شناسهٔ خبر: 14979648 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه شهروند | لینک خبر

مصر چگونه دو پاره شد؟(1)

صاحب‌خبر -

| نویسنده: اسکات اندروسون  | ترجمه: مینو میرزایی|

لیلا سویف وقتی 16‌سال داشت، در نخستین گردهمایی سیاسی شرکت کرد. سال 1972 بود و معترضان خواهان دستیابی به چیزهایی بودند که اکثر دانش‌آموزان در آرزوی آنند؛ جهان عادلانه‌تر و آزادی بیان بیشتر.  اما آنها یک درخواست دیگر نیز داشتند که کمی برای جهان عرب، خاص بود: این‌که رئیس‌جمهوری وقت مصر، انورسادات برای بازپس‌گیری شبه جزیره سینا که از زمان جنگ شش روزه‌ سال 1967 زیر سلطه اسراییل بود، آغازگر جنگی باشد.
بعد از این ماجرا، لیلا به‌زودی به قدرت نافرمانی مدنی پی برد؛ چراکه سادات‌ سال بعد به اسراییل حمله کرد؛ اما آنچه که از نظر لیلا دور مانده بود، خشم و غضب والدینش بود. فقط دو ساعت پس از پیوستن او به اعتراض میدان تحریر قاهره، مادر و پدرش او را به زور به خانه آوردند. لیلا می‌گوید: «از آن به بعد دریافتم که سرپیچی از دولت، به‌ مراتب آسان‌تر از سرپیچی از والدینم است.» لیلا در زندگی خود از امتیازات ویژه و آزادی فکری برخوردار بود. والدینش استاد دانشگاه بودند و خواهر بزرگتر او «اهداف سویف» یکی از شناخته‌شده‌ترین رمان‌نویسان معاصر مصر است.
او در اوایل عمر خود به سیاست چپ‌گرا متمایل شد. وقتی در اواسط دهه 1970 در دانشگاه قاهره ریاضیات می‌خواند، همسر آینده خود را ملاقات کرد که سرکرده یک تشکیلات دانشجویی زیرزمینی خواهان انقلاب بود. از آن زمان به بعد، مصر به مدت طولانی به‌عنوان پایتخت سیاسی خاورمیانه و زادگاه جنبش‌ها و عقاید انقلابی در نظر گرفته شد که تا مدتی کم و بیش ادامه پیدا کرد.  
با ورود به دهه 1940 توجه به مصر همچون اغلب کشورهای خاورمیانه، کمتر شد؛ اما این کشور باز هم دربند قدرت‌های اروپایی بود که اراده خود را از دهه‌های قبل بر آن تحمیل کرده بودند. این وضع با کشف میدان‌های وسیع نفتی در منطقه و فروپاشی امپراتوری‌های بریتانیا و فرانسه در پایان جنگ جهانی دوم تغییر کرد.  وقتی ناصر و افسران آزاد در جنبش افسران نظامی جزء، پادشاه مصری سرسپرده به غرب را در ‌سال 1952 سرنگون کردند، سرعت تغییر تا حد زیادی تسریع شد. ناصر با دفاع قهرمانانه از سوسیالیسم عربی و اتحادیه پان عرب، به‌سرعت به یک شخص مطرح در سراسر جهان عرب مبدل شد، او سخنگوی مردمی بود که برای مدت طولانی تحت سیطره خارجیان و نخبگان تحصیلکرده غربی بودند. عامل حیاتی برای محبوبیت این مرد قدرتمند، چیزهایی بود که با آنها مخالفت می‌کرد؛ استعمار، امپریالیسم، رژیم اسراییل.
موفقیت ناصر الهام‌بخش بسیاری از رهبران آینده عرب شد؛ چراکه در هیچ جایی به اندازه خاورمیانه دولت‌های مصنوعی توسط قدرت‌های اروپایی شکل نگرفته است. تا ‌سال 1968 افسران نظامی از فلسفه بعثی (رنسانس) -‌یک شکل شبه‌سوسیالیسم از پان عربیسم- حمایت کردند که قدرت در عراق و سوریه را قبضه کرده بود.  آنها‌ سال بعد توسط ستوان معمر قذافی یکپارچه شدند، کسی که «تئوری جهان سوم» او تا حدی گیج‌کننده بود و دموکراسی سنتی را به نفع قانون «کمیته‌های مردمی» رد می‌کرد. در هر سه کشور عراق، سوریه، لیبی مانند مصر، پادشاهی‌ها یا مجالس مورد نظر غرب عقیم ماندند یا کنار گذاشته شدند.
