کتاب صوتی
صاحبخبر - هفته پیش وقتی داشتم در آشپزخانه کار میکردم و آروین هم کنارم ماشین بازی میکرد ناگهان به یاد کتاب صوتی یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی افتادم به طرف دستگاه رفتم و دیویدی مربوطه را در آن گذاشتم و به یک عاشقانه آرام گوش میدادم و کارهایم را انجام میدادم. اینقدر لذت بخش و دلنشین بود که وقتی آن را قطع کردم یک لحظه از ذهنم گذشت که ای کاش کتاب صوتی بقیه کتابهای دوست داشتنیام را نیز میداشتم. فکر کردن به این موضوع همانا و دست به کار شدن برای ضبط کردن صدای خودم همانا. کتاب «چراغها را من خاموش میکنم» از زویا پیرزاد را آوردم و شروع کردم به بلند بلند خواندن و صدایم را در گوشی تلفن همراهم ضبط کردم. خلاصه اینکه خیلی حس خوبی است که کتابی که دوستش دارم را با صدای خودم با همه تپق هایم گوش میدهم و حتی در بعضی از پاراگرافهای کتاب داستان را قطع میکنم و میخندم یا خاطرهای مرتبط با آن را تعریف میکنم. چند روز پیش بعد از خوردن صبحانه با آروین بیرون رفتیم و وسایل مورد نیاز برای شور لوبیا سبز را خریدیم وقتی به خانه رسیدیم کتاب «چراغها را من خاموش میکنم» با صدای خودم پلی کردم و سپس با کمک آروین دست به کار شدیم و شور لوبیا سبز درست کردیم. جالب ماجرا این بود که به جای اینکه بخواهم به آروین بگویم نکن یا دست نزن همان ابتدا به او یک کار دادم و گفتم سیرها را برای مامانی پوست بکن. آروین با غرور و خوشحالی در کنارم مشغول شد و هر یک دقیقه یک بار هم میگفت من به مامانی کمک میکنم و من هم با اغراق فراوان میگفتم ممنونم که به مامانی کمک میکنی پسر گلم و آروین از شنیدن همین یک جمله ساده غرق لذت میشد و چشمانش از خوشحالی برق میزد. خلاصه اینکه کنار هم کار کردیم و به کتاب صوتی گوش دادیم. حالا از آن روز آروین روزی چند بار به گوشی من اشاره میکند و میگوید قصه مامانی رو بذار! یعنی قصه با صدای مامانی... بعد از تجربه ضبط صدای خودم تصمیم گرفتم علاوه بر فیلمهایی که از آروین میگیرم گاهی هم صدایش را ضبط کنم در نتیجه از او خواستم برایم قصه بگوید و او شروع کرد به گفتن یک قصه من در آوردی در مورد خودش و دوست پارکیاش... اینقدر قصه او شیرین و بامزه شده است که روزی هزار بار آن را میگذارم و گوش میدهم و لبخند میزنم. خلاصه اینکه این روزها حسابی سرمان با آروین گرم است و خودمان را کم کم آماده شبهای بلند پاییزی میکنیم...∎