شناسهٔ خبر: 78315058 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

روايت شنيدني و جنجالي اصغر شرفي درباره « پرویز کبیر» در گفت‌وگو با « اعتماد»

پرويز قليچ‌خاني از فوتبال تا سياست

صاحب‌خبر -

روزبه دلاور

پرويز قليچ‌خاني يكي از اسطوره‌هاي فوتبال ايران پس از سپري يك دوره بيماري سخت سرانجام در ۸۲ سالگي درگذشت. قليچ‌خاني به لحاظ فني و كسب نتايج درخشان در تاريخ فوتبال ايران يك نام ماندگار خواهد بود، اما زندگي او در خارج از مستطيل سبز درگير مسائل سياسي شد تا جايي كه در نهايت دور از وطن به خاك سپرده خواهد شد. وي يك جدايي ناخواسته با فوتبال ملي داشت و يك خداحافظي غريبانه با زندگي و اين تقدير تلخي از هشت دهه زيستن در كره خاكي براي پرافتخارترين بازيكن تاريخ آسيا بود‌. براي توصيف از شرايط زندگي به خصوص فوتبالي قليچ‌خاني فقط يكي مثل اصغر شرفي هم‌اتاقي و همبازي‌اش مي‌تواند حق مطلب را ادا كند.

   اولين برخورد‌ يا ديدار شما با مرحوم‌ پرويز قليچ را به ياد مي‌آوريد؟

اصلا من با قليچ‌خاني رفيق نبودم! با يك قليچ‌خاني يك زماني آشنا شدم در دوره آموزشگاه‌ها كه انتخاب شدن در آن خيلي سخت بود. بازيكناني در سطح جوانان تيم ‌ملي جمع مي‌شديم كه بعد همه ما به تيم ملي رسيدند. قليچ‌خاني از يك مدرسه ديگر و من از چهارصد دستگاه. آن زمان محل اقامتمان در هتل نبود و در مدرسه‌ها مي‌خوابيديم! در يك سالن رختخواب پهن مي‌كردند و ۲۰ تا ۳۰ نفر مي‌خوابيديم. اولين برخورد ما در مسابقات آموزشگاه‌هاي رضاييه شروع شد. قليچ‌خاني چاق و چله بود! از آنجا رفاقت ما شكل گرفت و قهرمان آموزشگاه‌ها هم شديم و آقاي نوريان هم مربي ما بود. آن وقت رفاقت‌ها خالص بود و وقتي يا علي مي‌گفتيم تا آخرش مي‌رفتيم و آخرش هم به زندان كشيده شد و‌ بعد آن سر دنيا همديگر را ديديم.

  قليچ‌خاني از لحاظ فني و شخصيتي داراي چه خصوصياتي بود كه نسبت به بقيه بازيكنان فرق داشت؟

او يك آدم سختكوش بود. ما فقط دستمان به دهانمان مي‌رسيد! وگرنه آدم‌هاي پولداري نبوديم و از خانواده‌هاي متوسط بوديم. خدا به او يك قدرتي‌ داده بود كه از آن خيلي خوب استفاده كرد. شايد به لحاظ فني كمبودهايي داشت، اما از نظر من بهترين فوتباليست تاريخ ايران بود. اتفاقا چند ماه پيش با حسن روشن درباره همين مسائل صحبت مي‌كرديم و روشن مي‌گفت: آقاي شرفي! اين قليچ‌خاني همه ‌چيزش خوب، اما تك به تك را نمي‌توانست بردارد و من هم گفتم: او يك كوه عضله بود مگر مي‌توانست بپيچد و رد شود، اما با همه وجودش بازي مي‌كرد. او گلري‌اش هم خوب بود مثلا ما قبل از شروع تمرين عادت به شوت‌زني داشتيم و او دستكش دست مي‌كرد و عين يك گلر توپ‌ها را مي‌گرفت. ما هيچ بازيكن بي‌عيبي ‌نداريم، ‌اما تا حالا بهتر از او نداشته‌ايم. منصفانه بايد گفت و با اينكه بينمان دوري افتاد، اما هنوز هم رفيق بوديم. 

