شناسهٔ خبر: 54931734 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: فارس | لینک خبر

حاج«علی»! تتویم را پاک می کنم!/ چهار قاب و روایت خاطره ساز

تابستان است و خانواده ها وقت آزادتری برای سفر دارند. بین شهرهای ایران، مشهد اما پر بیا و برو تر است. خیلی ها سعی می کنند، سالی یکبار هم که شده به زیارت امام رئوف(ع) مشرف شوند. هرکدام نیتی دارند و پس از سفر، خاطراتی برای هرکدام باقی می ماند. اینجا چند روایت درباره همین سفرها و همین خاطرات می خوانیم.

صاحب‌خبر -

گروه جامعه؛ نعیمه جاویدی: سوغاتی یادگار سفر است تا هر زمان آدم دلش گرفت و دلتنگ گذشته ها شد، نگاهی به آن بیندازد و خاطره ای خوش برایش مرور شود. همه سوغاتی ها اما قرار نیست، کالا باشند. خاطره ها خودشان بهترین و ماندگارترین هستند. ماجرای جالب و خوبی که در یکی از سفرها برای خودمان و اطرافیان افتاده باشد و هروقت به یادش می افتیم و روایتش می کنیم، حال خودمان و بقیه خوب شود. مثل خاطرات خوبی که از پابوسی و تشرف به حرم رضوی داریم.

امام رئوفی که بارگاهش مأمن و آرام خانه خسته دلان بوده و هست. مهم نیست سفرمان چند روز باشد. گاهی فقط باید حواسمان جمع باشد تا رویدادهای خاص از قلم چشممان نیفتد. رویدادهایی که بی سر و صدا و آرام در گوشه گوشه حرم و روزهای سفر رخ می دهد و فقط باید حواسمان جمع باشد تا خوب ببینیم و ثبتش کنیم. اینجا چهار روایت از یک سفر کوتاه را مرور می کنیم. شما چه خاطره خوشی از زائر آستان رضوی شدن، دارید؟

***روایت اول؛ کاسب کم فروش، حالش خوب است؟!

زن میانسال گوشه چادر قهوه ای گلدار را روی صورتش می کشد و با کلماتی یکی در میان ترکی و فارسی به زحمت می پرسد: «من می توانم بروم پسرم؟» خادم دفتر نذورات که هنوز مشغول تکمیل اطلاعات نذری نفر قبل به آستان مقدس امام هشتم و به قول معروف، سیستمی کردن نذروات در رایانه است، می گوید: «یک کم صبر کنید.» کارش تمام می شود. سرش را بالا می آورد، خدا قبول کند مادرجانی می گوید و می پرسد: «مادر، گفتی نذر برنج پسرت سه کیلو بود؟» زن با لهجه غلیظ آذربایجانی می گوید بله و با همان کلام شیرین آذری، می پرسد که وزن برنج درست بوده یا نه؟  نکند، کم باشد. خادم متوجه منظورش نمی شود. خانم جوانی که کنار زن میانسال ایستاده از خوش اقبالی او به زبان آذری مسلط است و ترجمه می کند. زن میانسال نفسی عمیق می کشد. خیالش راحت شده که هم زبانی پیدا شده و راهنمایی اش می کند. از بین صحبت هایشان معلوم می شود، بانوی میانسال از روستایی در مراغه راهی خراسان شده برای زیارت انیس النفوس و ادای نذر پسرش.

زن جوان و میانسال به زبان مادری در حال خوش و بش با هم هستند. مرد خادم اما ذهنش جای دیگری است. عدد ترازو با نذر زن میانسال یکی نیست. روی آن نوشته دو کیلو و 640 گرم یعنی 360 گرم برنج کمتر است. کیسه برنج نو و هنوز رگه هایی از آرد برنج دور مشمع هست. این یعنی برنج نذری را از همان حوالی خریده اند. زن میانسال متوجه دست، دست کردن خادم برای نوشتن قبض شده است. با نگرانی می پرسد: «نذری ما درست است؟» زانوهایش را با کف دست ماساژ می دهد و چهره نگران و خسته اش توجه خادم را جالب می کند. سکوتش را می شکند و می گوید: «بله مادرجان! گمانم یک کم هم زیادتر است.» برق امید چهره بانوی میانسال را پر می کند. قبض را می گیرد و می رود. توی برگه عدد دقیق ثبت شده. گوشه کاغذی دیگر که به نظر می رسد، مال خود خادم باشد، نوشته شده نیم کیلو برنج بخرم...

