شناسهٔ خبر: 44257036 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایسنا | لینک خبر

قصه های کرونا؛

مرگ به وقت 8 شب

داغ پدر بدجور بر دلش نشسته، داغی که با عذاب وجدان هم همراه شده و هوای خانه را منجمد کرده ...

صاحب‌خبر -

کرونا مهمان ناخوانده و شومی که با آمدنش جهان را وارد یکی از سخت ترین دوران های خود کرد، همچنان در میان ماست. قطعا دورانی که این ویروس تاجدار جهان را تحت سلطه خود درآورد در ذهن تاریخ ماندگار خواهد شد و حتما خاطرات تلخ آن از ذهن کسانی که تن به تن با این دشمن میکروسکوپی جنگیده اند، پاک نمی شود.

روایت ابتلا

مائده حدود یک ماه پیش همزمان با پدرش به بیماری کرونا مبتلا شده بود و امروز داغدار پدر ۵۷ ساله اش است، او که در حال حاضر بهبود یافته در گفت وگو با ایسنا، می‌گوید:

شوهرخواهرم به کرونا مبتلا شده بود و در قرنطینه به سر می‌برد، اواخر مهرماه بود که با خواهرم و دوستم برای صرف شام به رستوران رفتیم. احساس بدن درد داشتم، شب که به خانه برگشتم موضوع را با همسرم در میان گذاشتم، اما فکرم به سمت کرونا نرفت چون عقیده داشتم کرونا نمی‌گیرم! ناگفته نماند دوستم که همراه‌مان بود شهریورماه به طور کامل با این ویروس درگیر بود و به تازگی بهبود یافته بود.

روز بعد بدن درد و سرفه شدید و تب و لرز داشتم و تا شب خوددرمانی کردم، اما بهبود نیافتم، با مراجعه به بیمارستان دکتر با تست اکسیژن خون دارو تجویز کرد، در خانه قرنطینه شدم همزمان پدرم هم مبتلا شده بود.

فردای آنروز با دوستم که منشی یک متخصص عفونی بود صحبت کردم، آنروز حس بویایی و چشایی و میل به خوردن را هم از دست دادم و دوستم برایم نوبت دکتر رزرو کرد و گفت: هرچه سریعتر به متخصص مراجعه کن. داروهایی را که سر خود مصرف می کردم قطع کردم و به پزشک متخصص مراجعه کردم و با انجام تست متوجه شدم ۱۵ درصد ریه ام با این بیماری درگیر شده است.

کم کم سرفه ها شدیدتر شد و دل درد و تهوع هم به باقی دردها اضافه شد. نمی توانستم در خانه بمانم چون مجبور بودم پدرم را هم نزد دکتر ببرم، همزمان با هم مبتلا شده بودیم و کرونا ۷۵ درصد ریه پدرم را درگیر کرده بود و از آنجاکه او بیماری زمینه ای داشت بستری شد، با بستری شدن پدرم من هم در خانه قرنطینه شدم. خیلی نگران حال پدرم بودم.

وی که بعد از گذشت یک ماه همچنان سرفه می‌کند و احساس ضعف دارد، ادامه داد: سرفه های شدید داشتم و به محض بلند شدن از رختخواب زمین می خوردم، دائم خواب بودم و شب ها به حدی حالم بد می‌شد که دائم به مرگ فکر می کردم. در این ایام پدرم به علت ابتلا به کرونا فوت کرد و ناامیدی من هم بیشتر شد.

توان گریه برای پدرم که عزیزم بود را هم نداشتم، هر روز بدتر از روز قبل بودم و اصلا امیدی به زندگی نداشتم مخصوصا شب ها که به حال مرگ می رسیدم.

بعد از فوت پدرم، همسرم هم مبتلا شد و من همچنان در آن حال به سر می بردم و توان ایستادن نداشتم. در مراسم خاکسپاری با حال بد حاضر شدم اما اجازه نمی دادم کسی به سمتم بیاید، نگران مردمی بودم که برای خاکسپاری به سر مزار آمده بودند و خودم را در مرگ پدرم مقصر می دانستم.

اقوام پس از مراسم خاکسپاری به ترتیب مبتلا شدند، دختر دایی ام بعد از خاکسپاری پس از صرف شام در آشپزخانه بیهوش شد و امیدوارم من مسبب ابتلای او نشده نباشم.

