شناسهٔ خبر: 76014268 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: خبرآنلاین | لینک خبر

سوارکاری مغایرتی با زن بودن ما ندارد

گفت‌وگو با چهار زن سوارکار تهرانی در دهه پنجاه/ «مردم می‌گن به حق چیزای نشنیده»

برنامه سوارکاری من مرا به نظم و ترتیب وامی‌دارد و این لازمه زندگی یک زن یا دختر جوان است که در زندگی‌اش منظم و مرتب باشد.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در میانه دهه پنجاه، سوارکاری میان زنان متجدد، تحصیل‌کرده و ورزش‌دوست تهران به اوج رونق رسیده بود. هر روز صدها زن و دختر در جنگل‌های مصنوعی اطراف شهر، پارک‌ها و کلوب‌های سوارکاری، فنون تاخت، پرش و تیمار اسب را می‌آموختند. داشتن یک اسب خوب، به «ایده‌آل باشکوه دخترانه» بدل شده بود و در مسابقات پاییز ۵۳، این دختران بودند که بیشتر کاپ‌ها را از آن خود کردند.

سوارکاران جوان اعتقاد داشتند سوارکاری راهی برای غلبه بر سستی و بی‌قراری است؛ ورزشی که «پرده‌های واهی را پاره می‌کند»، به آدمی وقار و آرامش می‌بخشد و پیوندی عاطفی میان زن و اسب ایجاد می‌کند؛ پیوندی که بسیاری‌شان از آن با احساسی شبیه رابطه مادر و فرزند یاد می‌کردند.

با این حال سوارکاری ورزشی گران بود که یک خانواده با درآمد معمولی هرگز از پس مخارج آن برنمی‌آمد، چنان‌چه امروز نیز. در آن سال‌ها، قیمت یک اسب خوب ترکمن میان ۱۵ تا ۳۰ هزار تومان بود. اسب‌های کورس ارزش بیشتری داشتند، چون هم پول‌ساز بودند و هم مخارج کمتری داشتند؛ در حالی‌که نگهداری اسب‌های مخصوص پرش، هزینه‌های سنگینی می‌طلبید. یک اسب پرش اصیل ترکمن حدود ۳۰ هزار تومان قیمت داشت، اما ارزش یک اسب کورس ترکمن گاه تا ۲۰۰ هزار تومان می‌رسید؛ رقمی که در انگلستان آن زمان حتی به ۸۰۰ هزار تا یک میلیون تومان نیز می‌رسید.

در پاییز ۱۳۵۳، خبرنگار مجله «زن روز» با چهار زن سوارکار تهرانی گفت‌وگویی طولانی و خواندنی انجام داد. متن کامل این گفت‌وگو، که در شماره ۹ آذر همان سال منتشر شده، در ادامه می‌آید.

«ماریان هاراطونیان»، نام‌آورترین سوارکار زن ایران است. دختری است ۲۰ ساله که تاکنون بارها در رشته‌های سه‌گانه پرش با اسب، سرعت و استقامت، از پیش‌تازترین و چالاک‌ترین و مشهورترین سوارکاران مرد ایران نیز گوی سبقت را ربوده است.

ماریان تا هشت سال پیش در آلمان زندگی می‌کرد و هنگامی که به ایران آمد، تحصیلات خود را در مدرسه آلمانی‌ها به پایان رساند و حالا به زبان‌های آلمانی، فرانسه، انگلیسی، نرم و راحت صحبت می‌کند. ماریان در جواب این‌که «احساس یک زن در هنگام سوارکاری چگون است؟» می‌گوید:

- اولین بار که بر پشت اسب نشستم و به سوی دشت و صحرا تاختم، حس می‌کردم هیجان‌انگیزترین واقعه زندگی من رخ داده است. اسب در آغاز سواری، به نظرم ترسناک و هیولا می‌آمد اما وقتی از آن پیاده شدم ناگهان حس کردم نسبت به این حیوان رعنا، عشق عجیبی پیدا کرده‌ام. عشقی از آن دسته که یکباره بی‌خبر می‌آید. حالا وقتی بر پشت اسبم «جیران» می‌نشینم و در دشت و صحرا می‌تازم در حین تاخت و تاز از خوشبختی و شادی بال درمی‌آورم و پرواز می‌کنم. حالا که به هیجان سوارکاری پی برده‌ام، هرگز حاضر نیستم از آن صرف نظر کنم.