چیزی تمام مدت ذهن آدم را می خورد. حال کاسبی که کم گذاشته و ترازویش را سبک کشیده برای نذری زائر امام هشتم خوب است؟ خبر دارد این برنجی که قرار بود سه کیلو باشد اما نیست، نذر ارادت یک جوان به بارگاه امام رضا(ع) بوده و امانتدار خوبی نبوده در چیدن سنگ ترازو؟ اینجا بارگاه عجیبی است. یکی ندانسته و دانسته کم می گذارد اما جورش را خادمی جوان می کشد که پیش خودش و خدای خودش عهد کرده، مادری غریب را در بارگاه امام غریب(ع) شرمنده نکند.

زن میانسالی که از تار و پود رنگ و رو رفته چادر نخی اش، معلوم بود تمام جیبش را تکانده تا امانت و نذر پسرش را درست به مقصد برساند. غذای حضرتی حرم چه صفا و نوری دارد. یکی از مراغه دانه برنجی می آورد. آن یکی، کمی قبل تر لپه نذری آورده، کیسه نمک و روغن، قِران، قِران پول نذورات مردمی روی هم گذاشته می شود تا همای سعادت روی دوش یک زائر بنشیند و یک وعده غذا و نور، مهمان سفره با برکت رضوی باشد. سفره کرمی که ذره ذره غذایش را مردم به عشق امام رئوف نذر کرده اند. با این اوصاف، دِین 360 گرم برنج، کم گذاشتن از این سفره چقدر می شود.  کاش صدایم را می شنید که آی کاسب، ترازویی که سبک کشیدی، دین سنگینی روی شانه هایت گذاشت.

***روایت دوم؛ وقتی قامت دختر جوان، سایه بان شد

آفتاب تند و سوزان مشهد با کسی شوخی ندارد. پیرزنی نشسته روی یکی از همین فرش های آبی صحن پیامبراعظم(ع) حرم رضوی. با گوشه چادر مشکی، صورتش را باد می زند. تمام صورتش سرخ سرخ شده اما از شُرشُر عرقی که پهنای صورتش را پوشانده، معلوم است که توان جابجا شدن ندارد. دختر جوانی با دوستش در حال رفتن به سمت رواق امام خمینی(ره) هستند. یکهو به دوستش می گوید که تو برو نزدیک کفشداری خروجی بنشین من هم می آیم. کفش از پا می کند. خودش را می رساند نزدیک پیرزن. می رود و پشت سرش می ایستد. از توی کیفش بابزنش را در می آورد و می دهد به زن سالمند.

آفتاب از پشت سر، مثل تیغ تند می زند به کمر دختر. چند دقیقه ای همان جا سرپا می ایستد. حال پیرزن بهتر و رنگ و رویش باز می شود. صورت سفید دختر جوان اما گل انداخته است. کم کم، عرق می ریزد. پیرزن همین که می خواهد، بادبزن دختر را پس بدهد، متوجه نکته ای و چشمانش تر می شود. می گوید: «خیر ببینی دخترم! آن روزِ بی سایه، چادر حضرت زهرا(س) سایه سرت شود.» منظورش روز قیامت است. چشمان هر دو پر می شود.

اینجا کسی روضه نمی خواند. زائری با زائری دیگر حرف زده اما هر دو گریه می کنند. دختر جوان می گوید: «کاری نکردم، مادرجان! فدای بدن خونینی که سه روز در بیابان ها سایه بان نداشت...» حالا دیگر حتی تماشا کردن هم سخت می شود. به خودت می آیی، می بینی صورت تو هم خیس است. مادری خسته، در امن و امان اما زیر آفتاب تند خراسان در حرم رضوی نشسته و دختری جوان با حائل کردن بدن و چادرش بالای سر او تیغ تند آفتاب را شکسته و جانش را سایه بان زائر آستان رضوی کرده است. خیسی و سرخی در صورت دختر جوان بهم دویده. خیسی اشک و عرق، سرخی تندی آفتاب و گریه به یاد پیکرهای بی سایبان کربلا. پیرزن بین هق هق گریه می گوید: «شرمنده ام کردی دخترجان! میگم یهو آفتاب از داغی افتاد...» حالش جاآمده و بنا می کند به رفتن. دختر جوان، بین شوری اشک ها لبخند ملیحی می زند و می گوید: «خدا ما را شرمنده امام حسین(ع) نکند...» اینجا بخواهی، نخواهی از توس زائر می شوی به کربلا...

