شناسهٔ خبر: 32348421 - سرویس بین‌الملل
نسخه قابل چاپ منبع: خبرگزاری صدا و سیما | لینک خبر

مقاله تحليلي فارين پاليسي؛

آینده آمریکا، مردم این کشور را حیرت زده خواهد کرد

دولتمردان و سیاستگذاران کشورهای مختلف بویژه آمریکا پیامدهای ناخوشایند و آسیب و زیان های جبران ناپذیری برجا گذاشته اند

صاحب‌خبر -
به گزارش سرويس بين الملل خبرگزاري صدا و سيما؛ پایگاه اینترنتی نشریه فارین پالیسی در گزارشی به تحلیل و بررسی رویدادهایی پرداخته است که دولتمردان و سیاستگذاران کشورهای مختلف بویژه آمریکا شتابزده رقم زده اند و پیامدهای ناخوشایند و آسیب و زیان های جبران ناپذیری برجا گذاشته اند.
 
انسان در دوره ای سرشار از ابهام و تردید
در این گزارش با اشاره به سیر نزولی رویدادها و از بین رفتن ارزش ها و باورها در سایه ی گرایش ها و گزینش های سیاسی بشر در دوره های مختلف آمده است: «به نظر می رسد انسان در دوره ای سرشار از ابهام و تردید قرار دارد، دوره ای که در آن ویژگی های آشنای چشم انداز سیاسی دارند نابود می شوند و مشخص نیست چه چیزی جایگزین آنها می شود. آیا ناتو و اتحادیه اروپایی در 5 یا 10 سال آینده، به شکل کنونی شان وجود خواهند داشت؟ آیا آمریکا هنوز هم در سرزمین های دوردست به جنگ با مخالفان ناشناش و خیالی خود ادامه خواهد داد؟ آیا قرار است چین بر منطقه آسیا یا شاید بر تمام دنیا تسلط پیدا کند؟ آیا هوش مصنوعی مشاغل را یکی پس از دیگری در بخش اقتصاد نابود خواهد کرد؟ چه مساحتی از سیاره زمین به علت پدیده تغییرات آب و هوایی زیر آب خواهد رفت یا غیرقابل سکونت خواهد شد و چند میلیون انسان به علت جنگ، جرم و جنایت، سرکوب یا تخریب محیط زیست آواره می شوند؟ آیا اختلال در دموکراسی های ثروتمند انحرافی آنی و لحظه ای است یا آغاز سقوط به دیکتاتوری؟ 
پیش بینی البته همیشه دشوار است بویژه اگر درباره ی آینده باشد؛ اما دوره ای وجود داشت که بسیاری افراد فکر می کردند خیلی دقیق می دانند انسان به کدام سمت و سو پیش می رود. پیشتر در ابتدای دهه 1990 میلادی، شمار فراوانی از متخصصان، اساتید و سیاستمداران آمریکایی اطمینان داشتند می دانند در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد و بسیاری از آنان به آینده خیلی خوش بین بودند. افرادی همچون ساموئل هانتینگتون و رابرت کاپلان روزهای تاریک پیش رو را می دیدند اما پژوهشگرانی همچون فرانسیس فوکویاما، روزنامه نگارانی همچون توماس فریدمن و سیاستمدارانی چون بیل کلینتون بر این باور بودند که دنیای تازه سرمایه داری لیبرال دموکراتیکِ درخشان و جهانی شده دارد سپیده می زند و قدرت سیاسی قدیمی را کهنه و منسوخ خواهد ساخت.
 