گفت‌وگو با چهار زن سوارکار تهرانی در دهه پنجاه/ «مردم می‌گن به حق چیزای نشنیده»

اسب برای من سرچشمه هیجان و شادی و لذت است

«گلنار بختیار» که زنی است ساده، مهربان، متکی به نفس و بی‌تکلف، یکی دیگر از سوارکاران باسابقه ایران است و تاکنون در میان تحسین تماشاگران به مقام‌های درخشانی دست یافته است. ۲۹ سال دارد، تنها زندگی می‌کند و یک پسر سیزده ساله دارد... گلنار تحصیلات متوسطه‌اش را در انگلستان و تحصیلات دانشگاهی‌اش را در آمریکا به پایان رسانده است. گلنار احساس خود را هنگام سوارکاری چنین توصیف می‌کند:

- من وقتی بر پشت اسب می‌نشینم و در میدان‌های اسب‌دوانی می‌تازم، خودم را زنی در اوج خوشبختی می‌بینم و از هیجان و التهاب آن احساس رضایت خاطر می‌کنم. سوارکاری تمام زندگی مرا پر کرده است و اسب برای من سرچشمه هیجان و شادی و لذت است.

روشنه فیروز دختری است شانزده‌ساله، زیبا، بلندقامت، و سرشار از جاذبه‌های طبیعی. در شیراز به دنیا آمده است و هم‌اکنون در مدرسه بین‌المللی ایران‌زمین، در سال ششم درس می‌خواند و با زبان‌های انگلیسی و فرانسه آشنایی کامل دارد. روشنه، بارها در میدان‌های اسب‌دوانی پا به پای ارزنده‌ترین و نامدارترین قهرمانان مرد ایران اسب تاخته و به مقام‌های درخشانی دست یافته است. روشنه اسب را مظهر امید، تحرک و زندگی می‌داند.

خودم را دختر خوشبختی احساس می‌کنم

«آتشه فیروز»، چهره‌ای ساده، شاداب و پرخنده دارد. او سوارکار پانزده‌ساله‌ای است که در مدرسه بین‌المللی ایران‌زمین در سال پنجم درس می‌خواند و با زبان‌های انگلیسی و فرانسه آشناست و سوارکاری را همزمان با خواهر بزرگش روشنه آغاز کرده است. درباره احساس خودش نسبت به سوارکاری می‌گوید:

- اسب، از زندگی‌ام جدا نیست، و من همیشه به اسب فکر می‌کنم. برای اسبم احترام و شخصیت قائلم و هنگامی که راه دشت و صحرا را در پیش می‌گیرم، در تمام طول راه با او حرف می‌زنم. من حرف می‌زنم و او به حرف‌هایم گوش می‌کند و حرف‌هایم را می‌فهمد و سر تکان می‌دهد و برای تایید گفته‌های شیهه می‌کشد و من از این‌که چنین دوست رازداری دارم خودم را دختر خوشبختی احساس می‌کنم.

زن‌ها، مخصوصا مسن‌ترها وقتی مرا سوار بر اسب می‌بینند ابروهای‌شان را با تعجب بالا می‌اندازند و می‌گویند: «به حق چیزهای نشنیده! دختر و اسب‌سواری؟ چه نترس! چه بی‌باک. مگه دیگه به این‌ها می‌شه گفت زن، همه‌شون شدن مردهای کت و شلوار پوش!»