***روایت سوم؛ «حاج علی»از سر کوچه، زائر گلچین می کند

جوان هستند و پرشور. ساکشان را محکم بسته اند. سن و سالی ندارند اما یکی، دوتایشان همین که جاگیر می شوند و لوازمشان را سرِجایش می گذارند می روند توی سالن قطار و سیگار می کشند. صدای خنده هایشان سالن را پر کرده است. خاطرات سفر را مرور می کنند و از حرف هایشان می توان متوجه شد، از جایی که اقامت داشته اند و خدماتی که در سفر دریافت کرده اند، راضی اند. روی دست چند تایی از آنها تتو هست. یکی شان می گوید که وقتی رسیدند تهران، می خواهد برود و تتویش را پاک کند. حرف هایشان درهم است و شنیدنی. گاهی خاطره کوتاه با نمکی از شیطنت هایشان در سفر، گاهی صحبت از حال و هوای مجلس مداحی که در حرم امام رضا(ع) و دور هم داشته اند و... مهماندار قطار بابت چک کردن بلیط ها ازشان می خواهد، سر جایشان بنشینند.

یکی با اشاره انگشت، مرد جوانی کاغذ به دست را نشان می دهد و می گوید که مسئول کاروانشان همان آقاست. مرد جوانی که نهایتاً 5، 6 سالی از خودشان بزرگتر به نظر می رسد. جمعیتشان حدوداً 40 نفری هست. این را موقعی متوجه شده ام که در یک خطر و پشت سرهم صف کشیده بودند برای سوار قطار شدن و مسئول کاروانشان، نفرات را چک می کرد. مردی که نامش «علی» است با ته لهجه جنوبی و عربی صحبت می کند و جوان های کاروان «حاج علی»، صدایش می کنند. لبخند، بذله گویی و حس مسئولیت اولین چیزهایی است که از رفتارش، دستگیر آدم می شود.

قطار اتوبوسی سریع السیر نیست و مسیر طولانی 12 ساعته فاصله بین تهران و مشهد، یکجا نشستن برای جوان های پر جنب و جوش کاروان واقعاً سخت است. گاهی بین صندلی ها سرپا و دور هم می ایستند و همخوانی می کنند. از شعر انار، صد دانه یاقوت گرفته تا بعضی ترانه های خواننده های به اصطلاح این طرف آبی و آن طرف آبی. شور جوانی و نمک همخوانی هایشان باعث شده خستگی بقیه مسافران هم بپرد. حد شیطنت هایشان را می دانند. هر یکی، دو ساعت یکدفعه 5،10 دقیقه ای همخوانی می کنند و می نشینند سرجایشان. برای همین صدای کسی در نمی آید و حوصله کسی سر که نمی رود، اتفاقاً خوششان هم می آید. حاج علی صدای همخوانی شان را شنیده. از طبقه بالای قطار اتوبوسی پایین می آید تا سری به جوان های کاروانش بزند. یکی از بچه ها که حواسش جمع است، رو به مسئول کاروانشان با لبخند می گوید که: «صاحبش آمد...» بچه ها یکدفعه شعر را قطع می کنند و شور حسینی یک نوحه معروف را می گیرند. بلند صلوات می فرستند و سر جایشان می نشینند.

حاج علی که خنده اش گرفته با صدای نسبتاً بلند به بقیه مسافران می گوید: «از اینکه این پسرهای پرشور خودتان را دوست دارید و تحمل می کنید، ‌ممنون.» تا تهران، بساط تقریباً همین است. نزدیک ساعت سه و نیم بامداد و البته با کمی تأخیر، قطار به سکوی میدان راه آهن می رسد. کاروان جوان ها خوش و بش می کنند. حاج علی با همان لحن شیرین جنوبی «آقا! یا علی...»، «سفر بعدی شمال» و «دم همگی تان گرم» می گوید و مسافرانش را بدرقه می کند. بانوی جوانی که از تمام شیرین کاری های جوانان فیلم گرفته از خداحافظی و بدرقه شان هم فیلم می گیرد و می گوید سر از کار حاج علی در آورده است. طبق گفته های او حاج علی جوان، یک مهمانپذیر در مشهد دارد. هر سال جوان هایی از محله را که معمولاً تفریحی جز سر کوچه ایستادن ندارند، جمع می کند و می آورد پابوس امام هشتم، ویلایی ساده هم در شمال دارد و سفر بعدی هم تفریحی است. یکی، دو رفیق هم دارد که در طالقان و کردان، خانه باغ دارند و پذیرای او و مسافران عزیزش می شوند. اینطور است که همین بچه ها می شوند، اعضای هیئت امام حسین(ع). بانوی جوان اینها را از مهماندار قطار شنیده که برای همسرش تعریف می کرده است.

