فرارو- دیوید پولانسکی، کارشناس ارشد مسائل بین الملل موسسه صلح و دیپلماسی
به گزارش فرارو به نقل از نشریه فارن پالیسی، زمان زیادی از تهاجم آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ نگذشته بود که یکی از دوستان اروپاییام با لحنی کنجکاو پرسید: «چرا ایالات متحده، در حالی که خود از نظم موجود بینالمللی بهرهبرداری میکند، رفتاری شبیه یک قدرت تجدیدنظرطلب در پیش گرفته است؟» پاسخی که همان لحظه به ذهنم رسید، پاسخی ساده اما تعیینکننده بود: رهبران آمریکا، چه بر مبنای ارزیابی درست و چه بر پایه برداشتی نادرست، پس از حملات یازدهم سپتامبر دیگر آن نظم موجود را برای منافع خود سودمند نمیدانستند.
حملات یازدهم سپتامبر اضطرابی را به سطح سیاست رسمی کشاند که پیشتر تنها در لایههای پنهان دستگاه امنیتی واشنگتن جریان داشت؛ احساسی مبنی بر اینکه تهدیدهای تازهای در حال شکلگیری است و این تهدیدها میتواند برتری جهانی آمریکا در دوره پساجنگ سرد را به چالش بکشد. از منظر کاخ سفید، راه مهار چنین آینده مبهمی نه در حفظ وضع موجود، بلکه در پیشدستی و اتخاذ رویکردی تهاجمی جستوجو میشد.
از آن روزها تا امروز، برتری ایالات متحده به شکلی شگفتآور تداوم یافته است؛ در این فاصله نیز هیچ رویدادی نتوانسته قدرت تکاندهنده و بسیجکنندهای همتراز با یازدهم سپتامبر داشته باشد. با این همه، میل به تجدیدنظرطلبی در واشنگتن همچنان زنده است. به نظر میرسد آمریکا هرگز از وضعیت موجود بهطور کامل رضایت ندارد؛ گویی نارضایتی، جزئی جداییناپذیر از خُلقوخوی قدرتهای بزرگ است.
اکنون تنها ده ماه از دور دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ گذشته و کاخ سفید بیوقفه سیگنالهایی از سیاستورزی تهاجمی مخابره میکند: از اعمال تحریمهای تازه علیه روسیه و افزایش حضور و فشار نظامی در آمریکای لاتین گرفته تا گسترش جنگهای تجاری نه فقط با رقبای ژئوپلیتیکی بزرگی مانند چین، بلکه حتی با نزدیکترین همسایگانش از جمله کانادا. و پرسش اصلی همچنان پابرجاست: در هفته آینده باید منتظر چه اقدام تازهای بود؟
هژمونی برای نخبگان، دلزدگی برای جامعه؛ شکاف پنهان در برتری آمریکا
آیا آمریکاییها واقعاً از برتری ظاهری خود در نظام بینالملل کمتر از حد انتظار بهره میبرند؟ آیا این برتری، نوعی معامله نابرابر است که سودش فقط به جیب بخشی محدود از شهروندان سرازیر میشود؟ یا شاید ایالات متحده در عمل «پول زیادی را روی میز» رها کرده و زمان بازنگری در قواعد هژمونی فرارسیده است؟ رهبران اندکی همچون دونالد ترامپ این پرسش آخر را با چنین حدت و وسواسی دنبال میکنند، اما تردیدهای عمیقتری در اینباره مدتهاست در فضای راهبردی واشنگتن جریان دارد. در اصل، تجدیدنظرطلبی بهخودیِخود پدیدهای نامعمول نیست؛ بدیهی است قدرتهای در حال صعود بخواهند نظم موجود را به چالش بکشند. آنچه واقعاً شگفتآور است، لحظهای است که یک ابرقدرت مسیر تجدیدنظرخواهانه را در پیش میگیرد؛ آن هم ابرقدرتی که خود معمار اصلی همین نظم جهانی بوده است.