شرایط خیلی بد و غیرقابل تحمل بود. از طرفی دلم طاقت نمی آورد در کنار مادر و خواهرانم نباشم از طرفی می ترسیدم آنها هم مبتلا شوند.

اوضاع خیلی سختی بود و مادر شوهرم از من مراقبت می‌کرد، فقط دعا می کردم که او هم مبتلا نشود، که خوشبتخانه امروز که یک ماه از آن روزها گذشته، اثری از کرونا در او مشاهده نشده است.

اما هنوز هم بعد از گذشت یک ماه احساس نفس تنگی و ضعف بدنی دارم، بعد از فوت پدرم کرونا برایمان بسیار جدی‌تر شد. خواهرم فکر می کرد چون در تابستان مبتلا شده دیگر مبتلا نمی شود اصلا مراعات نمیکرد اما پزشک به او گفته بود اصلا این موضوع صحت ندارد و باید مراقب خودت و فرزندانت باشی./

به خانواده ها توصیه می کنم کرونا را خیلی جدی بگیرند مخصوصا آنهایی که در بین اعضای خانواده شان فردی دارای بیماری زمینه‌ای است. از دست دادن عزیز بسیار سخت است آن هم در این شرایط که حتی نمی توان مراسم عزاداری برگزار کرد.

متاسفانه اقوام هرشب ما را به مهمانی دعوت می کنند و مجبوریم در این مهمانی ها شرکت کنیم، کاش این مهمانی ها کنسل می شد.

خواهرم به شکل بسیار خفیفی به این بیماری مبتلا شده بود و به همین دلیل کرونا را یک نوع  سرماخوردگی ساده تصور می کردم ولی وقتی خودم مبتلا شدم و پدرم در اثر این بیماری فوت کرد متوجه شدم که این ویروس چه می تواند بر سرمان بیاورد.

در تعطیلات شهریور و مهر چندین بار به مسافرت رفتیم، ای کاش کمی این ویروس را جدی تر گرفته بودیم، شاید اگر توصیه ها و پروتکل ها را رعایت می کردیم و در خانه می ماندیم امروز خنده بر لبانمان نقش داشت و خانواده شاد یک ماه پیش باز هم می توانستند دور هم جمع شوند، ولی متاسفانه هنوز ۶ ماه از فوت عمویم نگذشته بود که پدرم هم به دیار باقی شتافت.

ابتلایی دیگر

آتنا نیز از دوره بیماری اش می‌گوید. او به قول خودش به بدترین حالت ممکن با این بیماری دست و پنجه نرم کرده است، آتنا حدود یک ماه پیش در مراسم فوت شوهر عمه‌اش به این ویروس مبتلا شد.

او می‌گوید: در همان روزها شوهر عمه ام بواسطه درگیری با ویروس کرونا فوت کرده بود و این داغ سنگینی بود که به خانواده ما وارد شد. سنگینی این داغ باعث شد که نتوانم در کنار عزیزانم نباشم، هرچند کار اشتباهی بود، اما در مراسم های سوگواری او که متاسفانه بدون توجه به پروتکل ها برگزار شد، حضور پیدا کردم و در این رفت و آمدها کم کم احساس بیحالی می کردم، ابتدا احساس گلودرد داشتم اما فکر کردم عوارض گریه زیاد است، اما روز سوم در حالی که ایستاده بودم به یکباره بیهوش شدم.

شب که به خانه برگشتم تب و لرز شدیدی داشتم. با مراجعه به بیمارستان و پس از انجام آزمایشات، دکتر بیان کرد که پلاکت خون من افت کرده، سه شبانه روز از بدن درد و تب و لرز خواب نداشتم و ناگفته نماند که در این مدت فرزندم را هم ندیدم و دوری او تحمل این بیماری را برایم سخت تر می‌کرد.

مجددا به بیمارستان مراجعه کردم، اما متاسفانه کادر بیمارستان خیلی حال بد مرا جدی نمی‌گرفتند و اعلام کردند که باید یک هفته از علائم بگذرد در حالی که تا آنجا که می دانم پزشکان دائما اصرار دارند که با کوچکترین علائم به پزشک مراجعه کنید.

