شناسهٔ خبر: 36811052 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: دفاع پرس | لینک خبر

برشی از کتاب «پیله عشق»؛

اسطوره‌های صبر

جوان 22 ساله‌ای از اهالی تهران را در بیمارستان پذیرا بودم که یکی از دست‌هایش را تا مچ از دست داده بود و صورتش لطمه بسیاری از ترکش‌ها خورده بود.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از یزد، مرگ، حقیقتی است که انسان در جنگ بی هیچ واسطه ای با آن روبه رو می شود. شاید بتوان گفت جنگ، چهره مرگ را عریان می کند، اما از طرفی انسان را وا می‌دارد تا از توانایی های پنهان خویش به بهترین وجه استفاده کند. جنگ در ایران، پزشکان و پرستاران را وادار کرد تا دست به اقدامات پزشکی غیر ممکن بزنند؛ البته غیر ممکن برای خدمات پزشکی ابتدایی و وابسته ما که میراث دوران پادشاهی پهلوی بود. جنگ حتی نگاه آنها را به مرگ و زندگی تغییر داد؛ به مسائل ماورائی، به قدرت انکارناپذیر خداوند و کمک‌های بی دریغ او، به ایمانی که در سخت‌ترین شرایط به سرباز کمک می‌کند تا پذیرای دردهای شدید جسمانی باشد. حتی به جایی رسید که پزشکان و پرستاران زیر بمباران شیمیایی و کمبود ماسک، بیمارستان‌های صحرایی را رها نکردند و با ایثار سلامتی  و جان خود به درمان رزمندگان پرداختند.

«مهری نقی ­لو» پرستار دفاع مقدس استان یزد است که خاطرات زیبا و گاها تاثیر گذاری از دوران حضور در جنگ دارد که در ادامه آنها را روایت می کنیم.

انقلاب در خانه ما

پدرم فردی مذهبی و اسلام گرا بود که هرگز عقاید خود را به ما که 3 خواهر بودیم تحمیل نکرد. او همیشه پشت و پناه ما بود به طوری که حتی در آن سال ها که برخی خانواده های مذهبی به دلیل تعصبات خاص خود مانع پیشرفت تحصیلی و اشتغال دختران خود می شدند، به من اجازه داد که به تنهایی در شهر یزد به تحصیل رشته پرستاری که جز آرزوهایم بود بپردازم. این مجوز پدر؛ حتی در خانواده خود ما امری نو بود به شکلی که حتی مادرم با آن مخالف بود و من به پاس این حمایت بی دریغ، در تمام سال های تحصیل شاگرد اول بودم.

نازنین پدرم از سال ها پیش از انقلاب، به دلیل باورهای مذهبی و سیاسی، به دفعات در زندان های ستم شاهی با دیگر مبارزین انقلابی همنشین بود.

همسرم نیز همواره پنهان از من که به خاطر شرایط سخت پدر از مبارزه سیاسی می ترسیدم، در خانه پایگاهی انقلابی برای پیاده سازی نوارها و پخش اعلامیه های امام خمینی (ره) تدارک دیده بود.

سال های پیش از انقلاب برای ما با وحشت نبود پدر، سلاح، کتک و توهین های ساواک و  نیز حلاوت وعده های شیرین پدر در مورد ثمره مبارزاتش توأم بود.

بانوی مکرمه

همسر آیت الله خاتمی، بانوی مکرمه ای بودند که از همان سال های پیش از انقلاب گاهی به بیمارستان فرخی می آمدند. ایشان چه آن زمان که برای رسیدگی به ناراحتی قلبی شان نزد دکتر صدر می آمدند و چه زمانی که برای ملاقات مجروحین پیش از انقلاب و زمان دفاع مقدس به بخش سر می زدند، همواره تنها و در ساده ترین شکل ممکن و با روی خوش بودند.

ایشان با تاکسی یا اتوبوس های خطی، بسیار ساده و بی آلایش، بدون همراه و محافظ و به شکل ناشناس در میان مردم رفت و آمد می کردند و هر کس با هر مشکلی به ایشان شکایت می کرد، ناامید و دست خالی باز نمی گشت. خوی حسنه ایشان در اذهان ما به یادگار ماند.

