پوریا عالمی: اولش اینقدر بود؛ قدر نوک انگشت. از زیر گلوم شروع کرد به ریختن. رفتم دکتر روانپزشک و گفتم ریخت. گفت چیزی نیست. بهش میگویند ریزش سکهای. خودش درمیآید، اما خودش درنیامد. الان اینقدر ریخته که از حالت سکهای خارج شده و تبدیل شده به اسکناسی. قدر یک هزارتومانی زیر گلو و روی صورتم مو ریخته.
در مطب : دکتر گفت: عصبی است. ریلکس کن درمیآید.گفتم: اگر میتوانستم ریلکس کنم که نمیریخت. دکتر گفت: کمتر عصبی شو. خودترو کنترل کن. گفتم: باشه. از این بهبعد که از خانه خارج میشوم و میزنم وسط اینهمه هیاهو و دود و بوق و دروغ، ماشین خواست زیرم بگیرد یا رئیسم حرف مفت زد یا مرئوسم حرف درشت زد یا تیترهای اینهمه جنگ و تورم و بدبختی را توی خاورمیانه خواندم، سریع دراز میکشم کف زمین وسط خیابان و شاواسانا میکنم و شروع میکنم به یوگا تا ذهنم آرام شود. دکتر گفت: فکرت عالی است. حتما در مواجهه با مشکلات، کف خیابان یا اداره شاواسانا کن و خودت را آرام کن. گفتم: ببخشید تیکه انداختم.
در روزنامه: دیروز هم آمدم روزنامه. بچهها گفتند اوهاوه... تو هم؟ گفتم من هم چی؟ گفتند تو هم عصبی میشوی و موهای صورتت میریزد؟ گفتم: والا با این فشاری که من توی این سالها تحمل کردهام، همهچیزم قبلا ریخته بود. منتها الان زده به صورتم و به چشم شما میآید. بچهها گفتند: اصلا باورمان نمیشد تو هم استرس بگیری. توروبهخدا دوتا از ماجراهای سوفیا و میدونرو بنویس بخونیم بخندیم. گفتم: طنزنوشتن شغلم است. ربطی به حال درونیام که ندارد. سنگ که نیستم. بچهها گفتند: قاهقاهقاه... مردیم از خنده... چقدر بانمکی... توروبهخدا یه چیز دیگر بگو بخندیم... .
سیر بمال: رفته بودم بازار، خیارشور بخرم. ما خانوادگی معتقدیم توی بازار همهچیز ارزانتر است. بههمیندلیل 50هزارتومان خرج میکنیم برسیم بازار که دوهزارتومان ارزانتر بخریم. خلاصه توی بازار به یارو گفتم خیارشور داری؟ گفت: سیر بمال. گفتم: جان؟ گفت: اونجاها که ریختهرو میگم. واسه من هم ریخته بود. سیر مالیدم. فقط زیاد نمال. یهطوری بمال که دربیاد. یهطوری نمال که بسوزه. قلق داره. میخوای برات بمالم؟ گفتم: نه خیلی ممنون. ترجیح میدهم درنیاید.
وصیت: سوفیا... ! آن وقتی که من شیری بودم و یال و دمی داشتم، جلو بابات موش میشدم. حالا به بابات بگو: میدون دوم از دست بابای سوفیا یال و پرش ریخت، خوبش شد؟
سیر بمال
صاحبخبر -