به گزارش گروه رسانهای شرق،
نیروانا مهرآئین
در ریاضیات، فراکتال ماندلبروت پدیدهای شگفتانگیز است. هرچه بیشتر بر یک بخش کوچک از تصویر زوم کنید، دوباره همان الگوی بزرگتر را مشاهده خواهید کرد. گویی هر جزء، بازتابی از کل است؛ نه مشابه آن، بلکه بازتولید همان منطق در مقیاسی دیگر.
خاورمیانه نیز بیش از آنکه شبیه یک صفحه شطرنج باشد، به یک فراکتال ماندلبروتی شباهت دارد. در این منطقه، رویدادها مستقل از یکدیگر نیستند. یک حمله در ضاحیه جنوبی بیروت، صرفا یک حادثه امنیتی در لبنان نیست؛ همان الگویی را بازتولید میکند که در روابط ایران و اسرائیل، در مناسبات تهران و واشینگتن و حتی در معماری امنیتی کل منطقه جریان دارد. به همین دلیل است که میان برداشت ایران و برداشت آمریکا از حمله به ضاحیه شکافی عمیق وجود دارد. در حالی که دونالد ترامپ اعلام میکند لبنان نباید بخشی از هرگونه تفاهم با ایران باشد، تهران دقیقا برعکس میاندیشد. از نگاه ایران، حمله به ضاحیه را نمیتوان از مذاکرات، آتشبسها و معادلات منطقهای جدا کرد؛ زیرا همه این موارد بخشی از یک زنجیره واحد هستند. اگر در نقطهای از این زنجیره تنش افزایش یابد، کل ساختار تحت تأثیر قرار میگیرد.
در این چارچوب، واکنش ایران به حمله اخیر صرفا واکنش به یک عملیات نظامی نیست، بلکه واکنش به نقض منطق آتشبس و ثبات منطقهای است. از منظر تهران، وقتی از کاهش تنش سخن گفته میشود اما همزمان حملات نظامی ادامه پیدا میکند، میان گفتار سیاسی و رفتار میدانی شکاف ایجاد میشود. چنین شکافی نهتنها اعتماد را فرسایش میدهد، بلکه بنیان هرگونه توافق پایدار را نیز تضعیف میکند. در همین نقطه، ماجرای پیامهای همزمان اهمیت پیدا میکند. در یک بازه زمانی کوتاه، از یک سو پیامهای دیپلماتیک و میانجیگرانه از کانالهایی مانند پاکستان منتقل میشود و از سوی دیگر، حملات نظامی در منطقه ادامه مییابد. این وضعیت، تصویری متناقض اما آشنا از سیاست خاورمیانه ارائه میدهد؛ منطقهای که در آن نامه و موشک، مذاکره و فشار، دیپلماسی و عملیات نظامی اغلب بهصورت همزمان به کار گرفته میشوند.
اما آیا این دو مسیر متناقضاند؟ شاید پاسخ منفی باشد. در بسیاری از بحرانهای معاصر، قدرتها تلاش میکنند از دو زبان بهطور همزمان استفاده کنند؛ زبان دیپلماسی برای باز نگهداشتن مسیر گفتوگو و زبان قدرت برای حفظ اهرم فشار. مسئله اصلی نه وجود این دو زبان، بلکه نحوه تفسیر آنها از سوی طرف مقابل است. در اینجا ضاحیه به یک نماد تبدیل میشود. اگر بر ضاحیه زوم کنیم، نزاعی میان اسرائیل و بازیگران لبنانی میبینیم. کمی عقبتر برویم، همان الگو به رقابت ایران و اسرائیل تبدیل میشود. در مقیاسی بزرگتر، همان الگو در روابط ایران و آمریکا تکرار میشود؛ فشار در کنار مذاکره، بازدارندگی در کنار دیپلماسی و تهدید در کنار پیشنهاد توافق. این همان منطق فراکتال ماندلبروت است؛ تکرار یک الگوی واحد در سطوح مختلف. از این منظر، اختلاف واقعی میان تهران و واشینگتن بر سر یک حمله یا یک آتشبس نیست؛ اختلاف بر سر تعریف ماهیت منطقه است. آمریکا میکوشد پروندهها را تفکیک کند؛ لبنان یک موضوع، برنامه هستهای موضوعی دیگر و مذاکرات نیز مسیری جداگانه. اما ایران منطقه را یک سیستم بههمپیوسته میبیند که در آن امنیت بیروت، دمشق، تهران و حتی مذاکرات سیاسی از یکدیگر قابل جداسازی نیستند.
اسرائیل نیز در میانه این معادله قرار دارد. هر حمله به ضاحیه تنها یک اقدام تاکتیکی نیست؛ پیامی است که بهطور همزمان برای لبنان، ایران، آمریکا و بازیگران منطقهای ارسال میشود. به همین دلیل، اثر آن فراتر از محدوده جغرافیایی خود گسترش مییابد. شاید مهمترین درس حمله به ضاحیه همین باشد: در خاورمیانه هیچ رویدادی صرفا محلی نیست. همانگونه که در فراکتال ماندلبروت، هر جزء تصویری از کل را در خود دارد، ضاحیه نیز تصویری فشرده از کل معادله خاورمیانه است؛ جایی که آتشبس و جنگ، نامه و موشک، مذاکره و بازدارندگی، همگی در یک قاب واحد دیده میشوند.
به همین دلیل، بحث بر سر اینکه لبنان بخشی از توافق با ایران هست یا نیست، بیش از آنکه یک اختلاف دیپلماتیک باشد، بازتاب دو نگاه متفاوت به ساختار قدرت در خاورمیانه است؛ یک نگاه که منطقه را مجموعهای از پروندههای جداگانه میبیند و نگاهی دیگر که آن را فراکتالی واحد میداند؛ ساختاری که هر بخش آن، بازتابی از کل آن است.