قضاوت دیگران درباره شما چگونه است؟

ماریان جواب داد: زن‌ها، مخصوصا مسن‌ترها وقتی مرا سوار بر اسب می‌بینند ابروهای‌شان را با تعجب بالا می‌اندازند و می‌گویند: «به حق چیزهای نشنیده! دختر و اسب‌سواری؟ چه نترس! چه بی‌باک. مگه دیگه به این‌ها می‌شه گفت زن، همه‌شون شدن مردهای کت و شلوار پوش!»

گلنار بختیار می‌گوید: «بگذارید آن‌ها هرچه می‌خواهند بگویند. من می‌گویم زن جوان و روشنفکر امروز هم مرد است و هم زن! آمیزه‌ای است از ظرافت زنانه و قدرت مردانه. زن روشنفکر و خودساخته امروز انسانی برتر است که او را باید ثمره آزادی زن در جامعه صنعتی نیمه دوم قرن بیستم دانست...

یک زن سوارکار، صفات و کاراکتر خاص دارد: شیک‌پوش است، جذاب است، خوش‌برخورد و اجتماعی است، مددکار و حاضر به کمک کردن و یاری دادن است، نترس و شجاع است. از طوفان و برف و باران نمی‌ترسد و در مقابل حوادث قدرت مقاومت دارد و به هنگام تاخت و تاز فرز و چالاک است.

چرا از میان همه ورزش‌ها سوارکاری را انتخاب کرده‌اید؟

ماریان: من خیال می‌کنم اگر ظرافت زنانگی را با قدرت سوارکاری بیامیزیم، معجون شگرفی از کار درمی‌آید. سوار شدن بر اسب و تاخت و تاز حتی برای مدت کوتاه برای هر دختر جوانی لازم است تا به موازات عضلات بدن، روحیه‌اش نیز تقویت شود و از آن خمودگی که گریبان‌گیر اغلب زن‌هاست بیرون بیاید. ما هنگامی که از اسب پیاده می‌شویم مثل همه زن‌ها قدم‌های کوتاه و ظریف برمی‌داریم، و مثل یک زن لباس می‌پوشیم. برنامه سوارکاری من مرا به نظم و ترتیب وامی‌دارد و این لازمه زندگی یک زن یا دختر جوان است که در زندگی‌اش منظم و مرتب باشد.

گلنار بختیار: در موقع خودش زن هستم و سوارکاری مغایرت با زن بودن ما ندارد. سوارکاری ما را وظیفه‌شناس بارمی‌آورد و از لحاظ جسمی و روحی نیرومندمان می‌کند.

روشنه فیروز: دلم می‌خواست از آن نازپروردگی دخترانه بیرون بیایم چون توی اجتماع ما، دیگر نازنازی بودن به کار نمی‌آید.

آتشه فیروز: می‌خواستم به همه نشان بدهم که زن و مرد هیچ فرقی با هم ندارند. علاوه بر این‌که از لحاظ طرز تفکر و تحصیل می‌توانند یکی باشند، از لحاظ قدرت جسمی هم اگر جسم خودشان را پرورش دهند یکسان‌اند.

احساس می‌کنم بیشتر از گذشته می‌توانم به خود متکی باشم. هنگامی که یک زن از لحاظ روحی و جسمی قوی بود، آسان‌تر می‌تواند با دشواری‌های زندگی دست و پنجه نرم کند.

با خشونت سواکاری چگونه روبه‌رو می‌شوید؟ راستی آیا ممکن است این زن‌های ظریف با این ورزش مردانه کم‌کم ظرافت‌های زنانه‌شان را از دست بدهند؟ آیا این‌ها پس از چند سال سوارکاری احساس نخواهند کرد که خشن‌تر شده‌اند؟ این سوال را با خود آن‌ها در میان گذاشتم.

ماریان: اگر این‌طور بود تا حالا به قول شما دیگر ظرافتی برایم باقی نمانده بود. به نظر شما این‌طور نیست؟ زن، زن است در هر لباسی و هر حرفه‌ای که باشد. ظرافت چیزی نیست که سوارکاری آن را از زن بگیرد. این جزو ذات زن است.