  بيرون از زمين شخصيت او چطور بود؟‌

فن كلامش خوب بود و هوش زيادي داشت و مطالعه هم مي‌كرد. ما يكسري از بازيكنان آن نسل كتاب‌خوان بوديم. لواساني و مصطفوي و من و قليچ‌خاني دور هم بوديم و كتاب هم مي‌خوانديم. تحصيلاتمان هم ‌بد نبود و دانشگاه رفته بوديم و در سن و سالي قرار داشتيم كه مخمان بوي قرمه‌سبزي مي‌داد! اما رفاقتمان سالم بود. گريزي بزنم به مصطفوي كه رك‌گو و هوش خوبي داشت و با آدم‌هاي گُنده يكي بدو مي‌كرد و طرف تا مي‌آمد او را بزند، مي‌گفت: مادرم من را دست اصغر شرفي سپرده و اگر من را بزني به اصغر شرفي مي‌گويم!

  درباره علت خط خوردن او در آستانه جام جهاني ۱۹۷۸ حرف و حديث زياد است. به نظر شما دليل كنار گذاشتن او چه بود؟ 

قليچ‌خاني يك فرد معمولي نبود كه بشود او را با يك مصاحبه شناسايي كرد! ما هميشه با هم و‌ هم‌اتاق بوديم و‌ حتي در هواپيما هم در مسافرت‌ها كنار هم مي‌نشستيم و او‌ شروع به نوشتن مي‌كرد و‌ بعدها در يونان ‌متوجه شديم ‌داستانش چيست كه در ادامه مي‌گويم چي بوده. او شب نوشته‌هاي سياسي‌اش را هم ‌بدون اينكه من متوجه شوم‌ كنار من‌ مي‌نوشت!

  علت كنار گذاشتن او‌ از تيم ملي همين بود؟

نه، يكي از دلايلش سن بالاي او بود. او در سن‌خوزه‌ فوتبال بازي مي‌كرد، اما تقريبا براي جام‌جهاني خودش را آماده كرده بود بعد حشمت مهاجراني ‌به او گفت در دو، سه تا بازي دوستانه حاضر شوي و ببينمت تا انتخابت كنم. ما فوتباليست‌ها هم رفيق داشتيم و هم دشمن و قليچ‌خاني هم مثل بقيه. آقاي ديده‌بان‌ كه خيلي به فوتبال ايران خدمت كرد به برادرش كه در آنجا تحصيل مي‌كرده، مي‌گويد: برو نزد قليچ خاني. قليچ خاني هم گفت: من ديگر فعاليت سياسي ندارم. اين وسط يك چيزي هم بگويم؛ بعضي از خبرنگارهاي اين ‌دوره فقط از پرسپوليس و استقلال مي‌گويند انگار نه انگار عقاب و‌ هما و‌ پاسي وجود داشتند. مثلا اين‌ جواد خياباني خجالت نمي‌كشد هميشه از استقلال و پرسپوليس مي‌گويد! خب اگر آن رژيم‌ اشتباه مي‌كرد تو چرا داري از آن نت‌برداري مي‌كني؟ حالا از بحث اصلي خارج نشويم. برادر ديده‌بان با يكي كه علاقه‌مند به فوتبال بود و كنار تيم حضور داشت، مي‌روند به خانه قليچ‌خاني در سن‌خوزه بعد عكس چه‌گوارا و كاسترو و تعدادي ديگر چپي را مي‌بينند. قليچ‌خاني گفته بود من ديگر كاري به مسائل سياسي ندارم و همين را ديده‌بان به مهاجراني منتقل كرد و بعضي از بازيكنان هم با حضور قليچ‌خاني خوشحال نمي‌شدند بدون هيچ علتي! قليچ‌خاني خودش روانشناس فوتبال بود و خيلي خوب ارتباط مي‌گرفت. بعد براي بازي‌هاي دوستانه او نيامد بازي كند و ديگر هم حشمت به او‌ نگفت كه عكس‌ كمونيست‌ها را در خانه‌ات ديدند بعد او را ديگر انتخاب‌ نكرديم. يك چيزهايي هست نمي‌دانم بگويم، مي‌نويسيد يا نه!

