بشنو از نَی، پادشاهی میکند
از فراق دوست، آهی میکند
از چمن تا ریخت خون نی زمین
دود را برخاست از دلِ مُلک و دین
سینهام چون تُرکِ یاغی بیقرار
میزند بر طبلِ هجران، روزگار
هر که از اصل ازل گُمگشته شد
در طلب چون لشکری سرگشته شد
من به هر محفل فغان انداختم
راز دل در سلطنت بنواختم
هر که شد در سلطنت محرم به عشق
تخت را بگذاشت و ، شد در غم به عشق
سِرِّ من، چون آتشی در سینه سوخت
لیک آن را دیدهای بینا ندوخت
آتش است این بانگ نی، نی باد نیست
هر که بیسوز است، در ایمان نیست
عشق را سلطان بخوان، آن بیقرار
کز نگاهش مُلک گردد آبدار
هر که چون من از وصالش دور شد
در غم او، تاج و تختش سور شد
ای خدا، بازآر ما را سوی اصل
تا نبیند دل، دگر هجران و فصل
« موفق بن حمد الله قونوی »