سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - احمد محمدتبریزی؛ وینس گیلیگان پس از موفقیت خیرهکنندهی «برکینگ بد»، اینبار با سریال «پلوریبوس» بازگشته؛ اثری که از همان قسمتهای نخست، نگاهها را به خود معطوف کرده و به یکی از بحثبرانگیزترین و پربحثترین سریالهای این روزها بدل شده است.
گیلیگان در «پلوریبوس» دست به تغییر ژانر زده و در فضایی کاملاً متفاوت از بریکینگ بد، داستانش را پیش میبرد. در این سریال اتفاقات در فضایی آخرالزمانی رخ میدهند و این بار به جای یک معلم شیمی، نویسندهای پولدار در محوریت داستان قرار دارد. کارول، نویسنده میانسال و پرفروش رمانهای فانتزی و عاشقانه است که به واسطه فروش کتابهایش ثروت زیادی به هم زده و مورد تحسین صدها هزار نفر قرار دارد.
سریال در همان ابتدا، تا حدودی به معرفی گذرای حرفه کارول میپردازد. زنی نویسنده که برای معرفی و تبلیغات کتابش باید تورهای تبلیغاتی برگزار کند و از این شهر به آن شهر برود و کتابها را امضا کند. او مقابل دوربینهای عکاسی و فیلمبرداری باید خودش را خوشحال و راضی نشان دهد تا تصویری که از او در رسانهها مخابره میشود، بدون عیب و نقص باشد.
او با اینکه به شکلی وظیفهشناسانه کتابها را امضا میکند و با خوانندگانش عکس میگیرد، اما پس از اتمام این کارها، به رانندهاش میگوید که کارهایش بیمعنی است. او از طرفدارانش دور است و حتی انگار از آنها متنفر به نظر میرسد.
کارگردان، تا حدودی دورنمایی از وضعیت حرفهای و شغلی نویسندگان، به ویژه نویسندگان کتابهای عامهپسند به مخاطبان نشان میدهد. برای آنها نویسندگی نوعی تجارت به حساب میآید و در راه فروش کتاب نباید از تبلیغات و در چشم بودن گذشت.
کارول حتی حواسش به قفسههای خالی کتابفروشیها است و از هر فرصتی برای نشان دادن و تبلیغات کتابش استفاده میکند. برای او قرار گرفتن در جدول ۲۰ نویسنده پرفروش اهمیت دارد و از این مهمتر او میخواهد در بالای لیست باشد نه در رده پائین آن. نبودن در لیست پرفروشها برای کارول نوعی شکست به حساب میآید.
انتخابی تصادفی یا آگانه
اما سوال اینجاست که آیا گیلیگان به شکلی ناخودآگاه شخصیت نویسنده را در محوریت داستانش قرار داده یا اینکه هدف و منظوری از این کار داشته است؟
گیلیگان کارگردانی است که به رسالت فرهنگی و اجتماعی حرفهاش آگاه است و علاقه دارد داستانش را از طریق شخصیتهایی فرهنگی پیش ببرد. اگر در «برکینگ بد» یک معلم شیمی، به بزرگترین تولیدکننده شیشه تبدیل میشود، اینجا یک نویسنده، در وضعیت آخرالزمانی و اتوپوییایی به وجود آمده، تنها کسی است که به ویروس رضایت تن نمیدهد.
گیلیگان به هیچ عنوان تصادفی عمل نمیکند. اگر او در «پلوریبوس» نویسنده را در مرکز روایت گذاشته، پشت آن یک الگوی فکری روشن و پیوسته با جهانبینیاش وجود دارد. گویی تنها کسی که میتواند میان آشوب رسانه، سرعت اطلاعات و فراموشی جمعی ایستادگی کند، همان کسی است که هنوز مینویسد.
در شرایطی که تمام مردم آمریکا به ویروسی دچار شدهاند که آنها را در حالتی از رضایت و خوشحالی قرار میدهد، تنها کارول است که به این ویروس دچار نشده و همچنان در برابر وضع پیش آمده مقاومت میکند. آیا نویسنده بودن او در برابر دچار نشدن او در برابر این بیماری همگانی تاثیر دارد؟ به نظر میرسد باید پاسخی مثبت به این سوال داد و با توجه به کدهایی که کارگردان در رابطه با شغل نویسندگی میدهد، این شغل بدون جهت انتخاب نشده است.
