شناسهٔ خبر: 78442410 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: شهرآرانیوز | لینک خبر

از بوسیدن پای مادر تا شهادت؛ روایت وداع شهید علی اکبر ساکت

طاهره جاغوری از آخرین دیدار با پسرش می‌گوید. علی‌اکبر چنان پاهای مادر را بوسید که او گفت: «بس کن مادرجان، داری آتش به دلم می‌زنی.» ۴۰ روز بعد، همان پسر در جنگ تحمیلی سوم شهید شد.

صاحب‌خبر -

به گزارش شهربانو، طاهره جاغوری، چندسالی است در محله کوی سلمان سکونت دارد. او این روز‌ها داغ‌دار شهادت فرزند دومش است که در جنگ تحمیلی سوم، درست قبل از آتش‌بس به شهادت رسید.

وقتی پسرش را سال‌ها پیش باردار بود تا چهار ماه نخست، این را نمی‌دانست و پنج‌ماه بعد در یک روز زمستانی، زمانی‌که در سخت‌ترین شرایط و امکانات به سر می‌برد در ۲۲ دی‌ماه ۱۳۶۵ برای دومین‌بار و در نوزده‌سالگی مادر شد.

حالا شهید علی‌اکبر ساکت که در ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ به شهادت رسید، مایه افتخار طاهره‌خانم شده است.

پیش از این با خانواده شهید ساکت به‌ویژه همسرش گفت‌وگوی مفصلی داشتیم که در تاریخ ۷ اردیبهشت منتشر شد و به بهانه چهلمین روز خاک‌سپاری این شهید، به‌سراغ مادرش، طاهره جاغوری آمده‌ایم؛ مادری که به جزئیات رفتاری پسرش خوب توجه کرده است و هرچند دقیقه که صحبت می‌کنیم، یک خاطره از او برایمان تعریف می‌کند.

وقتی راه خانه را گم کردم

بین خاطرات طاهره‌خانم، دوره‌ای که علی‌اکبر را باردار بود، نقطه پررنگی است. انگار قرار بوده است از همان اول، علی‌اکبر در ذهن مادر جا باز کند؛ «پسر اولم علی هنوز یک‌سال‌و ۱۰ ماهه بود که دیدم حالم طور خاصی است. با خودم گفتم شاید مریض‌احوال شده‌ام. رفتم دکتر گفت باید سونوگرافی بروم. نتیجه را که بردم گفت خانم! شما چهارماهه حامله‌ای.»

طاهره‌خانم تا این جمله را از زبان دکتر می‌شنود، یاد پسر شیرخواره و سختی زندگی در خانه‌شان می‌افتد و اول از همه به این فکر می‌کند که چطور از این به بعد بار فرزند دومش را به دوش بکشد. او به قدری برای خبردادن این ماجرا به همسرش، محمدآقا گرفتار ترس و استرس می‌شود که تا چند ساعت در خیابان‌های شهر سرگردان می‌شود؛ «در میدان شهدا نشسته بودم و راه خانه‌ام را برای چندساعت گُم کردم. داشتم با خودم فکر می‌کردم من که هیچ علامتی از بارداری نداشتم، چطور این دومی را حامله شدم. حالا به محمدآقا چه بگویم. علی چه می‌شود؟ چطور از دو بچه نگهداری کنم؟ آن‌قدر گیج بودم که توی ایستگاه اتوبوس چندساعت نشستم تا اینکه ساعت حدود ۳ بعدازظهر به خانه رسیدم.»

گل از گل پدر شکفت

خانه طاهره‌خانم و محمدآقای جوان آن وقت‌ها، وکیل‌آباد بود که شکل و شمایلش به روستا می‌ماند و مثل امروز آباد نبود. یکی از نگرانی‌های طاهره نگهداری از فرزندان و زندگی در خانه‌ای بود که امکانات چندانی نداشت؛ «دور‌و‌برمان زمین‌های برهوت یا شهرک‌های کوچک و دور بود که دسترسی زیادی هم نداشت. یادم می‌آید نزدیک خانه ما شهرکی بود که به آن می‌گفتند ناسیونال. روبه‌روی ما یک زمین ۲ هزار‌متری و پرت بود. برای رفت‌و‌آمد باید کلی زمان می‌گذاشتیم. خانه‌مان نوساز بود. ما طبقه چهارم می‌نشستیم و آب نداشتیم. مجبور بودم برای شست‌وشو تا طبقه اول بروم و هر‌روز ۵۱ پله را چندین‌بار بالا و پایین می‌رفتم. مادر شوهر مرحومم آن زمان در یکی از طبقات آپارتمان زندگی می‌کرد.»

