شناسهٔ خبر: 23178364 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه خراسان | لینک خبر

درباره کتاب «وقتی مهتاب گم شد» شرح خاطرات شهید علی خوش لفظ

حقیقتی از جنس حماسه

صاحب‌خبر - گروه ادب و هنر- روز چهارشنبه گذشته علی خوش لفظ جانباز عزیز کشورمان به خیل همرزمان شهیدش پیوست. کتاب «وقتی مهتاب گم شد»، قبل از آن که شرح زندگی علی خوش لفظ باشد، روایتی عینی از یک واقعه تاریخی است که موجب شد سرنوشت خیل وسیعی از مردم ایران تغییر کند. علی خوش لفظ که نامش را به دلیل نزدیکی تولدش با ولیعهد پهلوی، جمشید گذاشته بودند، سال ها بعد در نوجوانی، همزمان با وقوع انقلاب اسلامی دچار تحول و دگرگونی در اهداف و آرمان ها می شود. همین انقلاب درونی باعث می شود او در اولین اعزام به جبهه، نام خود را به علی خوش لفظ تغییر دهد و سرانجام زندگی اش هم تغییر کند. علی 15 ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می شود و آن جا درمی یابد شهادت ارمغانی است که با ترک خود به دست می آید اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند تا سال ها بعد ماجرای وصل حدود 800 دوست و برادرش را برای ما روایت کند. کتاب «وقتی مهتاب گم شد» را می توان در همان سه شرطی که راوی قبل از انتشار کتاب برای نویسنده گذاشت خلاصه کرد، جایی در مقدمه که نویسنده در وصف علی خوش لفظ می نویسد: «در قید و بند لفظ و تکلف گفتار و آرایه های کلامی نیست و به شدت دور از بزرگ نمایی و ریب و ریا و صادق در روایت و دقیق در نقل حوادث است. لذا با صاحب این قلم، چند شرط را برای بازنویسی و نگارش خاطراتش گذاشته است. اول این که قول بدهم اگر برای خدا نیست ننویسم. دوم این که برای تایید مطالب، به ویژه فراز و نشیب ها در عملیات ها یا چند و چون گشت و شناسایی ها مطالب را از چند همرزم دیگر بپرسم و اگر تایید کردند، بنویسم و سوم این که به روایت او چیزی نیفزایم که شائبه تخیل پیدا نکند.» انقلابی درونی کتاب به خوبی نشان می دهد که جوانان و نوجوانان یک شهر چگونه به واسطه انقلاب تغییر مسیر دادند و این تحول نه امری فردی و محدود، که انقلابی همه گیر بود تا آن جا که حتی خلافکاران و بزهکاران شهر را هم شامل شد. کتاب به خوبی نشان می دهد در وهله اول، این انقلاب بود که باعث شد خوش لفظ و خوش لفظ ها بیدار شوند و رو به سوی هدفی والاتر و بالاتر از این زندگی مادی داشته باشند. وقتی مهتاب گم شد در حقیقت داستان همین انقلاب درونی است. علی پانزده ساله در عنفوان جوانی با اصرار فراوان خود به جبهه اعزام می شود. اما گویی قرار است علی خوش لفظ با تنی مجروح و خسته زنده بماند، تا سال ها بعد ماجرای وصل حدود هشتصد دوست و برادرش را برای ما روایت کند و بعد از روایت آن به یاران همرزمش بپیوندد. صدق در کلام و روایت از جذاب ترین ویژگی های کتاب، رعایت صداقت در تمام لحظات و اتفاقات است. به طور کلی نه راوی و نه نویسنده کتاب، هیچ ابایی از گفتن حقیقت ندارند. حقیقتی که با زبانی مردانه و از زاویه دید یک جوان مبارز و شجاع بیان می شود و ممکن است حتی گاهی تلخ باشد و به مذاق خواننده خوش نیاید اما در نهایت، خواننده مطمئن است کتاب به تخیل و اغراق گرفتار نشده است. روایتی که هرچه به انتهای کتاب نزدیک می شویم، شورانگیز تر و حماسی تر می شود اما همچنان واقعی و صادق است: نمی دانم چرا، شاید اثر موج انفجار بود شاید هم تاثیر از دست دادن این همه عزیز و رفیق که گوشی را از دست سالار آبنوش گرفتم و به فرمانده لشکر گفتم:«کسی نمانده، ما تنها هستیم.» فرمانده گفت: «اگر ترسیدی...» پاک قاطی کردم و جواب تندی به فرمانده لشکر دادم... . دوباره داخل کانال رفتم و طول آن را طی کردم. دیگر نمی خواستم لحظه ای درنگ کنم و چشمم به پیکر غرق در خون بچه ها بیفتد... . از بالای دژ، آخرین نگاه را به انبوه جنازه ها انداختم و نگاهم روی نخلستان های