  بگوييد ما مي‌نويسيم!

قليچ‌خاني آخر عمري خوب زندگي نكرد! يك عده مگسان دور شيريني دور او بودند. حتي او درباره من در لفافه گفت كه مامور ساواك بودم در حالي كه من مامور شهرباني بودم كه اگر ساواك بودم كه من را زنداني و بيچاره مي‌كردند! من و مصطفوي و‌ لواساني احساسي بوديم و فقط قليچ‌خاني بود كه ‌ما خبر‌ نداشتيم! مثلا يك‌بار در باشگاهمان‌ دور هم‌ جمع شديم و قليچ‌خاني كمي دير آمد و اتفاقا يك ‌صندلي‌ كنار من خالي بود، آمد و بغل دست من نشست با يك اوركت ارتشي! بعد كه همه سرشان گرم بود يواشكي يك كتاب به من داد‌، پرسيدم: اين‌ چيست؟ گفت: كتاب سرخ مائو! گفتم: فلان فلان شده اينجا لانه زنبور است و من افسر شهرباني‌ام، اگر من را بگيرند بيچاره‌ام مي‌كنند و نشستم روي كتاب كه به او خيلي برخورد! گفتم: بي‌خود حرف نزن ما را بگيرند بيچاره مي‌شويم! شايد يك مقداري هم خودش مي‌خواست تا زنداني شود! آن موقع شلوغ‌كاري بين مجاهدين و سلطنت‌طلب و ... بود مثلا يارو از خيابان رد مي‌شد به پاسبان مي‌گفت: چرا من را نمي‌گيري! چون آن زمان هم هر كسي را كه مي‌گرفتند، مشهور مي‌شد!

  آخرين بار كه همديگر را ديديد، كي بود؟ 

كمونيست‌ها مي‌گويند برادري و برابري يك همچين چيزهايي و من هم در سن‌خوزه يك تيم داشتم با جواناني كه نابغه بودند مثلا بازيكن داشتم با سيزده سال ديپلم گرفته بود. طرفدار هم داشتيم كه به تيم كمك كردند يك اتومبيل فروش به نام ژرژيك بود كه‌ هنوز هم هست و به بازيكنان خيلي كمك مي‌كرد و آنجا پاتوق ما هم ‌بود. يك روز رفتم ماشينم را سرويس كنم بعد ديدم قليچ‌خاني با سيني چاي آمد! بلند شدم و او را ماچ كردم و سيني را از او‌ گرفتم و گفتم: يعني چي؟ گفت: اصغر زندگي ديگر عوض شده و از‌ خجالت هيچي نگفتم. بعد ژرژيك را صدا زدم. او گفت: او‌ همين‌طور زندگي مي‌كند و در خدمت خلق است ديگر! متاسفانه اين اواخر خوب زندگي نكرد. برادرش در تيم‌ ما بود و خيلي خوب هم بازي مي‌كرد، سعيد برادرش مهندس كامپيوتر بود، اما به‌ خانه او هم نمي‌رفت. پرويز در ماشين ون هم مي‌خوابيد و هم با آن كار مي‌كرد! در يك پاركينگ بزرگ در همان ماشين ون با ژرژيك و پرويز مي‌نشستيم و ۵ ساعت بحث مي‌كرديم! يك عده آدم بي‌خودي دور او‌ جمع شده بودند و الان هم يكسري حرف‌هايي مي‌زنند كه اصلا چنين ‌چيزي نبوده مثلا در بي‌بي‌سي حرف‌هايي مي‌زدند كه اصلا درست نبوده. پرويز پاي اصولش ايستاد، اما استفاده‌اي نكرد و يك مقدار اين‌ور و آن‌وري شد! در اينجا مي‌خواهم ‌يك موضوع ديگر را هم‌ بگويم.