در نهایت با سماجت خودم سی تی اسکن انجام شد، اما کادر بیمارستان گفتند که تست کرونا منفی است ولی باز هم خیالم راحت نشد و به پزشک متخصص مراجعه کردم و پزشک متخصص با نگاهی به تست سی تی اسکن از مثبت بودن تست کرونا گفت. در مورد شوهر عمه ام نیز همین اتفاق افتاد و در روزهای ابتدایی بیماری اش بیمارستان از انجام سی تی اسکن ممانعت کرد و زمانی که بالاخره از او تست گرفته شد ۷۵ درصد ریه اش درگیر شده بود.

تقاضا دارم اگر کسی کوچترین علائمی دارد به پزشک مراجعه کرده و تست کرونا ر ا انجام دهد، این بیماری بسیار وحشتناک است و اصلا نمی توان آن را شوخی گرفت.

بیماری سختی داشتم و در این مدت از فرزندم هم به دور بودم، تا تجربه نکنید اصلا سختی این بیماری را درک نخواهید کرد. دردهایی به انسان تحمیل می‌شود که برخی از آنها ناشناخته هستند، اصلا به فردای خودم امید نداشتم و هر لحظه به مرگ فکر می‌کردم.

۲۰ روز دوری مادر از فرزند بسیار دردناک است، من هم پیش از این، بیماری را جدی نمی گرفتم و خطرناک بودن آنرا باور نمی کردم. هنوز هم با گذشت یک ماه حالت های سر درد دارم و به شدت عصبی هستم و مثل آدم های افسرده زندگی می کنم، هنوز هم بدنم بی حس است و در واقع علائم کرونا تمام نشده است.

امیدوارم مردم داستان ما را بخوانند تا درس عبرتی برای آنها باشد و این بیماری را جدی بگیرند. یکی از دوستانم که پرستار است از نگاه ملتمسانه بیمارانی می گوید که برای بهبود التماس دعا دارند و از جوانانی می گوید که به یکباره جان خود را از دست می دهند.

روایت فوت

خانم گلستانی مادر این خانواده که به گفته خودش هنوز به این ویروس مبتلا نشده از داغ همسر می‌گوید:

هسرم به تازگی یک مغازه خریده بود که در دوران بازنشستگی اوقات خود را در این مغازه بگذراند، هر روز برای کار به مغازه می رفت، تقریبا ۳۰ مهرماه بود که احساس تنگی نفس  داشت، اما خودش عقیده داشت که مشکلش ناشی از آلودگی هواست و موضوع جدی نیست. پس از گذشت دو روز بیماری با تب و لرز بیشتری همراه شد، پس به پزشک مراجعه کردیم و پزشک با انجام معاینات گفت نگران نباشید بیمار شما به کرونا مبتلا نشده و آنفولانزا است.

دو روز دیگر گذشت و حال همسرم بدتر شد، تب شدید و تب و لرز و بدن درد و سرفه های شدید داشت، با مراجعه به یک پزشک دیگر و انجام تست پی‌سی آر متوجه ابتلای وی به کرونا شدیم، در خانه قرنطینه شد و داروها را مصرف می کرد و با توجه به اینکه دارای بیماری های زمینه ای فشار خون و دیابت بود نمی توانستیم از داروهای گیاهی برای بهبود روند درمان استفاده کنیم.

روز بعد، همسرم توانایی تنفس نداشت و مدام از احساس سوزش در ناحیه قفسه سینه صحبت می کرد که با مراجعه به بیمارستان، سریعا بستری شد.

در این میان دخترم هم به کرونا مبتلا شده بود و حالش بسیار بد بود. از مادرشوهرش درخواست کردم تا از او مراقبت کند، نمی دانستم باید نگران دخترم باشم یا همسرم، درد کشیدن هردوی آنها درد من را بیشتر می‌کرد، البته داماد بزرگم هم به این ویروس مبتلا شده بود و در قرنطینه خانگی به سر می برد و باید از فرزندان او هم مراقبت می کردم.

شرایط سختی بود، با بستری شدن همسرم رفته رفته امیدم را از دست دادم و به تمام اشتباهاتی که در دوران تعطیلات اعم از رفتن به مسافرت و برگزاری دورهمی خانوادگی بود فکر می کردم و مدام از خدا می خواستم که همسرم بهبود پیدا کند و عهد کرده بودم که دیگر بیهوده از خانه خارج نمی شوم.