یکی از همان جوان ها نزدیک بانوی جوان می آید و می گوید: «خانم برای بی بی سی فیلم نگیری، این حاج علی ما یدونه است ها...» خانم جوان برای اینکه خیالش را راحت کند، می گوید: «ما از جوان های امام حسین(ع) و امام رضا(ع) فیلم گرفتیم، حلال کنید خلاصه...» جوان می رود. دستش دور گردن حاج علی قلاب می شود و آرام می گوید: «می خواهم پاکش کنم...» حاج علی، دمت گرمی می گوید و بدرقه اش می کند. به تتوی دست جوان نگاه می کنم؛ تصویر یک جمجمه است که تیرِ از وسطش رد شده و صاحبش می خواهد پاکش کند. سکو خلوت می شود، مسافران کاروان همگی رفته اند. حاج علی بی ادعا از سر همان کوچه های محله، زائر عزیز کرده می برد زیارت امام هشتم. جوان هایی که به خودشان می آیند و می بینند، شیرین هیئتی شده اند.

***روایت چهارم؛ خیّران نمی گذارند، زائر بدون سوغات برگرد

دختر جوانی است، روبروی باب الجواد(ع) به سمت فلکه آب با مسئولان یکی از ساختمان های اقامتی و خدماتی مشهد رایزنی کرده تا به او مجوز حضور بدهند. هر روز حدود هشت، نه ساعت در راهرو ساختمان یک میز پلاستیکی جمع و جور تاشو، باز شو می گذارد و یک صندل مسافرتی جمع و جور. سجاده های مسافرتی می فروشد. سجاده هایی که از جنس پارچه و ساتن هستند. با نواری مکرومه و براق به شکل گلی چهار پر جمع می شوند. قیمت سجاده ها خوب است. مهمتر از همه اینکه ساده و شکیل به نظر می رسد و راحت می توان گذاشت در بساط سفر و با خودت این طرف و آن طرف برد. چند خانم برای دیدن و خریدن سجاده ها صف کشیده اند. رنگ های جذابشان روی میز جلب توجه می کند. گل های چهار برگ پارچه ای رنگارنگ.

آنهایی که خرید می کنند موقع حساب کردن، از شنیدن قیمت سجاده و اینکه اتفاقاً با مهر به فروش می رسد جا می خورند و تعجب می کنند. یکی، دوبار محض اطمینان و تأکید قیمت را می پرسند تا مطمئن شوند. خانم فروشنده جوان با صبر و خوشرویی به همه خریدارها پاسخ می دهد و می گوید: «همه سجاده ها دوخت دخترهای دانشجوی خودمان است. خیّران هم در هزینه مهر و پارچه سهیم هستند. بچه ها تقریباً فقط هزینه دوخت و طراحی را می گیرند. صاحب این ساختمان هم خدا خیرش بدهد، اجازه داده برای اینکه شأن خانم های جوان از بین نرود و گوشه خیابان بساط نکنند، اینجا در راهرو ساختمان میز بگذارند و کارهایشان را بفروشند. موقع خواندن نماز و دعا یادشان کنید.»

پچ پچ بین خانم های زائر هم کم جالب نیست. یکی از خانم ها می گوید: «یادم نیست کوچه امام رضای چند میشه 6، 7 کوچه پایین تر یک مغازه لباس فروشی هست که قیمت هایش با بقیه مغازه ها خیلی فرق دارد. روی بیشتر لباس ها نوشته، قیمت قبلی و با همان نرخ می فروشد. خیلی قیمت مناسب بود و چه کیفیت خوبی هم داشتند.» خانم ها یکی، یکی آدرس آن مغازه را هم از همدیگر می گیرند. تورم، تأثیر خودش را به شدت در بازار خرید سوغاتی ها گذاشته است. زائران دست روی ساده و کوچکترین بسته های خوراکی که می گذارند، دست کم باید 30 هزار تومانی بپردازند.

دخترجوان لبخند می زند و می گوید: «زندگی این روزها خیلی سخت شده است. مواداولیه کارهای ما هم هر روز یک قیمت دارد اما خیّرها که می دانند چند دانشجو برای تأمین هزینه تحصیل پشت چرخ می نشینند و این سجاده ها را می دوزند با کمک مالی شان هم این بچه ها را در این اوضاع گرانی حمایت می کنند هم نمی گذارند، زائران شرمنده و دست خالی بر گردند. من هم شنیده ام که چند مغازه دار با کمک و حمایت خیّران اقلام را با قیمت مناسب به دست زائران می رسانند. همین دلخوشی ها، آدم را به زندگی دلگرم می کند حتی در همین وانفسای تورم. حتی در همین روزها که به هر جای این دنیا نگاه می کنی یک خبر بد، حال آدم را می گیرد.» بانویی میانسال حرف های خانم فروشنده را تایید می کند و می گوید: «می خواهم با همین سجاده قشنگ و جمع و جور بروم حرم. برای شما و خیّرهایتان هم از ته دل دعا می کنم. خدا حالتان را خوب کند که روز مان را ساختید...»

/انتهای پیام

نظر شما