  بفرماييد! 

كيهان يك سردبير داشت كه بت‌سازي مي‌كرد مثلا در بسكتبال و كشتي و هر رشته يكي را بت مي‌ساخت. در فوتبال هم قليچ‌خاني بود و ماها هم مي‌شديم نفرات بعدي. البته آنهايي كه بت مي‌ساخت واقعا هم‌خوب بودند، اما يكسري دشمن‌تراشي براي اينها مي‌شد‌. پرويز را يك عده گمراه كردند وگرنه او باسواد بود و مجله پرمحتوايي توليد مي‌كرد كه به چپ گرايش داشت. يادم هست وقتي به شوروي مي‌رفتيم پرويز يك جوري با زبان‌ تركي با اينها ارتباط مي‌گرفت كه چمدان همه را در گمرك باز مي‌كردند جز او! براي من خيلي عجيب بود! يك بازي هم‌ فكر كنم با كويت داشتيم كه با توجه به تهديدهاي آن زمان لحظه آخري به مصر منتقل شد. بعد مصر هم نتوانست امنيت ما را قبول كند! در نهايت يونان پذيرفت. ما دوست داشتيم در اين كشور تاريخي اروپايي سياحتي هم داشته باشيم، ‌اما تنها مسافرت ما در آن زمان بود كه فقط ۴۸ ساعت طول كشيد. رنجبر‌ سرمربي تيم‌ ما بود. بعد از برد مقابل كويت به من گفت: بيا برويم كاباره! اين را هم‌ بگويم با ما در زمان‌ اعزام‌ حدود ۴۰ نفر خبرنگار اعزام شدند كه خيلي‌هايشان را نشناختم، اما پرويز مي‌دانست آنها مامور ساواك ‌هستند و به من ‌نگفت. در هواپيما مي‌گفت: از كنارم ‌تكان ‌نخور. بعد فهميدم ‌كه همسرش هم شبنامه مي‌نويسد و حتي مي‌دانستم كتاب‌هايش كه چپي بود در كجاي‌ خانه‌اش پنهان است! حالا در يونان را بگويم كه با سرمربي به نايت‌كلاب رفتم و خواستم پرويز كه هم‌اتاقم بود را ببرم كه گفت: من خسته‌ام و نمي‌آيم و هر چه هم اصرار كردم، نيامد. در زماني كه ما رفتيم اين چپي‌ها وارد اتاق هتل مي‌شوند و‌ داد و ستد‌ خود را انجام مي‌دهند و‌ ماموران هم آنها را زيرنظر داشتند. صبح كه شد برگشتيم. دو، سه روز بعد در دانشكده پليس آمدند دنبال من. در اطلاعات شهرباني بازجويي‌ام مي‌كردند و ساواكي‌ها به روش خودشان‌ مي‌خواستند از من حرف بكشند و گفتند: نزديك‌ترين فرد به قليچ‌خاني هستي و از اتفاقات در آتن بگو. من هم گفتم: نايت‌كلاب بودم و اطلاع ندارم. دو، سه شب من را نگه داشتند. رييس اطلاعات ما تيمسار سجادي هم فوتبالي بود و وقتي ماموران ساواك از اتاق من بيرون رفتند، او آمد. به من گفته بودند كه تيمسار سجادي هميشه زير ميزش يك ضبط صوت دارد و همانجا از من پرسيد: هر كاري كردي و هر اتفاقي كه رخ داده را به من بگو پسرم! چون آن زمان مشكلاتم را به شاه‌ منتقل مي‌كردم، گفتم: چه مي‌گوييد؟ پرسيد در خانه‌ات چي داري؟‌ گفتم: مجسمه برنز استالين را دارم. گفت: اينها اشكالي ندارد. پس اينها كه برگشتند اصرار كن كه خانه‌ات را بگردند من هم تازه همسرم بچه اولمان را به دنيا آورده بود و در منزل بود. گفت: ساواكي‌ها مي‌خواهند خانه تو را بگردند، اما رويشان‌ نمي‌شود! ساعت ۱۲ شب بود، گفتم: اگر مي‌خواهيد برويد ‌خانه‌ام را بگرديد ‌تا همسرم بيدار هست‌ برويد كه گفتند: از رييس شهرباني اجازه‌ بگيرم. آن زمان هم رييس شهرباني به دليل‌ كشته شدن مستشاران امريكايي در اداره‌اش بازداشت بود تا زماني كه آن ده نفر را بازداشت نكرده بودند بايد شب‌ها در شهرباني مي‌خوابيد! من كه افسر شهرباني بودم بايد با اجازه تيمسار شهرباني‌ خانه‌ام را مي‌گشتند. خلاصه تماس گرفتند و گفتند كه ماموران ساواك‌ طبق درخواست ستوان شرفي مي‌خواهند خانه‌اش را بگردند و تيمسار اداره شهرباني گفت: غلط كرده! بگوييد بروند بخوابند و حق ندارند به منزل افسر من بروند! بازجويي من همانجا تمام شد. لواساني و يكي، دو نفر ديگر را فرداي قبل از آزادي من گرفتند. برادر من افسر ساواك بود و آمده بود اطلاعات‌ حرف مي‌زد كه صداي فريادش را مي‌شنيدم، اما او را بيرون كردند. وقتي‌ خواستم بيايم بيرون به من گفتند: با اين فلان‌ فلان شده قطع ارتباط كن. گفتم: فحش نده او رفيق من است و براي‌ من آنچه شما مي‌گوييد ثابت نشده. من مي‌دانستم كتاب‌هاي پرويز در كجاي خانه‌اش پنهان شده. به برادرم گفتم: من را به خانه پرويز ببر، گفت: مگر نديدي كه چي گفتند؟ خانه او تحت كنترل است. گفتم: باشد من با اينها رفت و آمد خانوادگي دارم. خواهر قليچ‌خاني در شهرباني در قسمت عكاسي بود و وقتي آنجا رسيدم، ديدم خانه پرويز ماتمكده است. آنها مي‌ترسيدند كه من از طرف شهرباني باشم‌ و‌ به‌ شكلي چوب دو سر طلا شده بودم. نه آنها و‌ نه اينها هيچ طرف قبولم‌ نداشتند، اما به خواهرش آدرس كتاب‌ها را دادم و رفت آورد و‌ چندتايش را سوزانيدم و باور كردند من از طرف شهرباني نيامدم. بعد رابطه من و قليچ كمي سرد شد، چون يك حرف‌هايي ماموران ساواك به من زدند كه من خبر نداشتم و او به من نگفته بود! خيلي‌ها او را گول زدند.