هر لحظه همسرم امیدش را از دست می‌داد و درصد بیشتری از ریه اش درگیر می‌شد. دو روز اول همسرم در بخش بستری بود. به ملاقات او می رفتم چراکه اصلا طاقت ماندن در خانه را نداشتم، یک لحظه فکر از دست دادن او برایم سخت بود و او هم هر روز حالش بدتر می شد و روحیه اش را از دست می داد و مدام با جمله" مراقب دخترانم باش" مرا ناامیدتر می کرد.

حوصله هیچکس و هیچ جا را نداشتم و تنها به او فکر می کردم، با وخیم تر شدن حال جسمانی‌اش به آی سی یو منتقل شد و نیمی دیگر از امیدم را از دست دادم. دیگر از حال دخترم بی خبر بودم، اما خیالم راحت بود که کسی از او مراقبت می کند.

حوالی غروب بود که همسرم در آی سی یو بستری شد، دیگر توان نفس کشیدن نداشت، موبایلش هم خاموش شد، باز هم طاقت نداشتم و در ساعات مختلف به بیمارستان می رفتم و جویای احوالش می شدم. پزشکان گفتند دارویی که به او تزریق کردند جواب داده و بازهم گفتند دعا کنید.

صبح روز بعد دامادها برای خرید دارو به تهران رفتند، حوالی غروب بود که به اراک رسیدند، منتظر بودیم ساعت ۸ شب به بیمارستان برویم که داروها را تحویل بدهیم. حوالی ساعت ۸ بود، بدترین ساعت هشتی که در عمرم تجربه کردم، از بیمارستان تماس گرفتند، نسبت من با همسرم را پرسیدند و از من خواستند تلفن را به دامادم بدهم، در کسری از ثانیه متوجه شدم که تمام زندگی ام از دست رفت، بیمارستان علت مرگ را ایست قلبی بر اثر کرونا اعلام کرد.

همسرم همیشه می‌گفت، همه می گویند افرادی که گروه خون O منفی دارند هرگز به کرونا مبتلا نخواهند شد، اما اگر من روزی به کرونا مبتلا شوم قطعا خواهم مرد چراکه بیماری فشار خون، دیابت و ناراحتی قلبی هم داشت در نتیجه ابتلا به این بیماری برایش خیلی خطرناک بود، البته روحیه ضعیفی هم داشت در حالی که روحیه قوی در بهبود بیماری بسیار تاثیر دارد.

فقط برایم سوال است که همسرم چگونه به این ویروس مبتلا شد چون تنها کسی که در خانواده پروتکل های بهداشتی را بسیار رعایت می کرد فقط همسرم بود، در واقع شاید بی احتیاطی ما این بلا را به سرش آورد.

خانم گلستانی می‌گوید: کادر درمان برای همسرم سنگ تمام گذاشتند، خدا به خانواده دلسوز بهداشت و درمان رحم کند، فقط امثال من که آنجا بوده و زحمات آنان را دیده اند می دانند که این افراد چطور زحمت می کشند و تلاش می کنند که دلی عزادار نشود.

اکنون از مردم می خواهم که توصیه های بهداشتی را جدی بگیرند، از دست دادن عزیز بسیار سخت است، خواهش می کنم در خانه بمانید و این ویروس لعنتی را جدی بگیرید تا به حال ما دچار نشوید.

لحظه ای غفلت عاقب جبران ناپذیری دارد و ما باید تمام عمر برای غفلتی که عزیزمان را از ما گرفت پشیمان باشیم و زاری کنیم.

سخن آخر

مرور تجربیات بهبودیافتگان از زبان آنها شاید تلنگری باشد برای تمامی کسانی که کرونا را جدی نمی گیرند و به این ترتیب خود و اطرافیان را درگیر می کنند، البته به اشتراک گذاشتن درد و دل و تشریح احوال مبتلایان این امید را نیز منتقل می کند که با اندکی رعایت موارد بهداشتی می توان در دام این بیماری نیفتاد.

مسئولان دانشگاه علوم پزشکی و تمامی کادر بهداشت و درمان و مسئولان ارشد استان از مردم می خواهند که با رعایت نکات بهداشتی و خارج نشدن از منزل جز در مواقع اضطراری، در مبارزه با ویروس کرونا همراه آنها باشند و همه می دانیم که بدون این همکاری نمی‌توان شاهد موفقیت در کنترل این ویروس همه‌گیر بود.

انتهای پیام

نظر شما