این اراده بدون دسترسی به لبه‌های تکنولوژی (پهپادها، جنگ سایبری و هوش مصنوعی) محکوم به فناست.
ما در فوریه ۲۰۲۶، در آستانه نظمی ایستاده‌ایم که در آن «حقوق بین‌الملل» تنها به اندازه‌ی بردِ موشک‌ها و پایداری شبکه‌های اینترنت اعتبار دارد. اوکراین برای ما آینه‌ای بود که در آن، چهره‌ی عریان و بی‌رحم قدرت را دیدیم. اگرچه دیپلماسی در ژنو و ابوظبی همچنان به دنبال فرمولی برای صلح می‌گردد، اما واقعیت این است که نظم نوین، نه بر اساس «قراردادها»، بلکه بر پایه‌ «موازنه وحشت» بنا شده است.
در این میان، اوکراین فراتر از یک بن‌بست نظامی، به قطب‌نمایی تبدیل شد که نشان داد در دنیای جدید، مرز میان آزادی و استبداد، نه با بیانیه‌های سیاسی، که با خون و فولاد ترسیم می‌شود. برای بازیگران دیگر درس اوکراین روشن است که در عصر پساآمریکایی، تنها کسانی بر سر میز مذاکره سهم خواهند داشت که پیش‌تر سهم خود را در میدان نبرد تثبیت کرده باشند.