گلنار بختیار: من نمی‌خواهم از لحاظ جسمانی کاملا مثل مردها باشم، چون یک زن هستم و زن از لحاظ فیزیولوژی و ساختمان بدن با مردها فرق دارد و هیچ‌وقت نمی‌تواند ادعا کند که از نظر قدرت جسمی با مرد برابر است، لیکن می‌تواند ثابت کند که از لحاظ روحی و فکری از مرد عقب نمانده است. ما می‌توانیم از لحاظ روحی و جسمی زنان سالمی باشیم، اما هرگز نمی‌توانیم مثل یک مرد، سخت و خشن و مستحکم باشیم. هوای ایران برای سوارکاری چندان مناسب نیست. خشکی هوا در تابستان‌ها و سوز و سرما در زمستان، به طرافت و لطافت پوست صورت لطمه می‌زند و تاخت و تاز بدن را سخت و عضلانی می‌کند. اما این باعث نمی‌شود تا من فراموش کنم که به هر حال یک زن هستم؛ زن با تمام خصوصیات زن.

روشنه فیروز: روحیه‌ام خیلی قوی‌تر شده است. احساس می‌کنم بیشتر از گذشته می‌توانم به خود متکی باشم. هنگامی که یک زن از لحاظ روحی و جسمی قوی بود، آسان‌تر می‌تواند با دشواری‌های زندگی دست و پنجه نرم کند. من معتقدم که سوارکاری، به زیبایی و ظرافت چهره زن صدمه‌ای نمی‌زند.

مردها، زن را موجودی ضعیف و ترسو می‌دانند و حتی به او تهمت می‌زنند که از موش می‌ترسد و حالا من زن‌هایی را می‌بینم که بر اسب می‌نشینند و تک و تنها در دشت و صحرا و یا میدان‌های اسب‌دوانی می‌تازند. به من صادقانه بگویید که واقعا ترس تا چه میزان در وجود شما راه دارد؟

گلنار بختیار: من بارها از اسب پرت شده‌ام. بارها زیر دست و پای اسب غلتیده‌ام و حتی یک بار تا پای مرگ پیش رفته‌ام، اما هرگز از این کار دلسرد نشده‌ام. اما صمیمانه بگویم که از موش بیشتر از اسب می‌ترسم! یک روز در اصطبل یک موشی دیدم و از فرط ترس و وحشت از هوش رفتم!

روشنه فیروز: گمان می‌کنم که من فقط از پرش با اسب می‌ترسم و دیگر هیچ. علتش هم این است که در بهار گذشته «نوشی جان» اسبم در هنگام پرش تعادل خود را از دست داد و زمین خورد و به روی من غلتید به طوری که یک روز تمام بیهوش بودم اما هرگز این حادثه مرا از میدان به در نبرد... حتی به من آموخت که زندگی آدمی پر از تلاش و مبارزه است.