  در صحبت‌هايي كه با او داشتيد از او نپرسيديد كه دوست دارد به ايران برگردد؟ 

او تمام پل‌ها را پشت سرش خراب كرده بود و‌ ديگر پلي باقي‌ نگذاشته بود، يك‌بار آمد و اردشير لارودي مطلبي نوشت با عنوان پرويز كبير برگشت! در اوايل انقلاب بود. بعد ‌مصاحبه تلويزيوني كرد. بعدش گفت: يك دكتر در كميته به من آمپولي زده بود كه از من هر چي مي‌پرسيدند، نمي‌دانم‌ چه جوابي مي‌دادم! نمي‌دانم واقعيت‌ داشت يا نه. گفته بود از پدرم يعني شاه توقع دارم يك پشت دستي به من بزند! ما در اردو‌ بوديم كه رنجبر به من ‌گفت: ‌رفيقت به زودي آزاد مي‌شود! پرسيدم: رييس! تو از كجا مي‌داني؟ گفت: ما را بردند تا يك ‌مصاحبه تلويزيوني كنيم و سوال كرديم و پرويز هم جواب داد. وقتي‌ پرويز آمد بيرون‌ او‌ ديگر عوض شده بود. دكتر حسين‌زاده نامي بود كه در ساواك كار مي‌كرد. آن ساواكي يك‌بار آمد شهرباني كه تا‌ پرويز او را ديد، گفت: اين‌ فلان‌ فلان‌ شده خيلي دست‌ بزني دارد. يك قد‌ كوتاهي‌ داشت و دست كوچك و گفت: اين‌ يك‌ چك‌‌هايي مي‌زند! ما به خانه فرخزاد‌ هم‌ مي‌رفتيم. 

