شناسهٔ خبر: 71103903 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: مفدا | لینک خبر

کاری از مفدا مازندران به مناسبت دهه فجر؛

کتابولوژی / کُلت ۴۵

رمان کلت۴۵ داستانِ زندگی خانواده‌ای متوسط در دهۀ ۵۰ شمسی را روایت می‌کند. خانواده‌ای با زندگی سنتی که درگیر تنش‌های سیاسی زمانۀ خود می‌شوند. این درگیری، زندگی تک‌تک اعضای خانواده را دگرگون می‌کند. این رمان برای دغدغه‌مندانی نوشته شده است که به آیندۀ وطن فارغ از یک‌سونگری‌ها می‌اندیشند./ تهیه و تنظیم: نگین رحیم پور

صاحب‌خبر -

کلت ۴۵ داستان زندگی خانوادهٔ فیروزی است که در ایام انقلاب، علیه رژیم شاه مبارزه می‌کردند. پدر خانواده به همراه همسرش تحت تعقیب قرار می‌گیرد و برای آنکه فرزندانش دستگیر نشوند دختر کوچکشان، مینو را به همسایه می‌سپارند. اما پسر خانواده، صالح، زمانی که پدر و مادرش توسط نیروهای ساواک دستگیر می‌شوند، صحنهٔ دستگیری آن‌ها را می‌بیند. در نهایت، مینو توسط یک خانواده با تفکرات چپ‌ رشد می‌کند و صالح در خانواده‌ای دیگر با دغدغه‌های انقلابی. مینو تحت تاثیر تعلیمات خانواده‌ای که در آن بزرگ شده، به عضویت سازمان مجاهدین خلق درمی‌آید و صالح، در نقطه‌ٔ مقابل او، به کمیتهٔ انقلاب اسلامی می‌پیوندد و داستان، داستان مواجهه این خواهر و برادر با یکدیگر است. بعدها مادر مینو و صالح نیز سرگذشت دیگری پیدا می‌کند.

اگرچه بافتِ کلت۴۵ به‌شدت عجین با سیاست است، اما این رمان فارغ از انگیزه‌های سیاسی و ایدئولوژیک نوشته شده است. نگاهِ انسان‌گرایانه و ملی‌گرایانه بیش از هر چیز در نگارش رمان کلت۴۵ دخیل بوده است.

گزیده‌هایی از کتاب کلت ۴۵:
«در طول راه برای چندمین بار به چیزی که می خواست درباره اش حرف بزند فکر کرد. بابت این فراموش کاری از دست خودش ناراحت بود، اما با مسکّن «شب با بابا حرف می زنم» خودش را تسلی داد. اگر می دانست هیچ وقت دیگر فرصت حرف زدن با بابا را پیدا نمی کند، حتماً تمام راه آمده را به دو برمی گشت...»
«هیچ زخمی کاری تر از خاطرات نیست. فکر اینکه "روزی برادری داشته ام و شش سال است از او بی خبرم" مینو را می آزرد. از کم رنگ شدن خطوط چهره بابا، مامان و داداش در ذهنش می ترسید. هر روز به قاب عکس خانوادگی شان پناه می برد.»
«شهین جواب احساساتی ای به ابراهیم نداد. اگر احساسات می توانست او را از انجام درست وظایف تشکیلاتی اش باز دارد، مثل یک سامورایی حاضر بود هاراگیری کند. ابراهیم بار دیگر از جواب عاری از لطافت شهین دل زده شد. برای چندمین مرتبه صدای هشدار "وارد نشوید، منطقه ممنوعه" به صدا درآمده بود.»