اما ناصر مزیتی داشت که همتایانش در منطقه نداشتند. با حس هویت ملی که کششی از دل  هزاره‌ها بود، مصر هرگز در معرض خطر از هم پاشیده‌شدن به نظر نمی‌رسید، از سوی دیگر، تمایلات استقلال قبایل یا هویت فرقه‌ای به میزانی که در سوریه یا عراق بود، در مصر وجود نداشت. در همان زمان، سنت ریشه‌دار مصر در لیبرالیسم نسبی، چشم‌انداز سیاسی ستیزه‌جویانه‌ای ایجاد کرد که تشکیل طیفی از کمونیست‌های سکولار تا مسلمانان بنیادگرا را به دنبال داشت.
بخشی از نبوغ ناصر توانایی او در ایجاد اتحاد میان بخش‌های جدا از هم بود و او این کار را با توسل به دو عامل غرور ملی مصر و بیزاری از غرب که در همه مردم مشترک بود، انجام می‌داد و شاید 70‌سال قوانین سختگیرانه بریتانیا هم به او کمک می‌کرد.
بنابراین حتی وقتی محافظه‌کاران اسلامی به واسطه تمایل ناصر به سکولاریسم گسترده نگران شدند، هنوز ناصر را به‌عنوان یک قهرمان برای ملی کردن کسب و کاری می‌دیدند که غربی بود و از جهت ضربه‌زدن به بریتانیا، فرانسه و اسراییل در بحران سوئز ‌سال 1956 به او افتخار می‌کردند.
به همین طریق، لیبرال‌های شهری مانند خانواده سویف که قوانین ناصر را خوار می‌شمردند -‌چراکه آنها را برآمده از دیکتاتوری نظامی می‌دانستند- او را برای رهبری در جنبش عدم تعهد بین‌المللی و به دلیل بی‌حرمتی غرور‌آمیزش در برابر تهدیدات و تطمیعات ایالات متحده، زمانی که این کشور سعی می‌کرد مصر را وادار کند که طی جنگ سرد سرش به کار خودش باشد، تشویق مي‌كردند.
همین وسیله‌ای شد برای این‌که ناصر و جانشین او انورسادات کنترل خود را بر قدرت حفظ کردند؛ بازی چپ و راست دو رقیب زمانی که لازم بود بر یک دشمن خارجی تمرکز کنند، آنها را با هم متحد می‌کرد. چنین مانورهایی به چرخش‌های عجیب سیاسی مردم منجر می‌شد ازجمله نخستین راهپیمایی لیلا سویف.  لیلا و احمد پس از کار مشترک بر روی علل چپ‌گرایی در دانشگاه قاهره در ‌سال 1978 با هم ازدواج کردند. در همان سال، چشم‌انداز سیاسی مصر کاملا وارونه شد. در ماه سپتامبر، سادات پیمان کمپ دیوید را امضا کرد که به معاهده صلح با اسراییل با میانجیگری آمریکا منجر شد. این تغییر عجیب همزمان مصر را به اردوگاه مشتریان آمریکا سوق داد و آن را از بقیه کشورهای عرب جدا کرد؛ اما آنچه که در غرب به‌عنوان عملی جسورانه در نظر گرفته می‌شد، از نظر اغلب مصری‌ها خیانت و شرم ملی محسوب می‌شد و این برای سادات بسیار شوم بود.  