فريدون فرخزاد يك‌بار گفت: ساواكي‌ها من را كه گرفتند، گفتند آفرين آقاي فرخزاد! كتاب شعر هم‌ كه داري و حالا آن شعر كه گفته بودي‌ كشور من گل و بلبل است را مي‌تواني بخواني؟‌ گفت: بله! شعر را خواند: كشور من كشور گل و بلبل، بلبل‌هاش لال و گل‌هايش پژمرده! تا اين را خواند دكتر حسين‌زاده يك چكي زير گوشش زد كه برق از چشمانش پريد.

  لحظه‌اي كه خبر فوت قليچ‌خاني‌ به شما رسيد چه حسي داشتيد؟

ما نزديك ۵۰، ۶۰ سال رفاقت داشتيم. من فقط در يك مصاحبه از قليچ‌خاني ناراحت شدم، اكيپ ما، من و پرويز و محمد بياتي (كمك مربي) و محمود آقا هم مربي. ما سه تا خيلي با هم مي‌نشستيم. كدورت ما از چه زماني شروع شد؟ بياتي خيلي روي اصولش معتقد بود و علني خودش را‌ كمونيست خطاب مي‌كرد مثلا در لس‌آنجلس يك ايراني كه خانه‌اش را از دست ‌داده بود، ديديم كه كفش نداشت، كفش خودش را به او داد و پابرهنه به‌ خانه رفت! ما كه قهرمان آسيا شديم ما را نزد شاه بردند. من كه دانشگاه پليس بودم. اول ‌كاپيتان تيم حسن حبيبي بود و بعد عزيز اصلي و همين‌طور نفرات بعد. من و پرويز كنار هم بوديم. اما شاه اول با من دست‌ داد بعد پرويز. وقتي شاه در حال احوالپرسي با نفرات‌ جلويي بود، پرويز آرام‌ به من‌ گفت: اصغر! تو دست شاه را ماچ مي‌كني؟‌ گفتم‌: من دست مرد را ماچ نمي‌كنم‌، اما دست خانم را ماچ كردم! از آن طرف، وقتي در حال رفتن با اتوبوس بوديم، تيمسار خسرواني گفت: خاطر ارباب را مكدر نكنيد! به شاه مي‌گفت ارباب. گفت: هر چه خواستيد به من بگوييد. در اتوبوس هيچ كسي حرفي نزد كه‌ ديديم شاه خيلي با عزيز اصلي حرف مي‌زند، اما رنگ از رخ خسرواني پريده! عزيز اصلي به شاه مي‌گويد: ما خونه، مونه‌ نداريم! شاه‌ رو به خسرواني مي‌گويد: خسرواني! چرا به وضع اينها نمي‌رسي؟ خسرواني هم‌ مي‌گويد‌ چشم‌. خلاصه كه هر كس مي‌خواست دست شاه را مي‌بوسيد و‌ هر كسي هم نمي‌بوسيد، توبيخ نمي‌شد. ما چند نفر بوديم كه ماچ نكرديم يكي از آنها بياتي بود، اما قليچ‌خاني بعد از چند سال مصاحبه كرد و گفت: همه دست شاه را ماچ كردند غير از من. من هم گفتم‌: ما كه كنار هم‌ بوديم چرا اين حرف را مي‌زني! بعدش ديگر محمد بياتي هيچ ‌وقت با قليچ‌خاني حرف نزد و كدورت شكل گرفت. اما بعد از شنيدن خبر فوت او تا صبح‌ نخوابيدم و آلبوم‌هايم را آوردم و خاطراتم را‌ ورق زدم.