ممکن است بگویید رابطه احساس یک زن با اسب‌ها چگونه است؟

ماریان: من «جیران» را خیلی دوست دارم. او هم انگار مرا دوست دارد. من وقتی به اصطبل جیران نزدیک می‌شوم، به محض این‌که صدای قدم‌هایم را می‌شنود شیهه می‌کشد و سم‌هایش را به زمین می‌کوبد و هنگامی که صدایش می‌کنم با سر به در اصطبل می‌کوبد. «کمال» اولین اسب من بود اما وقتی او را فروختم می‌دیدم که چقدر عذاب می‌کشد. کمال جز من، به هیچ‌کس دیگر سواری نمی‌داد، و اگر کسی جز من بر پشتش می‌نشست از روی موانع نمی‌پرید و غالبا سوار خود را به زمین می‌کوبید. کمال برای من بهتر از یک دوست بود و از این رو چشم من همیشه به دنبالش بود. دلم می‌خواست بار دیگر کمال را به دست آورم تا این‌که در مسابقه «کاپ کیهان» شرکت کردم و اول شدم و همان روز در میدان پرش پدرم به من هدیه‌ای داد که به دست آوردن آن بزرگ‌ترین آرزویم بود. پدرم کمال را که دوباره بازخریده بود به من هدیه کرد. وقتی کمال را دیدم گریه‌ام گرفت و حالا من و کمال و جیران دوستان خوبی برای هم هستیم و زبان همدیگر را خوب می‌فهمیدم. گرچه کمال دیگر پیر شده است و آن فرزی و چالاکی گذشته‌اش را ندارد، اما هر وقت بر پشتش می‌نشینم، انگار که پر کاهی بر دوش خود دارد، مثل باد در دشت و صحرا چهارنعل می‌تازد. کمال با این کار خود می‌خواهد از من قدردانی کند، و می‌خواهد مرا خوشحال کند. کمال هنوز می‌خواهد در نظر من همان اسبی باشد که در گذشته بود؛ چالاک، مستحکم، راهوار و بی‌رقیب!

جیران که بارها در میدان‌های رقابت پیروز شده است، دوست دارد که پس از پایان هر مسابقه مدتی روی خاک‌های خشک بغلتد. جیران دوست ندارد که جز من به کسی دیگر سواری بدهد. جیران دوست ندارد مدال افتخار را جز به سینه من، بر سینه سوارکار دیگری ببیند. جیران فقط پیروزی مرا می‌خواهد. یک روز در مسابقه «کاپ ولیعهد» دوستم «دنی» سوارکار از من خواست که اسبم جیران را به او بدهم تا در مسابقه شرکت کند. جیران آماده پرش بود. به‌سرعت پایین پریدم و در یک چشم به هم زدن «دنی» را به جای خودم روی زین نشاندم و با یک ضربه شلاق جیران را به میدان فرستادم. جیران پیروز از میدان خارج شود اما وقتی به سویش دویدم تا زین و برگ را از پشتش بردارم و به او فرصت بدهم که روی خاک‌های خشک بغلتد، به من اجازه چنین کاری را نداد. جیران از بزرگ‌ترین علاقه خود، یعنی غلتیدن روی خاک‌های خشک چشم پوشید تا به من بفماند که به شخصیتش توهین کرده‌ام.

جیران دو روز با من قهر بود، و پس از دو روز با هم آشتی کردیم و هفته بعد در مسابقه «کیهان کاپ» در پرش اول شدم. شما که با اسب سر و کار ندارید، نمی‌توانید احساس یک سوارکار را نسبت به اسبش احساس کنید. شما نمی‌دانید که اسب این حیوان قشنگ و نازنین چقدر دوست‌داشتنی، باهوش و رام است. شاید به این گفته من بخندید که همان‌قدر که یک سوارکار اسبش را دوست دارد، اسب هم به همان اندازه سوارکارش را دوست دارد.

گلنار بختیار: من «لاگواپا» اسبم را به اندازه پسرم دوست دارم. وقتی هوا سرد می‌شود همان‌قدر که برای پسرم نگران می‌شوم، برای «لاگواپا» نیز در خود احساس نگرانی می‌کنم که ای خدا لاگواپا مریض نشود. آیا مهتر از لاگواپا خوب مراقبت می‌کند؟ آیا بالاپوشش را به رویش انداخته است؟ اگر یک روز اسبم را تنبیه کنم هنوز به خانه نرسیده پشیمان می‌شوم و احساس ندامت می‌کنم. در آن حال مثل مادری می‌مانم که فرزند دلبندش را به خاطر خلافی که مرتکب شده است، تنبیه می‌کند و چند لحظه بعد دچار پشیمانی می‌شود.

