به گزارش ایرنا، هنوز سپیده کامل سر نزده بود که کوچههای شهر یکییکی از خواب بیدار میشدند و هوا خنک بود و خیابانهای بجنورد نیمهخاموش؛ اما او مدتها بود که خواب را پشت سر گذاشته بود.
کفشهای کارگریاش را آرام پوشید تا صدایش مادر را بیدار نکند و همان مادر بیماری که شبها سرفههایش در خانه کوچک اجارهای میپیچد و دل پسر را بیشتر از خستگی کار میلرزاند.
چند لقمه نان خشک را در سفره پیچید، بطری آب را برداشت و بیصدا از خانه بیرون زد؛ مثل همه صبحهایی که سالهاست شبیه هم تکرار میشوند.
کوچه هنوز تاریک بود و نسیم خنکی میوزید و او دستهایش را در جیب لباس کار کهنهاش فرو برده بود و چشمهایش خواب میخواست، اما زندگی مجال خوابیدن طولانی به او نمیداد.
میگفت: «بعضی وقتا حس میکنم هنوز شب تموم نشده که دوباره باید بیدار شم...»
اتوبوس کارگران آرام از پیچ خیابان گذشت و مردهای خسته یکییکی سوار شدند؛ مردهایی با صورتهای خاموش با دستهایی زمخت و نگاههایی که انگار سالهاست خندیدن را فراموش کردهاند.
او گوشهای کنار پنجره نشست و سرش را به شیشه تکیه داد و چشمهایش را بست؛ نه برای خواب، فقط برای چند دقیقه آرام گرفتن.

آن مرد؛ زیر آفتابِ بیرحمِ کارگاه
کارگاه ساختمانی در حاشیه بجنورد و در شهرک کارگاهی از دور شبیه غولی آهنی بود؛ نیمهکاره، غبارگرفته و پر از صدای فلز و سیمان؛ هنوز آفتاب کامل بالا نیامده بود که کار شروع شد و صدای دستگاه برش، فریاد استادکارها، برخورد میلههای آهنی و چرخیدن میکسر سیمان در هوا پیچیده بود.
او کلاه ایمنی رنگورو رفتهاش را روی سر گذاشت، آستینهای خاکی لباسش را بالا زد و بیهیچ حرفی میان دیگر کارگرها گم شد.
از پایین، داربستها ترسناک به نظر میرسیدند؛ ستونهایی بلند که تا چند طبقه بالا رفته بودند و باد، آرام آنها را تکان میداد. اما او عادت کرده بود؛ عادت به ارتفاع، به خطر، به ترسهایی که دیگر وقتی برای فکر کردن به آنها نمانده است.
کیسههای سیمان را روی شانه میگذاشت؛ همان شانههایی که هنوز جوان بودند، اما زیر بار زندگی خم شده بودند.
عرق از پیشانیاش پایین میآمد و با گرد سفید سیمان روی صورتش مخلوط میشد و گاهی سرفه میکرد، دستش را روی سینه میگذاشت و دوباره کار را ادامه میداد؛ انگار توقف کردن حق او نبود.
در میان همهمه کارگاه، چشمش گاهی به آسمان میافتاد؛ آسمانی آبی و دور که از لابهلای تیرآهنها دیده میشد و شاید همان چند ثانیه نگاه کردن به آسمان تمام استراحت روزش بود.