نویسنده در «پلوریبوس» به عنوان کسی که به راحتی تسلیم شرایط موجود نمیشود و تصمیماتش از روی آگاهی است، در نظر گرفته شده است. شخصیتی دارای اندیشه و تفکر که همراهی تودهای تاثیری در تصمیمگیریهایش ندارد و تا خودش به نتیجهای نرسد، کاری را انجام نمیدهد.
نویسنده کسی است که میتواند جهان را فهمپذیر کند و فهمپذیری همان چیزی است که جامعه دچار بحران از آن محروم است. نویسنده در سریال نماد تامل، حافظه و معناست. این انتخاب کاملاً سمبلیک و آگاهانه است و نه از روی تصادف.

اهمیت نویسندگان در دنیای امروز
در «پلوریبوس» فردی انتخاب شده که ذاتاً روایتگر است و باید روایت جامعه را نیز تفسیر کند. از دید کارگردان نه سیاستمدار، نه رسانه و نه تودههای مردم، توان روایتگری و بازسازی ذهنی جامعه را ندارند و این کار فقط از عهده یک نویسنده برمیآید. نویسندهای که حتماً نباید روشنفکر و متفاوت باشد و حتی یک نویسنده در ژانر فانتزی قادر به انجام چنین کاری خواهد بود.
گیلیگان از نویسندگی سلاحی اجتماعی و فرهنگی و حتی اخلاقی میسازد. در حالیکه بازماندگان این ویروس به دنبال سوءاستفاده از آدمهای مطیع و خوشحال اطرافشان هستند، تنها نویسنده است که دنبال چنین چیزی نمیرود و خواهان بازگشت وضع طبیعی و عادی به جامعه است.
مسخ شدگی آدمها و خدمترسانی افراطگرایانه آنها به کارول، برای او عملی فریبنده و مدهوشکننده نیست. او نمیخواهد از آدمها به این شکل استفاده کند و این خدمتگرایی افراطی برای او فاقد معناست. معناگرایی برای یک نویسنده از هر چیزی بیشتر اهمیت دارد و یک نویسنده با تفکر انتقادیاش بیشتر از هر شخص دیگری میفهمد در جهانی که آدمها بدون معنا زندگی میکنند، هیچ امر نیکویی تعریفپذیر نیست.
گیلیگان بارها در گفتوگوهایش از بحران معنا در عصر اطلاعات صحبت کرده و تنها کسی که میتواند از دل بینظمی، نظم معنایی استخراج کند، نویسنده است. نویسنده قهرمانی بینقص نیست، او با تردید، سردرگمی و ضعف روبهروست، اما چیزی که او را متمایز میکند «آگاهی» است.
گیلیگان با محوریت قرار دادن نویسنده، کار مهمی را انجام داده است. در زمانهای که حرفهای مثل نویسندگی بیشتر به حاشیه رانده میشود و چهرههای مشهور حوزههای دیگر در قدرت رسانهای شبکههای اجتماعی برای مردم بااهمیت میشوند، کارگردان «پلوریبوس» به شکلی آگاهانه از اهمیت حضور نویسندگان در جامعه سخن میگوید. کسانی که معمولاً چشمانی تیزبینتر برای رصد جامعه و شاخکهایی حساس برای فهمیدن تغییر و تحولات اجتماعی دارند.
در نهایت، گیلیگان با قرار دادن نویسنده در قلب بحران، به شکلی هوشمندانه درباره نقش فراموششده خالقان معنا سخن میگوید. کسانی که نه به دنبال ستایش تودهها، بلکه جویای فهم عمیقتر جهاناند. «پلوریبوس» نه فقط یک داستان آخرالزمانی، بلکه تمثیلی است از زمانهای که در آن زندگی میکنیم. زمانهای که بیش از هر دوره دیگر، نیازمند صدای نویسندگان و روایتگران واقعی است.
∎