تبعات درگيري قدرت های بزرگ اروپایی در دو جنگ هولناک جهانی
در لحظه هایی که در آن قرار داریم شاید مفید باشد به گذشته بازگردیم و به خودمان یادآور شویم که دنیا چقدر تغییر کرده - و چقدر تغییر نکرده است. اگر تنها 500 سال به گذشته بازگردیم، دوره ای که در تاریخ بشر به نقطه ی کوچکی می ماند، ایده شکل گیری یک نظام جهانی واحد، درعمل، ناشناخته بود. اروپایی ها در آن دوران، فقط تصور می کردند که آمریکای شمالی و جنوبی وجود دارد و بیشتر مردم از این نکته بکلی ناآگاه بودند که گونه ی بشر در سراسر دنیا زندگی می کند. در آن دوران، اگر سیاست، وجود خارجی داشت به همان محله ختم می شد. رشد اقتصادی در سراسر دنیا در طول چندین قرن پیاپی خیلی کم و ناچیز بود و تنها 500 میلیون انسان در سراسر دنیا می زیستند (امروز این رقم نزدیک به 8 میلیارد افزایش پیدا کرده است). 
تقریبا 200 سال پیش، چین یک سوم اقتصاد دنیا را در اختیار داشت، همه ی اروپا روی هم رفته 25 درصد اقتصاد را شامل می شد و سهم آمریکا بسیار ناچیز و تنها 2 درصد بود. اروپا به پرواز درآمد - و در سال 1900 بواسطه ی انقلاب صنعتی، 40 درصد اقتصاد دنیا را به چنگ آورد و به زیستگاه قویترین قدرت های نظامی دنیا بدل گشت. سهام چین تا نزدیک به 10 درصد سقوط کرد؛ و آمریکا داشت پرشتاب در آمریکای شمالی توسعه و گسترش پیدا می کرد و آنقدر رشد پرشتابی را تجربه کرد که تنها در یک قرن به بزرگترین اقتصاد دنیا و (ابرقدرتی مشروع و قانونی) تبدیل گشت. ژاپن هم در پی نوسازی میجی پرواز کرده بود و داشت وزن خود را در آسیا بالا می برد. 
پس چه اتفاقی افتاد؟ قدرت های بزرگ اروپایی در دو جنگ هولناک جهانی درگیر شدند. آمریکا خیلی دیر وارد این جنگ ها شد و کمترین آسیب را دید و پس از آن با فاصله ای قابل ملاحظه در قامت قدرتمندترین کشور دنیا پدیدار گشت. شوروی سابق هم به قدرت نظامی و صنعتی پیشرفته ای تبدیل شده بود - گر چه اقتصادش هنوز با آمریکا فاصله ی بسیاری داشت. و از سال 1945 تا 1989 این دو ابرقدرت جنگ سرد بدون وقفه ای را آغاز کردند که میلیاردها میلیارد دلار هزینه داشت و یک میلیون انسان را در جنگ های نیابتی کشت. اما ثابت شد آمریکا و نظام پیمانی اش قوی تر و استوارتر از پیمان ورشو است و شوروی سابق در نهایت در پایان سال 1991 از هم پاشید. مشاور پیشین امنیت ملی برنت اسکاوکرافت با توجه به تجربه ای که داشت نوشت: «سران آمریکا از خواب برخاستند و خودشان را در قله ی قدرت دیدند همراه با نادرترین فرصت برای شکل دادن به دنیا  به گونه ای که نه تنها آمریکا بلکه همه ی ملت ها بهره مند شوند.» و این دقیقا همان چیزی است که آنها تلاش داشتند انجام بدهند اگرچه خیلی موفق نبودند. 
دو رویداد دیگر هم ارزش برجسته سازی دارند. نخست: پس از مرگ مائوزدانگ در سال 1967، کسانی که جانشین او شدند بیشتر اصول او را رها کرده و از بازار با روی باز استقبال کردند و چین شکوفا شد. این کشور هم اکنون دومین اقتصاد دنیا و تنها رقیب احتمالی آمریکاست. 
دوم: مشخص شده است که انسان اثری چشمگیر بر محیط زیست جهانی دارد از جمله اینکه میانگین درجه حرارت در سطح جهان به شکل مخرب و برگشت ناپذیر افزایش می یابد و بر اساس گزارش صندوق حیات وحش جهانی جمعیت پستانداران، پرندگان، ماهی ها، خزندگان و دوزیستان به طور میانگین از سال 1970 تاکنون و بیشتر به علت اقدام های بشری تا 60 درصد کاهش یافته است. 
 