آن مرد؛ میان آجرها و خستگی
ظهر که شد، آفتاب بیرحمانه روی سقف فلزی کارگاه میکوبید و گرما نفس را بند میآورد و بوی سیمان خیس در هوا سنگین شده بود.
کارگرها گوشهای نشستند؛ روی بلوکهای سیمانی، کنار فرغونها یا زیر سایه باریک دیوار نیمهکاره و او آرام نشست. دستهایش را نگاه کرد؛ دستهایی زخمخورده، ترکخورده و خسته.
انگار هر خط روی آن دستها، قصه یک روز سخت بود و نان خشکش را بیرون آورد. لقمه کوچکی گرفت و با خجالت گفت: «آدم وقتی کارگره، به کم قانع میشه...»
کنارش نشستم. اول کمحرف بود و بیشتر نگاه میکرد تا حرف بزند؛ اما درد وقتی زیاد باشد، بالاخره راه خودش را به زبان باز میکند.
از زندگیاش گفت؛ از پدری که سالها پیش بیمار شده و دیگر توان کار کردن ندارد و از خواهر کوچکش که دلش میخواهد مسافرت برود و از اجارهخانهای که هر سال بیشتر میشود و از شبهایی که حساب دخل و خرج، خواب را از چشمش میگیرد.
میگفت: «بعضی وقتا آخر ماه میمونم چیکار کنم... فقط دعا میکنم مریضی و بیکاری باهم نیاد سراغمون.»
وقتی این جمله را میگفت، لبخند تلخی گوشه صورتش نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه پنهان کردن بغض بود.
سکوت کوتاهی میانمان افتاد. صدای پتک از دور میآمد و باد، گرد خاک را آرام در هوا میچرخاند و بعد آرام ادامه داد: «من از کار فرار نمیکنم... فقط بعضی روزا بدن آدم دیگه نمیکشه.»
نگاهش را از زمین گرفت و به ساختمان نیمهکاره روبهرو خیره شد؛ ساختمانی که شاید چند ماه بعد، خانه امن خانوادهای شود، اما خودش هنوز سقفی ندارد که با خیال راحت زیرش بخوابد.

آن مرد؛ جوانی که مانده زیر داربستها
بعدازظهر سختتر بود و خستگی حالا در پاهایش نشسته بود و دستهایش سنگینتر از صبح حرکت میکردند؛ اما کار ادامه داشت.
یکی آجر بالا میداد، یکی ملات میساخت و او میان آن همه هیاهو، بیصدا کار میکرد؛ مثل هزاران کارگر دیگری که شهر هر روز روی شانههای آنها قد میکشد، بیآنکه کسی نامشان را بداند.
گاهی زیر لب چیزی زمزمه میکرد؛ شاید دعا، شاید حرفی برای دل خودش.
از او پرسیدم بزرگترین آرزویت چیست؟
چند ثانیه سکوت کرد. انگار سالها بود کسی این سوال را از او نپرسیده بود و بعد آرام گفت: «یه خونه کوچیک... فقط یه خونه که آخر ماه نترسم صاحبخونه زنگ بزنه.» و بعد، خیلی آهستهتر ادامه داد: «دلم میخواست درس بخونم... ولی زندگی زودتر شروع شد.»
این جمله را که گفت، نگاهش را دزدید؛ همانطور که بعضی آدمها دردهای عمیقشان را پنهان میکنند.
خورشید آرامآرام پایین میرفت و سایه داربستها روی زمین کش میآمد. کارگرها یکییکی وسایلشان را جمع میکردند و او اما هنوز مشغول بود؛ آخرین فرغون، آخرین کیسه سیمان، آخرین آجر.
انگار دلش نمیخواست حتی یک دقیقه کمتر کار کند؛ چون خوب میدانست دستمزد امروز، شاید تنها امید فردای خانه باشد.

آن مرد؛ ایستاده با قلبی خسته اما امیدوار
غروب که شد، صورتش خستهتر از صبح بود. لباسهایش بوی خاک و عرق میداد و دستهایش از شدت کار میلرزید و اما در چشمهایش هنوز چیزی خاموش نشده بود.
میگفت: «آدم اگه امید نداشته باشه، زیر این فشار میشکنه...»
بعد لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی کوچک، اما واقعی.
اتوبوس کارگران دوباره در جاده افتاد. شهر کمکم چراغهایش را روشن میکرد و مردم، شاید بیخبر از تمام این خستگیها، از کنار ساختمانهای بلند عبور میکردند.
ساختمانهایی که روی شانههای همین مردها بالا رفتهاند؛ مردهایی که جوانیشان لابهلای آجرها، داربستها و روزهای بیپایان کار جا مانده است و او سرش را به شیشه اتوبوس تکیه داد. چشمهایش آرام بسته شد؛ نه از آسودگی، بلکه از خستگی عمیقی که تا استخوانش رفته بود.
اما فردا صبح، دوباره پیش از بیدار شدن شهر، از خواب بلند خواهد شد؛ دوباره کفشهای خاکیاش را خواهد پوشید و دوباره میان آهن و سیمان گم خواهد شد.
چون زندگی، برای مردهایی شبیه او، فرصت خسته شدن نمیدهد.