حق الزحمه شیرین من

چند ماهی که از آغاز جنگ گذشت، اولین اعزام مجروحین از جبهه ها به بیمارستان «فرخی» یزد شروع شد. بیمارستان و بخش ها همیشه آماده باش و مهیا امدادرسانی فوری بودند.

زخمی ها در شرایط جسمی و روحی مختلف به مهمانی بیمارستان فرخی می آمدند. همه تلاشمان این بود که میزبانانی خوش رو و همدرد، برای تسکین آلامشان باشیم.

در آن لحظات، فرقی بین جراح، بهیار، سرپرستار یا تکنسین نبود، هرکس در هر جایگاهی بود فقط اندیشه امداد در ذهن داشت.

زخمی ها اغلب در شرایط اولیه درمان از بیمارستان های مناطق جنگ زده به عقب فرستاده می شدند و در موارد بسیاری حتی از حداقل شرایط برخوردار نبودند.

جوانی را به خاطر دارم که از ناحیه پا مجروح شده و پس از انجام جراحی و گچ گیری به دلیل عفونت و شرایط نامناسبش به بخش جراحی اعزام شده بود. وقتی گچ پای او را گشودم محل زخم پر از مگس مرده بود.

به دلیل گرمای بالای مناطق جنگی مگس به وفور یافت می شد و تعدادی از آنها در گچ او رفته و مرده بودند و این مسئله باعث عفونت و عدم بهبود پا شده بود.

با گشوده شدن گچ و انجام جراحی مجدد، جوانی که ناامید از سر پا شدن بود، پس از ماه ها صبر بر درد و مشقت، با نشاط و سلامت روی پای خود از بیمارستان رفت و این بهترین پاداش برای من و همکارانم بود. 

اسطوره های صبر

جوانان سال های دفاع مقدس، اسطوره های تکرار ناشدنی جمهوری اسلامی تازه تأسیس بودند که تاریخ همانند ایشان را کمتر به یاد دارد.

جوانان برومندی که مردانه وارد گود شدند و صبورانه مشقت ها را هموار ساختند. مجروح و جانبازان بسیاری را در سال های ملبس بودن به لباس بانویم زینب (س) به یاد دارم که با وجود درد روحی و جسمی بسیاری که از سنگرهای جنوب و غرب با خود به ارمغان آورده بودند؛ اما وجودشان تسکین دهنده و آرام بخش روح و جان ما و اطرافیانشان بود.

جوان 22 ساله ای از اهالی تهران را در بیمارستان پذیرا بودم که یکی از دست هایش را تا مچ از دست داده بود و صورتش لطمه بسیاری از ترکش ها خورده بود. به یقین از درد زیادی رنج می برد؛ اما نه تنها هرگز ناله ای ازحنجره اش خارج نشد؛ بلکه شب ها و روزهای فراوانی به مدد دیگر بیماران و جانبازان بستری در بخش می شتافت تا هم مرهمی بر آلام ایشان باشد و هم کمکی برای لحظات پر مسئولیت من.

مردم و جانبازان

جنگ برای ما هرچند هزینه ها و مشکلات متعددی به دنبال داشت؛ اما اتحاد و همدلی بین مردم را که در سال های رشد و نمو بذر انقلاب، بارور شده بود، تثبیت کرد.

وقتی وضعیت در بیمارستان به دلیل کثرت زخمی ها و فشار جراحت ها، پیچیده و سخت می شد، همیشه فریادرسی از درگاه الهی می رسید.

زنان و مردان گمنام با جعبه های شیرینی یا صندوق های میوه، با روی خوش و لبخند بر لب در میان مجروحین می گشتند و محبت و مهر بی دریغ خود را برای بیماران به ارمغان می آوردند.

پسران کم سن و سالِ به دورافتاده از مهر خانه و خانواده را که بالاجبار گاه ماه ها در بیمارستان بستری بودند را مانند پسران خود، مورد لطف و دلجویی قرار می دادند و به کمبودهایشان رسیدگی می کردند.

انتهای پیام/

نظر شما