تغييردر توازن قدرت و ثروت در دنيا
فارين پاليسي در ادامه اين مقاله افزود نکته ای که در اینجا مي توان به آن اشاره  مي کرد این است که در 500 سال گذشته تغییر چشمگیری در توازن قدرت و ثروت در دنیا اتفاق افتاده و تغییرات بسیار گسترده ای هم در نگرش سیاسی و در محیطی که ما در آن زندگی می کنیم بوجود آمده است و بسیاری از این تغییرات بکلی غیرمنتظره بوده اند. 
آنچنانکه اشاره شد دنیای سال 1978 با دنیایی که ما هم اکنون در آن زندگی می کنیم تفاوت گسترده ای داشت. دو آلمان وجود داشت، پیمان ورشو دست نخورده بود و شوروی سابق بود نه آمریکا که داشت وارد باتلاق افغانستان می شد. کره شمالی و پاکستان سلاح هسته ای نداشتند اما آمریکا و شوروی سابق روی هم بیش از 50 هزار سلاح هسته ای داشتند. انگلیس شش سال پیشتر به اتحادیه اروپایی پیوسته بود و هر کشور اروپایی پول رایج خود و کنترل های مرزی خود را داشت.  اقتصاد ژاپن رشد بسیار موفقی را تجربه می کرد و اساتید دانشگاه هاروارد کتاب هایی تحت عنوان «ژاپن درجه ی یک» می نوشتند. آمریکا بیش از 200 هزار نظامی در اروپا داشت و در خاورمیانه هیچ نظامی آمریکایی نبود. در آفریقای جنوبی رژیم آپارتاید حکومت می کرد، هیچ کس باور نداشت که پدیده ی تغییرات آب و هوایی اتفاق بیافتد و هیچ رایانه ی شخصی، تلفن همراه، اینترنت، اسپاتیفای، فیس بوک، نامه الکترونیکی یا حتی دیسک فشرده هم وجود نداشت. تلفن از راه دور در آمریکا آنقدر گران بود که افراد اغلب تا 11 شب منتظر می مانند تا بهای کمتری بپردازند. اگر کسی به خارج از کشور سفر می کرد با دوستان و خانواده اش در تماس بود اما نه با فیسبوک یا فیس تایم یا اسکایپ، بلکه با نوشتن نامه روی کاغذ. همه آزاد بودند در هواپیما، رستوران، و داخل بسیاری از ساختمان های عمومی سیگار بکشند؛ اما اگر فردی در هر نقطه ای در آمریکا ماریجوآنا می کشید به حبس در زندان محکوم می شد. بازرسی امنیتی در فرودگاه ها خیلی جزئی بود و تنها سه شبکه ی تلویزیونی در آمریکا وجود داشت؛ برنامه ی طنز «شنبه شب زنده» تازه و سرگرم کننده بود. از 435 نماینده ی مجلس نمایندگان آمریکا 18 نفرشان زن بودند و تنها سه نماینده زن در مجلس سنا حضور داشتند که دو نفرشان بیوه شده بودند و برای پر کردن جای خالی شوهران درگذشته شان منصوب شده بودند. 
 
دو درس بزرگ
از مواردی که بیان شد دو درس بزرگ می توان گرفت: نخست، عجله کار شیطان است و اگر کاری با عجله انجام شود تغییرات بسیاری به همراه خواهد داشت. در دنیای سیاست شاید رفتارهای تکراری فراوانی وجود داشته باشد - ملت ها برمی خیزند و سقوط می کنند، توازن شکل می گیرد، در جنگ ها می جنگند و برنده می شوند و الی آخر - اما درک سیاست جهانی امروز عمدتا تشکیل شده است از تشخیص اینکه ویژگی های بارز و عوامل آشنا چگونه ترکیب می شوند؟. 
دوم، میزان تغییری که نه به واسطه ی نیروهای ناشناخته ی اجتماعی بلکه بواسطه ی اقدام های خاص سیاسی اتفاق می افتد تکان دهنده است. البته که ویژگی های بزرگ ساختاری همچون جمعیت و جغرافیا موضوعیت دارند اما سرنوشت ملت ها اغلب با گزینه هایی که انتخاب می کنند رقم می خورد. قدرت های بزرگ اروپایی با درگیر شدن در جنگ های ویرانگر به افول خود شتاب بخشیدند، تهاجم شوروی سابق به افغانستان، انتخاب هوگو چاوز به ریاست جمهوری در ونزوئلا، تهاجم آمریکا به عراق در سال 2003 و رای به جدایی انگلیس از اتحادیه اروپایی (برگزیت)، همه و همه زخم هایی بودند که آگاهانه به پیکره ی جوامع وارد آمدند و به سادگی می شد از چنین رویدادهایی دوری کرد. چنین خطاهایی به ما یادآور می شوند که اگر شتابزده اقدام شود حتی آن مواردی که خیلی خوب و دلخواه قرار دارند به سادگی رو به افول خواهد گذاشت.

نظر شما