طاهره‌خانم با هر سختی که بود، خود را به خانه رساند. همسرش که آمد و ناهارش را خورد، روبه‌رویش نشست و گفت «محمدآقا! من حامله‌ام.»

طاهره‌خانم فکر می‌کرد الان است که همسرش اخم‌و‌تخم کند، اما برخوردش غیر قابل پیش‌بینی بود. مادر شهید حالا برایمان تعریف می‌کند: تا این را گفتم، محمدآقا دست‌هایش را بالا برد و گفت «خدایا شکرت و مرا بوسید.» محمدآقا، چون خودش تک‌فرزند بود با هر بار بارداری طاهره‌خانم، گل از گلش می‌شکفت و از او به‌خاطر فرزندانش تشکر می‌کرد.

عکس یادگاری آخرین سفر

طاهره‌خانم در شصت‌سالگی، حرف‌های بسیاری برای گفتن از شهیدش دارد، اما خاطره آخرین زیارتی را که همراه پسرش به کربلا رفت، خیلی خوب به یاد می‌آورد؛ «نیمه شعبان سال گذشته در بهمن‌ماه برایمان بلیت گرفت و گفت با هم برویم کربلا. من و پسر کوچکم و علی‌اکبر همراه همسر و دخترانش با یکی از کاروان‌ها راه افتادیم سمت مرز.»

در این کاروان زن و شوهر از‌پا‌افتاده‌ای هم بودند؛ خانم با ویلچر رفت‌و‌آمد می‌کرد، اما لب مرز ویلچر خراب شد. علی‌اکبر که این صحنه و وضعیت زوج را دید، تنهایشان نگذاشت. طاهره‌خانم تعریف می‌کند: از همان لب مرز، این زن و شوهر همراهمان بودند. علی‌اکبر یک لحظه هم نگذاشت آنها تنها باشند. در هتل با هم بودیم. به هر زیارتگاهی می‌رفتیم، آنها را همراه خودمان می‌بردیم. گویی حاج‌خانم جزو خانواده ما شده بود و دختران علی‌اکبر هم خیلی دوستش داشتند.

مادر شهید ادامه می‌دهد: احساس می‌کردم خبر‌هایی هست و این سفر، سفری عادی نیست. تا حالا علی‌اکبر را این‌طور ندیده بودم. پسر کوچکم می‌گفت «مامان! با اینکه ما چندین‌بار در اربعین با هم کربلا رفته‌ایم، حال داداش این‌بار متفاوت با دفعه‌های قبلی است.» علی‌اکبر بر سر هر مزاری می‌رفت، به پهنای صورت اشک می‌ریخت. هرجا می‌رفتیم می‌گفت «مامان! بیا با هم عکس بگیریم. اینها یادگاری می‌ماند.»

آخرین دیدار

طاهره‌خانم لحظه شنیدن خبر شهادت فرزند را این‌گونه برایمان توصیف می‌کند: فکر کردم قلبم افتاده است؛ نه توانستم حرف بزنم و نه توانستم گریه کنم. تمام خاطراتش در ذهنم مرور شد و جلو چشمم آمد. در آخرین دیدار وقتی داشت می‌رفت، از من خواست برایش دعا کنم. پاهایم را به قدری بوسید که گفتم «بس کن مادرجان! با این کار داری آتش به دلم می‌زنی.» او ادامه می‌دهد: «اگرچه دلتنگش هستیم و غم شهادت علی‌اکبر هیچ وقت کم نمی‌شود، به راهی که انتخاب کرده است، افتخار می‌کنم.»