در این میان، نمیتوان از ویژگیهای کمسابقه و نامتعارف ساکن کنونی کاخ سفید چشم پوشید. واقعیت آن است که چیزی بهنام «ترامپیسم» بهعنوان یک دکترین منسجم وجود ندارد؛ آنچه هست، تنها خودِ ترامپ است. تاکنون تلاشهای بسیاری صورت گرفته تا برای تصمیمهایی که بیش از آنکه حاصل محاسبهای سنجیده باشند، برآمده از خلقوخو و هویوهوس شخص رئیسجمهور بودهاند، توجیهات راهبردی ساخته و پرداخته شود.
با این حال، این ترجیحات در خلأ شکل نمیگیرند. درست است که بسیاری از ایدههای ثابت او از جمله خصومت عجیب و گاه کودکانهاش با کانادا، عمیقاً شخصی و در تضاد با عرف سیاستورزی سنتی است، اما در پسِ این واقعیت باید دید که محبوبیت عمومی ترامپ همواره پژواکی از نوعی نارضایتی عمیقتر در جامعه آمریکا بوده است. مقاله مشهور مایکل آنتون با عنوان «انتخاباتی به مثابه پرواز ۹۳» نمونهای روشن از این ذهنیت اعتراضی است. در چنین فضایی، طبیعی بود که بخشی از این نارضایتی دیر یا زود به عرصه ژئوپلیتیک راه پیدا کند و خود را در سیاست خارجی ایالات متحده بازتاب دهد.
از یازدهم سپتامبر تا ترامپ؛ بازگشت تردیدهای عمیق به نظم لیبرال
تحولات اخیر در واشنگتن بازتاب همان منطق آشنایی است که پس از یازدهم سپتامبر بر سیاست خارجی آمریکا سایه افکند؛ منطقی که میتوان آن را در دو پرسش بنیادین خلاصه کرد: نخست اینکه آیا نظم موجود واقعاً بیش از هر بازیگر دیگری به سود منافع ایالات متحده عمل میکند؟ و دوم اینکه آیا این نظم بهقدر کافی پایدار است یا آنکه کشور را بهسوی تهدیدهایی سوق میدهد که باید همین امروز با آنها روبهرو شد؟ دولت ترامپ پاسخ این پرسشها را با صراحت داده است: «نه» به پرسش نخست و انتخاب قاطعِ برای پرسش دوم. از منظر کاخ سفید، نظم موجود آنگونه که باید در خدمت منافع آمریکا قرار ندارد؛ و فراتر از آن، در افق، سایه تهدیدهای مهارنشده چین بهوضوح دیده میشود.
این رویکرد تجدیدنظرطلبانه در سیاست خارجی آمریکا، هم از تحولات داخلی تغذیه میکند و هم از عوامل بیرونی نیرو میگیرد؛ و نکته مهم آن است که این دو منبع، بهطور معنادار و قابلتوجهی بر یکدیگر همپوشانی دارند. برداشت محوری چنین است: دولتهای پیشین ایالات متحده و در سطحی وسیعتر، ساختار اقتصاد سیاسی بینالمللیای که آنها طی دههها برای حفظ آن جنگیدهاند، ناخواسته زمینه رشد یک رقیب راهبردی را فراهم کردهاند.
حامیان این نگاه بر این باورند که نظم موجود در چند دهه اخیر، سرچشمه اصلی قدرت آمریکا یعنی تولید داخلی و طبقه متوسط را تضعیف کرده است. بهزعم آنان، کسانی که همچنان بر تداوم این نظم پافشاری میکنند، در عمل به شتاب گرفتن افول نسبی کشور کمک میکنند. نمونه بارز این منطق زمانی آشکار شد که رئیس شورای مشاوران اقتصادی کاخ سفید، در اوایل آوریل و در یک نشست خبری، اعلام کرد نقشی که دلار بهعنوان ارز ذخیره جهان ایفا میکند، در واقع «هزینهای خالص» برای ایالات متحده است.