چپ و راست دژ ماند؛ همان نخلستانی که قبل از آمدن با کاکل نخل هایش به ما می خندید، اما حالا تماما بی سر شده و تا کمر سوخته بود... . وقتی به ابوشانک رسیدیم حال حضرت زینب (س) برایم تداعی شد. اگر در مرحله اول عملیات ۱۲۰ نفر رفتیم و ۴۵ نفر برگشتیم، این بار از ۱۲۰ نفر فقط ۹ نفر مانده بودیم. آن قدر دلم تنگ شده بود که حتی گریه هم نمی کردم. بغضی گلوگیر راه نفسم را بسته بود. تصویر حنابندان بچه ها در شب عزیمت، یکی یکی مقابل چشمم آمد. تک تک آن ها پاره های تن من بودند که پیکر های شان در خط مانده بود. یاد سهرابی و بهادر بیگی که افتادم سر به نخلستان گذاشتم و تنها میان نخل ها بلند بلند گریستم.» دایرة المعارف خواندنی حمید حسام، نویسنده کتاب که خود از ایثارگران و رزمندگان استان همدان است، به زیبایی توانسته خاطرات و لحظه های ناب زندگی پرفراز و نشیب علی خوش لفظ را با قلمی شیوا و روان و در عین حال با صداقت به نگارش درآورد. خاطراتی که در دل جنگ اتفاق می افتد اما سرشار از احساس است. احساس جوانی که برادرانش را از دست می دهد اما همچنان خود را مکلف به انجام وظیفه دفاع از کشور و انقلاب می داند و در این راه هرچه پیش می رود، بیشتر به انقطاع از خود و دنیای مادی می رسد. به واقع می توان گفت «وقتی مهتاب گم شد» به دلیل روایات ناب و خالصانه علی خوش لفظ و همچنین قلم زیبای حمید حسام دایرة المعارفی خواندنی از سیره شهدای گمنام و کم نام و نشان هشت سال دفاع مقدس است. بریده هایی از کتاب « وقتی مهتاب گم شد» مستقیم برو می رسی به همت رفیقی داشتم که می ‏گفت: «این جا ـ جزیره مجنون ـ جای دیوانه ‏هاست، دیوانه‏ هایی که عاشق‏ اند، عاشقانی که می‏ خواهند از راه میان‏بُر به خدا برسند.» تابستان سال 1365 بود و من با این رفیق راه را گم کرده بودم. کجا؟ در جزیره مجنون، وقتی که از خط برمی‏ گشتیم. همان دم دمای صبح. گرما بالای 30 درجه بود و رطوبت هوا بالای 70 درصد و ما برای رهایی از گرما و شرجی بالا‏پوشمان فقط یک زیر‏پیراهن سفید و خیس بود. آن جا کسی را دیدم که کلاه پشمی زمستانی را تا زیر ابرو پایین کشیده و کنار نیزارها دراز به دراز خوابیده بود. نگاه عاقل اندر سفیهی به او کردم و به رفیقم گفتم: «راست گفتی که مجنون جای دیوانه‏ هاست.» رفیق راه (جلیل شرفی ) گفت: «فعلاً چاره ‏ای نیست جز این که مسیر و راه را از این عاقل دیوانه‏ نما بپرسیم. از نیروهای اطلاعات عملیات است و بلدِ راه.» پرسیدم: «اخوی، ما راه را گم کرده‏ ایم. سه ‏راه همت کدام طرف است؟» دو کلمه بیشتر نگفت: «مستقیم برو؛ می ‏رسی به همت.» به فریادمان برس «... روز از نیمه گذشت. هواپیماهای خودی توپخانه عراقی‏ ها را بمباران کردند و توپخانه هم چند آتشبار کاتیوشا را برای چندمین بار، روی تانک ‏های عراقی ریخت. تا آن ساعت اجساد حدود هشتاد نفر از بچه ‏های گردان ما دور و برمان بود. روی پیکرشان خمپاره‏ و توپ‏ فرود می ‏آمد، ولی کاری از ما برنمی ‏آمد. باید غروب می‏ شد. اما آیا این رؤیا به واقعیت بدل می‏ شد؟ نه فقط ساعت که حتی دقیقه و ثانیه ‏ها نیز کند می‏ گذشت. هر دقیقه مثل یک ساعت شده بود. خورشید هم انگار خیال غروب کردن نداشت. زمین هم از گرما و تف حرارت خورشید می‏ سوخت و هم از آتش بی‏ وقفه عراقی‏ ها. بیشتر بچه‏ ها نماز را به هر شکلی که ممکن بود در حین نبرد با پوتین، بی ‏وضو، یا حتی بی‏ تیمم، رو به قبله یا به هر سمت دیگر، خواندند. در این میان آرامش معاون محور سلمان، حسین همدانی، توجهم را جلب کرد. او رو به سمت خرمشهر ـ احتمالاً رو به قبله ـ نشسته بود. با لباس پاره از موج انفجار و دست‏ هایی که رو به آسمان بود و می ‏گفت: «خدایا کمکمان کن. خدایا ما خیلی ضعیفیم. به فریادمان برس. خدایا سیاهی شب را برسان.» منبع: دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت ا... خامنه ای و کتاب « وقتی مهتاب گم شد»