دیدگاه لیلا و احمد نیز مثل بقیه مردم همین بود. در سایه معاهده صلح ‌سال 1979 برخی از مردان در گروه زیرزمینی احمد شروع به خرید اسلحه از بازار سیاه و اقدام علیه دولت کردند؛ البته این طرح‌ها هرگز عملی نشد. در عوض، این اسلام‌گرایان بودند که درنهایت به سادات شلیک کردند و او را در ‌سال 1981 در یک رژه نظامی در قاهره به قتل رساندند.  یک ماه بعد، لیلا نخستين فرزندشان را به دنیا آورد، یک پسر به نام علا. زندگی آنها در فضای داخلی غیرسیاسی ادامه داشت و تا ‌سال 1983 لیلا در تلاش بود که با موقعیت شغلی جدیدش در جایگاه استاد ریاضیات در دانشگاه قاهره به تربیت فرزندش بپردازد. با این حال وقتی جانشین سادات، حسنی مبارک دستور سرکوب امنیتی فراگیر را صادر کرد، روال عادی زندگی شکست و فروریخت. احمد و همکارانش در گروه زیرزمینی در میان کسانی بودند که به دام افتادند. احمد به‌سختی شکنجه شد و اعتراف‌نامه کاملی را امضا کرد که منتشر شد و بعد در انتظار اجرای حکمش ماند.
در اواخر‌ سال 1984 آن حکم مورد تجدید نظر قرار گرفت؛ اما اخبار، شوم بود: احمد به جرم حمل غیرقانونی اسلحه گناهکار شناخته و به پنج‌سال زندان محکوم شد. در آن زمان، لیلا در فرانسه بود تا با پذیرشی که دریافت کرده بود، تحصیلات خود را در رشته ریاضی ادامه دهد، اما وقتی که حکم احمد صادر شد، با علا سریعا به قاهره بازگشت.   
به لطف یک راه گریز در قانون مصر، مجازات جرایم مربوط به امنیت ملی مانند آنچه که در مورد احمد اتفاق افتاده بود، باید به تأیید رئیس‌جمهوری وقت می‌رسید؛ فرآیندی که به‌طور طبیعی چند ماه به طول می‌انجامید و طی آن دوران، متهم می‌توانست به قید وثیقه آزاد باشد. این زوج با انتخاب وسوسه‌انگیزی مواجه بودند.  لیلا که حالا 60 ساله است درباره آن دوران می‌گوید: «ما باید تصمیم می‌گرفتیم که احمد حکم را بپذیرد و 5‌سال به زندان برود یا این‌که راهی می‌یافتیم و او را از کشور خارج می‌کردیم یا جایی در داخل کشور او را پنهان می‌کردیم. درنهایت تصمیم بر این شد که او را در داخل کشور مخفی کنیم.»
برای چند ماه، این زوج با پسر سه‌ساله خود مانند فراری‌ها زندگی کردند؛ اما در‌نهایت هر دو دریافتند که کاری بیهوده است.  لیلا می‌گوید احمد از طرفی مایل نبود کشور را ترک کند و از طرف دیگر نمی‌توانست برای همیشه مخفی شود. او تصمیم گرفت که محکومیت پنج‌ساله را بپذیرد و تسلیم شد؛ اما این کار لزوما برای لیلا آسان نبود.  او دوباره باردار شده بود و زمانی که احمد دوران محکومیتش را سپری می‌کرد، دختری به دنیا آورد که نامش را مونا گذاشتند.  
با ادامه توافق با آمریکا و اسراییل که سادات آغازگر آن بود، مبارک به‌طور طبیعی وارث عهدنامه‌ای شد که از نظر هموطنانش ننگین و شوم بود.  مبارک حتی با مطرح کردن تفکر دشمن قدیمی خارجی نیز در ایجاد انسجام ملی ناتوان بود. او یک سازوکار دقیق طراحی کرد تا نقش سکولار چپ‌گرای خود را ایفا کند و مخالفان نظامی اسلامی را در برابر هم قرار دهد.
احمد که برای مبارزه با تجدید ساختار قضائی مصمم بود، وقت خود را در زندان به مطالعه حقوق اختصاص داد و یک ماه پس از آزادی در‌ سال 1989 اجازه انجام وکالت در دادگاه مصر را یافت. این اتفاق زندانی سابق و همسرش را در مسیر زندگی بهتری قرار داد. لیلا استاد شاغل در دانشگاه قاهره و احمد که اکنون وکیل شده بود، فرصت پیدا کردند که یک زندگی راحت برای خودشان در میان نخبگان قاهره درست کنند.