امروز بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که اعطای رسمی جایگاه «دولت دارای رفتار ملتِ کاملهالوداد» به چین در سال ۲۰۰۰، خطایی راهبردی بود؛ خطایی که بعدها، با ناتوانی واشنگتن در سازگار شدن با جهش خیرهکننده چین طی ربع قرن گذشته، ابعاد گستردهتری پیدا کرد. اگر این روایت را بپذیریم، آنگاه نظم موجود نهتنها جذابیت چندانی نخواهد داشت، بلکه در خود نشانههایی از غفلت راهبردی را نیز حمل میکند.
با این همه، هنوز روشن نیست که منازعات تجاری کنونی آمریکا با چین، نخستین گام در مسیر یک «تعدیل راهبردی» واقعی است یا صرفاً اقدامی حاشیهای برای مشغول نگهداشتن افکار عمومی می باشد. علاوه بر آن، هیچ تضمینی وجود ندارد که عقبنشینی از سیاستهای تجاری لیبرال بتواند نتایج دهههای گذشته را معکوس کند. به بیان دیگر، جاهطلبی چین همانقدر که میتواند محصول سیاستهای تقابلی اخیر باشد، ممکن است نتیجه رویکردهای همکاریجویانه سالهای گذشته نیز تلقی شود.
از والاستریت تا پیمانکاران نظامی؛ برندگان واقعی امپراتوری آمریکایی
سالهاست گروهی از منتقدان عمدتاً از طیف چپ بر این باورند که هژمونی آمریکا شاید برای خودِ دولت سودمند بوده باشد، اما الزاماً خیری متناسب برای شهروندان آمریکایی به همراه نداشته است. از نگاه آنان، پروژه امپریالیستی ایالات متحده غالباً در تعارض با منافع ملت عمل کرده و مزایای آن عمدتاً نصیب گروههایی شده که حرفه و موفقیتشان با این پروژه گره خورده است که می توان به وال استریت تا پیمانکاران نظامی و مجموعه کاملی از نهادهای وابسته به سیاست خارجی اشاره کرد.
این جریان استدلال میکند سیاستهایی که قدرت هژمونیک آمریکا را تعدیل یا حتی کاهش دهد، میتواند در مجموع به سود کشور تمام شود. در این قرائت، شهروندانی که هیچ منفعت شخصی یا حرفهای در سازوکارهای بینالمللی آمریکا ندارند، نهتنها الزاماً بهرهای از تعهدات دیرپای این کشور در خارج از مرزها نمیبرند، بلکه چهبسا بیش از دیگران از تبعات پرهزینه آن سیاستها آسیب میبینند.
جورج کنان، استراتژیست نامدار آمریکایی، از بسیاری از منتقدان همعصر خود پا را فراتر گذاشته بود. او بر این باور بود که ابعاد گسترده قدرت و منافع امپریالیستی ایالات متحده چنان با شیوه سنتی زندگی آمریکایی در تضاد قرار گرفته که تنها راهحل، تجزیه این کشور به شش قلمرو کوچکتر است؛ دیدگاهی بهغایت افراطی که البته بسیار دورتر از هر آن چیزی است که حتی در دوران ترامپ، زمزمهاش شنیده شده باشد.
با این همه، چنین نگاه رادیکالی پرده از شکافی ماندگار برمیدارد؛ شکافی که پس از پایان جنگ سرد بیش از پیش برجسته شد: دوگانگی هویتی آمریکا، بهعنوان یک ملت و در عین حال یک هژمون جهانی. تجدیدنظرطلبی امروز نیز بازتاب همین تنش دیرپا است. در نهایت، فارغ از اینکه در ماههای آینده چه بر سر تعرفهها، مناسبات آمریکا با قدرتهای دوست و حتی سرنوشت سیاسی خودِ ترامپ خواهد آمد، یک نکته ثابت میماند: «تردیدهای بنیادی نسبت به نظم پیشین، بهاحتمال زیاد همچنان پابرجا خواهد ماند.»
