استثمار به بهانه متمدنسازی
مورخان تکاپوهای استعماری را در دنیا به دو دوره «کهنه» و «نو» تقسیم میکنند. در استعمار کهنه که از قرن 16 میلادی آغاز شد، هدف استعمارگران کاملاً آشکار بود و آنها در بازی چپاول ثروت ملتها، کاملاً بدون تعارف و پردهپوشی عمل میکردند. آنچه مورخانی مانند «هوارد زین» در کتاب «تاریخ مردمی آمریکا» نقل و در آن به استثمار و بهرهکشی وحشیانه از سرخپوستان بومی اشاره میکنند، بیگمان بخشی از این رویکرد بدون تعارف و پردهپوشی است. اروپاییهایی که تازه پا به قاره آمریکا گذاشته بودند، بدون کوچکترین ترحمی، بومیان را قتلعام و ثروتهای آنها، بهویژه اندوخته طلا و فلزهای قیمتیشان را به یغما میبردند. روژه گارودی در کتاب «تاریخ یک ارتداد» از آمار هولناک قتلعام 60 میلیون سرخپوست، در قرنهای 16 تا 19 سخن به میان میآورد و هم او، از 40 میلیون سیاهپوستی میگوید که هنگام انتقال از آفریقا به آمریکا، در بین راه جان دادند و به دریا انداخته شدند. در این دوره تاریخی غربیها بیهیچ واهمه، غیراروپاییها را آدم و انسان حساب نکرده و آنها را موجوداتی تلقی میکردند که قادر به اداره اموراتشان نیستند! به باور آنها، آنچه در شرق میگذشت، پدیدهای مادون انسانی بود که باید برای تحلیل و ارتقا، به باورها و هنجارهای غربی مزین و آغشته میشد. آنچه غربیها برای توجیه اقدام خود بر زبان میآوردند – مانند تلاش برای انتقال تمدن و متمدنسازی ملتهایی که هزاران سال پیش از آنها، صاحب غنیترین فرهنگها و تمدنهای تاریخ بودند – صرفاً برای آرام کردن اذهان برخی اروپاییها بود که به مفاهیمی مانند «حقوق بشر»، البته در شکل غربی آن، باور داشتند.
استعمارگران قدیم و جدید
استیلای «استعمار کهنه» بر جهان هنگامی که به تضاد و تقابل منافع شدید انجامید، رنگ عوض کرد. برخی کشورهای غربی مانند آمریکا و آلمان که دیرتر از بقیه پا به میدان استعمار و استثمار ملتهای غیراروپایی گذاشته بودند، برای هموار کردن مسیر سهمخواهی، روند جدیدی را بنیان نهادند که مورخان از آن به «استعمار نو» تعبیر میکنند. در این روند، کشورهای غربی تازه به دوران رسیده یا منافع از دست داده، در برابر دولتهایی که سهم عمده بازار تاراج و چپاول ملتها را داشتند، صدای دفاع از حقوق ملتها را بلند کردند و خواستار رهایی مردم استعمارزده از بند شدند. این رویکرد، البته خیرخواهانه نبود و در پس از آن، گروکشی و سهمخواهی از آنچه در اختیار رقیب است، وجود داشت. مثلاً هنگامی که انگلیسیها به پیشنهاد «لرد کرزن» و پس از خروج روسیه از ایران، در 1919 میلادی، به دنبال استعمار کامل ایران بودند، رقبای تازه به دوران رسیدهای مانند آمریکا و رقیبان شکستخوردهای مانند فرانسه همه تلاش خود را در غرب برای جلوگیری از انعقاد این قرارداد به کار گرفتند و با قرار دادن انگلیس در برابر افکار جهانی و حمایت ظاهری از احمدشاه قاجار که در فرانسه حضور داشت، خواستار امضا نشدن قرارداد1919 شدند؛ رویکردی که البته به ثمر نشست. استعمار نو، با این سبک و سیاق بر بستر حوادث پس از جنگ جهانی اول بالید و رشد کرد و به ابزاری کارآمد برای غارت در عصر جدید تبدیل شد. در فرایند جدید، استحمار فرهنگی، به عنوان ابزاری شاخص برای تحقق شاخصهای استعمار همهجانبه به کار گرفته شد. غرب، پیشینهای را که خود خلق کرده بود، تقبیح کرد. رسانهها، بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، به ساخت و تولید محصولاتی رو آوردند که چهرهای زشت و کریه از استعمار کهنه نشان میداد، اما نمادهای استعمار کهنه دستکم تا دهه 1970 میلادی در آسیا و اروپا خودنمایی میکرد. هنوز فرانسویها در الجزایر و آمریکاییها در فیلیپین، شیلی و ویتنام برای روی کار آوردن دولتها و ایجاد «دموکراسی» مورد نظر خودشان، از همان شیوه قدیمی و وحشیانه استفاده میکردند؛ قتل، کشتار، تجاوز و غارت!
واقعاً چه خبر است؟
اما در استعمار نو، برخلاف استعمار کهنه، این دولتهای به ظاهر بومی بودند که به ابزار اصلی اجرای مطامع تبدیل میشدند. غربیها در همان حال که به زندانهای محمدرضا پهلوی و شکنجههای مخوفی که در آنها صورت میگرفت، اعتراض میکردند، با او در شب کریسمس دور یک میز مینشستند، نرد عشق میباختند و به تمجید از حکومتداری وی پرداخته و ایران زیر سلطه او را «جزیره ثبات» مینامیدند. ظاهر بازی تفاوتی اساسی کرده بود، اما خروجی و نتیجهاش تفاوتی با عصر «استعمار کهنه» نداشت. در دوره «استعمار نو» حتی مجامع بینالمللی به ابزاری برای تأمین خواست استعمارگران تبدیل شدند. شورای امنیت و حق وتو پنج عضو دائمی آن، نمونهای بینیاز از توضیح در این زمینه است. در عصر «استعمار نو» بازی با الفاظ و اطوارهای دیپلماتیک رواجی تمام یافت و هر جنایت نیازمند توجیه و بزکی بود که باید با کلمات زیبا و مفاهیمی زیباتر، عناوین حقوق بشری و... به مخاطبان القا میشد.
امروزه اما به نظر میرسد غرب نتوانسته آنچه را که پشت این همه عملیات رسانهای و ژستهای لیبرالمآبانه قرار گرفته بود، کاملاً پنهان کند و حالا با گذشت بیش از یک قرن از اوج گرفتن «استعمار نو» دوباره صدای پای «استعمار کهنه» به گوش میرسد. آمریکا بدون واهمه، از تصاحب کانادا و گرینلند میگوید و از خرید غزه و بیرون راندن ساکنان آن سخن به میان میآورد. ترامپ بدون تعارف، مانند اسلاف غربی خود، از اصالت ثروت و آزادی معامله و تجارتهای استعماری حرف میزند و بیآنکه سخنی از حیات سیاسی و تمامیت ارضی ملتها در میان باشد، هر حمایتی را به دریافت امتیاز و سود مورد نظرش موکول میکند. آیا باید رویکرد دولتمردان کاخ سفید را بازگشت «استعمار کهنه» و مرگ «استعمار نو» بدانیم؟ چنین رویکردی در جهان امروز و در حالی که ملتهای ستمدیده دیروز به قدرتهای جهانی و منطقهای تبدیل شدهاند، چه پیامدهایی در پی خواهد داشت؟
خبرنگار: جواد نوائیان رودسری