روشنه فیروز: من و اسبم برای هم مثل دو دوست خوب هستیم. من او را هرگز تنبیه نمی‌کنم. حالا شش سال که با اسب زندگی کرده‌ام و به این نتیجه رسیده‌ام که اسب گاهی بسیاری از مسائل را خیلی بهتر از ما آدم‌ها می‌فهمد. او هم مثل ما درد را حس می‌کند، غم و اندوه را می‌شناسد، مصیبت را می‌فهمد، و با هوش سرشار و فهم و درایتی که دارد، به سادگی همه این ناملایمات را نادیده می‌گیرد و زندگی را به خود و اطرافیان خود تلخ و ناگوار نمی‌کند.

اسب‌سواری چه چیزهایی به انسان می‌دهد؟

من پیش از سوارکاری اعصاب متشنجی داشتم و عصبانی و زودرنج و گوشه‌گیر بودم. نه در خانه آرامش داشتم و نه در مدرسه. به همین جهت به سوارکاری پناه بردم و توانستم از این راه به خودم کمک کنم. در عصری که این همه شتاب‌زده است، ما کمتر فرصت داریم که خودمان باشیم و این تجدد و تمدن ماشینی بسیاری از خصلت‌های خوب را از ما گرفته است و ما همه‌مان احساس پوچی و خلأ می‌کنیم. بیشتر از سه سال است که سوارکاری می‌کنم و در این مدت توانسته‌ام نیروی جسمانی، نشاط، هیجان و تمرکز حواس داشته باشم. من وقتی به روی اسب می‌نشینم و در دشت و صحرا می‌تازم درحقیقت می‌خواهم از سر و صدای تمدن دور شوم.

گلنار بختیار: اسب‌دوانی به انسان اعتماد به نفس می‌دهد. بعضی از خانم‌ها برای رهایی از کسالت‌های روحی و فکری و دست یافتن به امید و اعتماد به نفس به فالگیران مراجعه می‌کنند در حالی که اگر به ورزش کردن خاصه اسب‌سواری رو می‌آوردند به نتایج درخشانی نائل می‌شدند. من از هنگامی که به اسب‌سواری روی آورده‌ام، به یاد نمی‌آورم که حتی یک بار مریض شده باشم. پس از جدا شدن از همسرم، مدتی ناراحت و پریشان‌خاطر بودم اما سوارکاری در زمانی کوتاه هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی مرا زیر و رو کرد. انگار سال‌ها جوان‌تر شده‌ام. حالا خوب فکر می‌کنم، با اشتها غذا می‌خورم، به‌موقع تصمیم می‌گیرم و از نفوذ و هجوم غم و اندوه به روح و فکر خود که موجب دلسردی و یأس است جلوگیری می‌کنم.

آیا حاضرید اسب‌تان را با یک اتومبیل آخرین مدل عوض کنید؟

ماریان: اگر تمامی اتومبیل‌های دنیا را به من بدهند، من جیران را نخواهم داد. من با جیران زندگی می‌کنم، با او حرف می‌زنم و او حرف‌هایم را می‌فهمد. من با یک موجود زنده زندگی می‌کنم که احساس دارد و می‌فهمد. اتومبیل به چه درد من می‌خورد؟!

گلنار بختیار: این درست مثل این است که به یک مادر بگویند آیا حاضرید بچه خود را با یک اتومبیل عوض کنید؟ من به خاطر عشق و علاقه‌ای که به اسب دارم، از مردی که تکیه‌گاه و پناهگاه زندگی‌ام بود، از مردی که پدر فرزندم بود چشم پوشیدم. حالا شما می‌گویید آیا حاضرید که «لاگواپا»ی عزیزم را با یک اتومبیل عوض کنم!

روشنه فیروز: من چیزهایی را که روح و احساس نداشته باشند دوست نمی‌دارم. من وقتی با اسبم هستم احساس می‌کنم که زنده‌ام و زندگی می‌کنم. من و اسبم با هم دوست هستیم و آیا با اتومبیل می‌توان دوست بود؟

۲۵۹

گفت‌وگو با چهار زن سوارکار تهرانی در دهه پنجاه/ «مردم می‌گن به حق چیزای نشنیده»