تجدیدنظرطلبی به نام نجات به کام فروپاشی
برای آنانی که با این چرخش تجدیدنظرطلبانه همراه نیستند، یک درس کلیدی باقی میماند: صرفِ برخورداری از منافع یک وضعیت مطلوب، برای تضمین تداوم و بقای آن کافی نیست. سیاست باید بتواند برای نظم موجود، روایتی قانعکننده بسازد؛ بهویژه برای کسانی که مزایای این نظم را بهروشنی احساس نمیکنند و بیشتر با هزینههای آن مواجهاند. در کنار این ضرورت، خطر افتادن در دام اینرسی همواره جدی است؛ بهخصوص در عرصه سیاست بینالملل که ذاتی سیال، متغیر و نیازمند واکنشهای انعطافپذیر دارد. این همان حقیقتی است که جمله مشهور رمان پلنگ به یادمان میآورد: اگر میخواهیم اوضاع همانطور که هست باقی بماند، باید همهچیز را دگرگون کنیم.
از این منظر، تجدیدنظرطلبی شاید در ظاهر پدیدهای گذرا بهنظر برسد، اما این خطر جدی وجود دارد که به واقعیتی مستقل و پایدار تبدیل شود؛ چراکه ممکن است در قالب تلاشی برای حفظ وضع موجود طراحی شود، اما در عمل به تضعیف و حتی فروپاشی همان وضع بینجامد. نمونه تاریخی روشن این وضعیت را میتوان در سیاستهای گلاسنوست و پروسترویکای شوروی دید؛ اصلاحاتی که نه با نیت دگرگون کردن بنیادی نظم بینالملل، بلکه با هدف احیای ثبات یک ابرقدرت رو به افول آغاز شدند، اما در نهایت شتاب فروپاشی آن را افزایش دادند. این همان ریسک ذاتی و مرکزی هر راهبرد تجدیدنظرطلبانه است: خطری که میتواند آن را به یک «پیشگویی خودمحققکننده» تبدیل کند؛ مسیری که با هدف نجات آغاز میشود، اما ممکن است در عمل کشور را بهسوی زوال سوق دهد.
یکی از جدیترین نقدهایی که برخی چهرههای نزدیک به ترامپ از جمله البریج کولی متوجه دولتهای پیشین میکردند، دقیقاً همین بود: اینکه واشنگتن طی سالها بخش قابلتوجهی از منابع آمریکا را در منازعات درجه دوم و سوم در اروپای شرقی و خاورمیانه صرف کرده، اما نتوانسته این منابع را برای مواجهه با تهدید بهمراتب جدیتر چین در اقیانوس آرام حفظ و مدیریت کند. از نگاه آنان، خطای اصلی گذشته در اولویتگذاری نادرست نهفته بود؛ اشتباهی که اگر اصلاح نشود، هر استراتژی کلان حتی اگر در مسیر درستی تعریف شده باشد باز هم از تحقق اهداف واقعی خود باز خواهد ماند.
حتی اگر ایالات متحده بتواند اولویتهای راهبردی خود را از نو سامان دهد، یک چالش اساسی همچنان پابرجا خواهد ماند: بازسازی ستونهای اصلی نظم بینالمللِ پس از جنگ جهانی دوم؛ نظمی که دگرگونی آن خود را در تغییر محسوس رفتار واشنگتن با متحدان و شریکان تجاری دیرینهاش نشان داده است. در چنین فضایی، رابطه آمریکا با این کشورها بیش از هر زمان دیگری رنگوبوی ابزاری به خود گرفته است؛ گویی دوستی و اتحاد، نه یک ارزش پایدار، بلکه صرفاً وسیلهای برای تحقق اهداف کوتاهمدت و فوریتر تلقی میشود.